دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010
یکی از دوستانام اخیراً ازدواج کرده است. نمیدانم در تصمیماش تغییری ایجاد میشد یا نه اگر نظرِ چند دوستِ مزدوجاش را میپرسید.
در این سؤالها منظورم از “همسر” دقیقاً مفهومِ شرعی/قانونیاش نیست؛ همسرِ من، آن طور که در این بحثها اصطلاح میکنم، هر کسی است که با او همخانه هستم و رابطهمان دستکم تقریباً رسمی است. مشابهاً در موردِ مفهومِ مرتبطِ ازدواج.
–اگر در زمانِ ازدواج احساستان نسبت به همسرتان همین بود که الآن هست، آیا با او ازدواج میکردید؟
–اگر میشد بدون هیچ هزینهای (مالی، عاطفی، موقعیتِ اجتماعی) این زندگیِ مشترک را تمام کنید آیا تماماش میکردید؟
–اگر تصویری که از ازدواج و نتایجاش دارید همین بود که الآن هست، آیا اصلاً—با همسرِ فعلیتان یا با هیچ کسِ دیگری—ازدواج میکردید؟ (منظورم از نتایجِ ازدواج چیزهایی از این دست است: میزانِ خلوتی که برایتان باقی مانده است، وقتی که باید صرفِ چیزهایی کنید که برایتان مطلوب نیست، برنامههایی که باید برای حفظِ زندگیِ مشترکتان نادیده بگیرید، آرامشی که برایتان ایجاد شده است، رفاهی که حاصل شده.)
دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010
خبر داده است که میخواهد طلاق بگیرد. مادرِ آشفته سبب میپرسد. دختر میگوید که احساسِ خوشبختی نمیکند در این ازدواجِ سهساله.
یعنی چه؟ این هم شد دلیل؟
در نظرِ مادر، دختر لوس و بیمسؤولیت است. و دختر شک ندارد که دستکم بخشی از برآشفتگیِ مادر از آن است که خود سی سال است احساسِ بدبختی میکند و ادامه میدهد.
ایدهی مطلب از بخشی از یک سخنرانیِ ایشان است: http://www.brown.edu/Departments/Philosophy/faculty/arpaly.html
مربوط به این بحث: http://shadidan.persianblog.ir/post/14
دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010
احساسِ من این است که زندگیِ مشترک با معشوقْ اشکالِ مهمی دارد. من میخواهم هر بار که معشوقام را میبینم این دیدار حادثهی مهمی باشد؛ میخواهم دیدارهایمان یا اتفاقهای نامنتظـَری باشد یا نتیجهی برنامهریزیای پرهیجان، و به نظرم میآید که زندگیِ مشترک با او این را ناممکن میکند. وقتی که با هم زندگی میکنیم، دیدارِ معشوقْ اصل است، قاعده است، روالِعادی است.
ازدواجناکرده، ممکن است معشوقام و من یک هفته هر روز بخواهیم با هم باشیم (اگر بتوانیم)، و ممکن است نـُه روزِ متوالی نخواهیم همدیگر را ببینیم. اما در زندگیِ مشترک اصل بر این است که صبح که بیدار میشویم همدیگر را میبینیم، بخواهیم یا نه. این برای من بسیار نامطلوب است.
حاشیه.
۱. کاملاً معقول است که تصمیم در موردِ ازدواج کردن و مزدوج ماندن صرفاً و مستقیماً مبتنی بر تعقل یا احساس نباشد—مثلاً ممکن است مذهبام بهتأکید سفارشام کند به ازدواج و من به توصیهاش عمل کنم، مستقیماً مطابقِ عقـل و احساسام باشد یا نه. در اینجا سعی کردهام احساسام را توضیح بدهم، مستقل از ملاحظاتِ ایدئولوژیک.
