30
از بدیهیاتِ گاه مغفول.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 30-03-2005
از بدیهیاتِ گاه مغفول.
کتاب مشهورش را به دست گرفته بودم که بخوانم. زیاد در پیشگفتار پیش نرفته بودم که عاشقاش شدم. این را همان روزها هم به چند نفر گفتم، اما به هر کسی (یا به هیچ کسی؟) رویام نشد بگویم که چه شد که عاشقاش شدم …. از دانشگاههایی گفته بود که وقت نوشتن این کتاب برای تحقیق یا سخنرانی رفته بود—همسرم و من در فلان تاریخ به فلان دانشگاهِ فلان شهر رفتیم، و از این قبیل. متوجه شدید؟ نمیگوید من و همسرم، چنان که ما معمولاً میگوییم؛ بلکه، بی آنکه خیلی شلوغ کند، همسرش را مقدم ذکر میکند: میگوید همسرم و من. آنقدر با ملایمت این کار را میکند که میشد که اصلاً از کنارِ این جمله و این پیشگفتار رد شد و نکته را درنیافت. هرگز ندیده بودم کسی اینقدر با ظرافت به محبوبی احترام کند. شیفتهی شیک بودناش، شیفتهی سبک خاص بدیعاش شدم با خواندن همین تکجمله.
چند سال بعد که انگلیسیام بهتر شد فهمیدم که او، در آن سطری که دلام را ربوده بود، انگلیسیِ کاملاً متعارفی نوشته است: اهالی این زبان بهطور طبیعی مثلاً میگویند جنیفر و من رفتیم خانه، و نه من و جنیفر رفتیم خانه—میگویند “Jennifer and I went home” و
نمیگویند“I and Jennifer went home” . آقای نویسنده ظرافتی مصرف نکرده بود، جور خاصی دربارهی همسرش حرف نزده بود؛ جملهای کاملاً معمولی نوشته بود.
علتاش هر چه که بوده، تا حالا با کسی از جنس مخالف که خویشاوند نزدیکات نبوده باشد بیش از سه دقیقهی متوالی حرف نزدهای. نگاه کردن، حرف زدن، تعجب کردن، ناز کردن، لاف زدن، هول شدن، ژست گرفتنِ چنین کسی را ندیدهای؛ ظرافتِ افراد جنس مخالف، اگر پسری، یا زمختیشان، اگر که دختری، توجهات را جلب نکرده بوده است؛ بویشان را نشنیده بودهای؛ اینقدر از نزدیک نخواسته بودهایشان. معلوم است که چه میخواهم بگویم: آدم بیتجربه بسا که خصوصیات عام افرادِ گروهی را ویژگی منحصربهفردِ یکی از آنان بگیرد و شیفتهی کمالاتاش بشود—نمیداند، مثلاً، که دختران نوجوان نوعاً چنیناند، و اولین دختر شانزدهسالهای که میبیند مبهوتِ چنینبودناش میشود. فوراً “عاشق” میشود. از آن گروهِ پرشمار، برهر کس دیگری که زودتر دیده بود میشد عاشق شده باشد.
درگیرِ احساسی از این نوع بودن احترامام را برنمیانگیزد. نمیگویم خوب نیست یا لزوماً نمیتواند بپاید یا عمیقتر شود؛ فقط دارم میگویم چیز ویژهای نیست. “عشق” برای توصیفاش کمی زیاد است.
تا کسی را نشناخته باشی عاشقاش نمیتوانی شد. و لازمهی شناختنِ چیزی این است که تفاوتاش با بسیاری چیزهای همگروهاش را بدانی. حرفام دربارهی عشقِ زمینیِ انسانی است.