۲. ازدواج لابد خوبیهایی هم دارد؛ اینکه سعی کردم شرح کنم به نظرِ من از بدیهایش است. و این بدی، به نظرِ من، دلیلی است برای ازدواج نکردن با معشوق. مثلِ خیلی موردهای دیگر، این دلیل هم فیصلهبخش نیست و بسا که ملاحظاتِ دیگری نهایتاً عقلاً متقاعدمان کند که جورِ دیگری رفتار کنیم—مثلاً چه باید کرد اگر (به هر دلیلی) لازم باشد ازدواج کنیم، و امر دائر باشد بر ازدواج با معشوق و ازدواج با غیرِ معشوق؟
۳. به نظرم میرسد که قوّتِ این دلیل چونان دلیلی برای ازدواج نکردن (با معشوق) کمتر است از قوّتاش چونان دلیلی برای جدا شدن. احساسِ محافظهکارانهی من این است که نوعاً تغییرِ احتمالاً پرهزینهی وضعِ موجود چیزی بیش از اینجور دلیلها لازم دارد.
۴. این بحث به طورِ خاص مربوط به ازدواج نیست: مربوط به زندگیِ مشترک با معشوق است. ایدهی این مطلبِ خاص هم از من نیست.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 29-10-2009
“
کم و بیش با بیمیلی سکس را شروع کرده بودم و امیدوار نبودم تجربهی ویژهای باشد. از همان اول خمِ متقارنِ روبهبالای اندامِ جنسیِ نه چندان بزرگاش توجهام را جلب کرد. حدس زدم که لذتبخش خواهد بود اگر این شکل و خمِ خاص به نقطهی حساسِ سطحِ شکمیِ توی واژنام برخورد کند.
همه چیز داشت تقریباً معمولی پیش میرفت. رویش نشستم. زیاد میخواستم و آماده بودم که بیایم [به اُرگاسم برسم]. درست قبل از آمدنْ موجِ داغی بین پاهایم حس کردم. او هم گرمای ناگهانی را احساس کرده بود. در چند ثانیه مقدارِ زیادی مایعِ رقیقِ شفاف از من خارج شد. آمدم؛ و نه فقط اُرگاسم، بلکه انزال [ejaculation]. اولین باری نبود که این طور میشد اما در بارهای انگشتشمارِ قبلی نتوانسته بودم علت یا الگویی برایش کشف کنم. ادامه دادیم و در کمتر از پنج دقیقه دو بار دیگر هم اتفاق تکرار شد. حتماً مجموعاً در سه بار بیش از نیم لیتر مایع از من خارج شد. هر بار ناگهانی، با فشار، و بسیار گرم. الآن تقریباً مطمئنم که اندازه و شکل او و برخوردش به یک نقطهٔ خاصِ توی من عامل قضیه بوده.
لذتِ این اتفاق فقط به گرمی و حس فروریختن ناگهانیاش بود. لذتِ اصلی همچنان همان اُرگاسم بود. حدسِ من این است که اگر با این سرعت نمیآمدم ممکن بود انزالْ مستقل از ارگاسم اتفاق بیفتد.
مقدارِ مایع خیلی زیاد بود. از ملحفهها و لحافِ کلفت رد شد و به تشک رسید و سطحِ وسیعی از رختخواب را خیس کرد. بیرنگ و بیبو و رقیق و شفاف بود و فردا صبح لکهای روی ملحفههای سفید نمانده بود.
“
ظاهراً حتی در وجودِ female ejaculation اختلاف است. شکاکان میگویند این یا همان ترشحاتِ عادی واژن است ودر مقدار و خواصاش اغراق شده است یا ادرارِ ناشی از اضطراب: سکس برای بعضی با اضطراب همراه است. حتی خودِ لذت هم میتواند عاملِ اضطراب باشد. مخصوصاً اضطراب علتِ رایجِ ادرارِ بیاختیار است.
مسألهی اصلی این است که این حجمِ زیادِ مایع کجا ذخیره میشود. نظریهای میگوید تنها جایی آن اطراف که این همه مایع را میتواند ذخیره کند مثانه است. طبقِ این نظریه منشأ مثانه است، اما ترشحاتِ F.E. از مجرای ادرار و خروجی ادرار خارج نمیشوند بلکه احتمالاً پس از فیلتر شدن در عبور از بافتهای مختلفِ لگن از دیوارهی واژن خارج میشود.
مطالعهی ترکیباتِ مایع .F.E نشان داده که با ترکیباتِ ادرار تفاوت دارد. در مواردی که ادرار را با رنگ بیوشیمیایی آبی رنگ میکنند که قابل ردیابی شود اثری از رنگ در مایعِ .F.E دیده نمیشود. تحقیقِ دیگری نشان داده که غددِ برونریزِ خاصی در واژن (و نه غددی که کارشان ترشحاتِ معمول است) توانایی ترشحِ ناگهانیِ خیلی زیاد دارند. مادهای که این غدد ترشح میکنند پلاسمای تصفیهشدهی خون است.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 12-08-2009
“
در یک پیپ کوچک تقریباً به اندازهی پنجاه میلیگرم سالویا دیوینوروم فرآوریشدهی ۲۰برابر (20X) ریختم. با کبریت پیپ را روشن کردم و چند پک عمیق زدم. با اینکه لولهی پیپ دراز بود اما دودی که به گلو میرسید هنوز داغ بود. بعد از کمتر از یک دقیقه دیوارها و قفسهی کتابها جور زیبای لذیذ آرامی از راست به چپ شروع به حرکت کردند. حرکت مهم بود و مفهوم “راست” ناگهان خیلی مهم شده بود. فقط چند ثانیه احساس کردم سرم هم دارد از راست به چپ حرکت میکند. کسی که روبرویام نشسته بود مرا به واقعیت وصل میکرد. حرکت خیلی زود متوقف شد و سعی من برای ماندن در آن وضع فایدهای نداشت. حرف نمیزدم و اگر هم میزدم احتمالاً نامفهوم بود. بعد خوشحالی زیاد و خندهی شدید به چیزی که الآن به نظرم چندان خندهدار نمیآید.
همه چیز بعد از ۷-۶ دقیقه به حالت عادی برگشت.
یک بار دیگر پیپ را پر کردم و کشیدم. این بار دود خیلی داغ بود و نتوانستم فرو بدهم. بار بعدی دودِ تقریباً همهی محتوای پیپ را عمیقاً فرو بردم و چند ثانیه نگه داشتم. چشمانام را بستم که چیزی به واقعیت وصلام نکند و ذهنام را رها کردم. ناگهان یکی از لذیذترین و عجیبترین صحنههای زندگیام اتفاق افتاد. در روستایی بودم در میان یک بازار مکاره. یک سیرک بزرگ دورهگرد آنجا بود و من چیزی خیلی شبیه این صحنه میدیدم، با این تفاوت که راهراهها به جای قرمز و سفید، قرمز و زرد/نارنجی بودند و حرکت میکردند، تکرار میشدند. نوک مثلثی راهراهها را میدیدم. کلاً “مثلث” مفهوم مهمی شده بود. صدای واضح همهمهی سیرک و بازار مکاره و فروشندگان دورهگرد با صدای تکرارشوندهی درشکه و گام اسبها قاطی شده بود. همه خوشحال و هیجانزده بودند و زنی کنارم بود و حرف میزد.
من زیاد خواب میبینم و خیلی از خوابهایم یادم میماند. در خواب مفاهیم وجود دارند: مثلاً مفهوم یک موسیقی که فلوت و پیانو دارد. در خواب معمولاً جنس تجربیات از جنس فکر و خاطره است. مثل فکر کردن به یک مفهوم. این صحنهها با خواب فرق داشتند. اینجا جنس تجربه به طرز باورنکردنیای از جنس صدا و تصویر واقعی بود. کاری که میکردم از جنس دیدن و شنیدن بود. بعد که اثر سالویا تمام شد میتوانستم دقیقاً تصویرها را بکشم، صداها را توصیف کنم یا با ساز بزنم.
شاید از دید ناظر خارجی ۵ یا حداکثر ۱۰ دقیقه با چشم بسته نشسته بوده باشم. حس من از زمان به هم ریخته بود اما سعی ميکردم مرتب ساعت را نگاه کنم. وقتی که اثر سالویا داشت میرفت دنیای واقعی بیرون به نظر عجیب و غیرواقعی میآمد. کسی که در واقعیت کنارم نشسته بود از جای ناممکنی مثل یک بادکنکْ سبز شد. دستام را دراز کردم که چادر سیرک را بگیرم. به جایی در گوشهی سقف اشاره میکردم و میگفتم “اونجا. درست همونجا است.” و عجیب بود که انگار چیزی آنجا نبود. هنوز از میزان واقعی بودن و تصویری/صوتی بودن توهمها شگفتزده ام.
اثر سالویا خیلی زود رفت و همه چیز ظرف ۲-۱ دقیقه عادی شد. تصمیم گرفتم یک بار دیگر هم امتحان کنم، بیشتر از روی کنجکاوی که ببینم باز به همان سیرک/بازار مکاره/روستا میروم یا نه. (کسی که کنارم بود گفت که بار دوم هم برگشته به همان دنیای پر از تزئینات روی کیکی که بار اول دیده بود و از برگشتاش استقبال کرده بودند. او هیچ صدایی نشنیده بود.) این بار صحنه فرق داشت دو ساختمان بودند با فاصلهی کم روبهروی هم با دیوارهای براق شیشهکاری فیروزهای پر از نقشهای تزئینی. نقشها خیلی شبیه این تصویر عالیقاپو بودند و حرکت میکردند و تکرار میشدند. هنوز مثلث مهم بود و نوک ساختمانها به شکل مثلثیای به هم نزدیک شده بود. همسایههایی از پنجرههای دو ساختمان در مورد وضع درس بچههایشان با هم حرف میزدند. صدای فلوت میآمد که موسیقی ملایم و تکرارشوندهای را مینواخت و بعد از مدتی پیانوی زیبایی هم به آن اضافه شد. سرم را که به دیوار تکیه داده بودم کمی تکان دادم. اتفاق عجیبی افتاد: ناگهان سرم از عمق لایههای خیلی زیاد به سطح آمد. انگار واقعیتِ دیواری که در جایی که واقعاً بود حس کرده بودم، تصور قبلیام را از مکانِ سرم به هم ریخته بود. این بار کمتر از پنج دقیقه طول کشید و سعی من برای ماندن در آن وضع فایدهای نداشت. بعد که توهم تمام شد تا یک دقیقه هنوز صدای پیانو را میشنیدم. شاید صدا واقعاً از پنجره میآمد. دو نفر هم واقعاً داشتند بیرون پنجره به زبانی که نمیدانم حرف میزدند و احتمالاً صدایشان وارد توهم من شده بود.
دو نفر بودیم. همه کار را نوبتی کردیم که در هر لحظه یک نفر عادی باشد و همه چیز در یک ساعت تمام شد. بقیهی روز کاملاً عادی بود. نه توهمی، نه اثر بد پایین آمدنی. تا نیم ساعت بعد هنوز گلویم از داغی دود میسوخت اما بعد خوب شد.
خرید و حمل و مصرف سالویا دیوینوروم در بریتانیا قانونی است. فروشاش هم برای استفادههای دیگر به جز مصرف انسان قانونی است. سالویا را میشود در اینترنت خرید و از پست تحویل گرفت.
”
دسته : (Uncategorized) توسط s در 07-07-2009
سقراطِ افلاطون میگویدمان که بخشِ حیوانیِ روحمان را اگر مهار نکنیم کارمان زار است. دیوی است که هر روز بیشتر میخواهد، و سیریاش نیست.
هر بار که به اینجای جمهوری میرسیدم به نظرم میرسید که خطای جدیدی در افلاطون پیدا کردهام: سیرناشدنیبودنِ این بخشِ روح آیا حقیقتی تجربی است؟ افلاطون آیا چگونه به این نتیجه رسیده است؟ در ادامه، چونان مثالی ناقض، میگفتم که بخشِ دیوانهی شخصیتِ من با این راضی خواهد شد: ادامهی رابطه با بهترین شریکانِ جنسیام (دو-سه نفر)، به اضافهی هفتهای-یک-بار اضافهشدنِ کسی به سیاههی کسانی که با آنان خوابیدهام. بیش از این چیزی نخواهم خواست—یا چنین میپنداشتم.
با هیچ نوع وابستگی (دارویی و عاطفی و غیره) به صرفِ اینکه وابستگی است مشکلی ندارم—سالها است که با وابستگی به شکلات و باخ و سکس زندگی کردهام. اما به تواناییهای خودم نگاه میکنم و میبینم که در پرتوفیقترین ایامِ عمرم، وقتی خوابیدنهای خوبام بر جا بوده و هفتهای یک یا حتی دو موردِ جدید هم داشتهام، در پایانِ یک دورهی بیستوچهارساعتهی بی حادثه به آستانهی مرگ میرسیدهام از فرطِ حوصلهسررفتگیِ جنسی. باید هر روز کسِ جدیدی پیدا کنم، که نمیتوانم. شاید حرفِ افلاطون در حالتِ کلـّی و در موردِ همه درست نباشد؛ اما من مسلماً باید تنوعخواهیام را مهار کنم. برای رسیدن به بسیاری از موردهای خوبی که ببینم سعی خواهم کرد، اما دیگر اینطور نخواهد بود که دنبالِ موردهای جدید بگردم بهطورِ کلـّی. (مقایسه کنید کسی را که کوهنوردی دوست دارد و در سفری از کنارِ کوهی رد میشود که قبلاً ندیده بوده است. تسلیمِ وسوسهی فتح میشود، و میکوشد به قدرِ وسع. حالا کوهنوردِ دیگری را تصور کنید که حوصلهاش سر رفته و میخواهد کوهِ جدیدی پیدا کند برای فتح. از نوعِ کوهنوردِ دوم بودن آرامشِ مرا کم کرده است. و البته هر دوی اینها سراغِ کوههای محبوبِ قدیمیشان هم میروند.)
دسته : (Uncategorized) توسط s در 02-07-2009
کسی را دوست دارید و میخواهید تصمیم بگیرید که اولین سکستان را تجربه کنید. چقدر در تصمیمتان تأثیر خواهد گذاشت اگر این احتمال را بدهید که پانزده سال بعد واکسنی کشف شود که خطر ابتلا به پنج نوع شایع سرطان را به مقدار قابل توجهی کم میکند اما فقط بر کسانی اثر میکند که هرگز رابطهٔ جنسی نداشتهاند؟
HPV ویروسی است که با تماس نزدیک منتقل میشود. بیشتر آدمها دستکم یک بار در زندگی در معرض این ویروس که معمولاً بیخطر است قرار میگیرند. HPV با سرطان دهانهٔ رحم، حنجره، و چهار سرطان کمتر معمول رابطهٔ مستقیم دارد. دولت بریتانیا طرح سراسری واکسیناسیون بچههای [فعلاً فقط دختران] دوازده ساله را در سال ۲۰۰۸ شروع کرد. هدف این است که بچهها را قبل از اینکه رابطهٔ جنسی را شروع کنند در برابر HPV ایمن کنند. کسانی هستند که معتقدند این جور کارها (منظور واکسیناسیون است) باعث رواج بیبندوباری در نوجوانان میشود.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 01-07-2009
این آقای شصتساله همیشه سرِ غذا حرف میزند در حالی که غذا در دهاناش است. صدای بدِ ملچ و ملوچ، تصویرِ بدِ غذای نیمجویده. ایشان یا سلیقهاش با من متفاوت است و به نظرش اینطور نیست که صدا و تصویرِ نازیبایی تولید میکند، یا اینکه تا حالا به فکرش نرسیده که کاری که میکند زشت است. با معیارهای من، یا بدسلیقه است یا کمهوش. هیچکدامِ اینها رذیلتِ اخلاقی نیست، و احتمالاً با کمی آموزش—مثلاً اگر در چهارسالگی مادرش به او گفته بود “مامان جان، آدم وقتی غذا تو دهنشه حرف نمیزنه“—غذاخوردناش با سلیقهی من ناسازگاری نمیداشت. این آقا را به لحاظِ اخلاقی محکوم نمیکنم، اما از او خوشام نمیآید و احتراماش نزدم بسیار کمتر از حالتی است که چنین عادتی نمیداشت.
حالا، فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک، خانمِ بیستوپنجسالهای را در نظر بگیرید که تجربهی جنسیای فراتر از شاید یکی-دو بار بوسه و آغوش نداشته است. با پسری آشنا شده، و همدیگر را میخواهند. دختر میترسد—از ترسِ دردِ دخول میترسد، و از بارداری میترسد. و ترساش ترسی است که از عمل بازش میدارد. یا خانمِ سیوچهارسالهای را در نظر بگیرید که هنگامِ قاعدگی از سکس میپرهیزد. مثلِ خانمِ قبلی، بخشی از داستانِ من این است که ایشان هم هیچ تعلقی به هیچ مذهبِ ابراهیمیای ندارد؛ وقتی که پرهیز میکند حرفاش هم این نیست که خوشام نمیآید. میگوید که سکس هنگامِ قاعدگی “ضرر دارد“. و به هر منبعی هم که ارجاعاش بدهی فایدهای ندارد. این دو نفر هم به نظرم، تا آنجا که از توصیفِ من برمیآید، رذیلتِ اخلاقیای ندارند، و بسا که اگر در نظامِ آموزشیِ بهتری، یا در دامانِ مادربزرگِ معقولتری، بزرگ شده بودند رفتارِ بهتری—یعنی رفتاری هماهنگتر با سلیقهی من—میداشتند. با این حال، مثلِ موردِ آن آقا، از این خانمها هم خوشام نمیآید. احترامشان نزدم بیشتر بود اگر این ویژگیهایشان را نمیشناختم.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 17-12-2007
در تلقیِ من از خوب و بد، خودِ احساسِ حسادت البته که اخلاقاً بد نیست—عمل است که میتواند خوب یا بد باشد، نه احساس. بعضی کارها که نتیجهی حسادت است اخلاقاً بد است، از نظرِ من. به حسادتی که میتواند باعثِ کارِ ازنظرِمن اخلاقاً بدی بشود میگویم حسادت از نوعِ الف. منظورم از نوعِ ب نوعی است که عملِ نتیجهاش اخلاقاً بد نیست. نمونهای از نوعِ الف این است: شخصِ الف، که توجهِ شین به کسِ دیگری آزارش میدهد، در نتیجهی حسادتورزیاش مثلاً نامههای خصوصیِ شین را میخوانـَد یا رفتوآمد یا نوعِ لباسپوشیدنِ شین را تحدید میکند، یا اینکه آن شخصِ دیگر را تهدید میکند یا حتی مثلاً شیشههای خانهی آن شخصِ دیگر را میشکند، و از این قبیل.
مثالِ از نوعِ ب. شخصِ ب متوجهِ توجهِ نون به شخصِ دیگری شده که آشنای مشترکشان است. بارِ بعد که ب آن شخصِ دیگر را در خیابان میبیند سلام نمیکند. یا نشانیِ وبلاگِ آن شخصِ دیگر را از وبلاگاش برمیدارد. یا مثلاً، کاملاً بی مناسبت، عکسی از خودش در کنارِ نون را برای کسانی—از جمله آن شخصِ دیگر—میفرستد. یا، باز بی مناسبت، عکسِ قدیمیای از خودش و یک معشـوقِ سابق را برای کسانی—از جمله نون—میفرستد. و از این قبیل.
شاید از بعضی نظرها بهتر باشد عاملِ کارِ شخصِ الف را نوعی احساسِ مالکیت تلقی کنیم. و شاید بهتر باشد بگوییم عملهای ناشی از بعضی حسادتها ظالمانه است (الف)، بعضی منفعلانه (ب). نیز، در نمونههای ازلیِ ذهنیِ من از مصداقهای این مفاهیمِ نهچندان دقیق، شین فعلاً همسر یا معشـوقِ الف است؛ ب، که هنوز به وصالِ نون نرسیده، اخیراً مطمئن شده است که نون قبلاً با آن شخصِ دیگر روابطی داشته است.
از نوعِ ب گفتم تا در بحثِ حسادت کنارش بگذارم. در موردش حرفی ندارم جز اینکه، به نظرِ من، کارهای ناشی از این نوع حسادتْ کودکانه است. و نه کودکانه از نوعِ کودکیِ بعد از هـمآغـوشی با معشـوق یا کودکانهحرفزدن با کسی که دوستاش داریم یا از نوعِ معصومیتِ کودکانهی نیالوده به دغدغهی معاش؛ این کودکیْ کودکیای است که ناپختگیِ شخصیت را و کمظرفیتی را نشان میدهد. نمیتوانم رابطهی جدیام را با الف حفظ کنم اگر بفهمم که نامههای خصوصیِ مرا خوانده است یا به کسی تلفن کرده است و خصمانه پرسیده است که چرا پایش را از رابطهی ما بیرون نمیگذارد. ب از این نوع نیست. حسادتِ نوعِ ب به نظرِ من ترحمبرانگیز است. ممکن است همچنان ب را دوست بدارم (مثلِ کسی که گربهی زیبایی را دوست دارد)، اما کمتر از قبل از او خوشام میآید (مثلِ اینکه فهمیده باشم که کسی که تحسیناش میکردهام طرفدارِ جرج بوش است). مهمتر اینکه، در مقامِ انتخاب اگر باشم، ب نمیتواند معشـوقِ من باشد یا بمانـَد: معشـوقِ من باید ثباتِ شخصیت داشته باشد.
حاشیه.
۱. نه: نمیتوانم دقیقاً بگویم منظورم از “عمل” و “احساس” چیست و دقیقاً چه چیزهایی فارقشان است. دربارهی ارتباطِ علــّیِ احساس و عمل هم نظرِ پختهی مدوّنی ندارم، و این را هم نمیدانم که دقیقاً چه چیزی است که حالتهای ذهنیِ ع و غ را دو احساس میکند نه یکی. فرض میکنم که تصورِ شهودیای از این مفاهیم داریم. متذکر هستم که نظریهی نیرومندی در فلسفهی عمل میتواند نشان دهد که فرقِ جدیای بینِ عمل و احساس وجود ندارد (و، از جمله، فرقِ بینِ عملِ بدِ شخصِ الف و رذیلتِ حسادت از نوعِ الف هم از بین میرود). روشن است که نتیجههای پذیرشِ چنان نظریهای عظیم است.
۲. بحث را ساده کردهام: همیشه نمیشود کارها و محرکهایشان را بهراحتی دستهبندی کرد. در موردِ مثالهای متنْ فرض بر این است که نتیجهی حسادتاند.