مقدمات: تحملِ دارویی، وابستگی، اعتیاد.
به نظرم میآید که برای بحث غیرعوامانه در مورد مواد مخدر—و عوامانه را چونان دشنام بهکار نمیبرم—باید بین چند مفهومِ مرتبط فرق گذاشت.
تحمل دارویی (tolerance). داروی الف را یک بار مصرف میکنم و بر من اثر مشخصی دارد. وقتی میگویند الف در من تحمل دارویی ایجاد میکند منظور این است که، بعد از چند بار، باید مقدار بیشتری از الف مصرف کنم تا مثل بارِ اول بر من اثر کند. (این دقیقاً همان از بین رفتن حساسیت (desensitization) نسبت به الف نیست.) مثلاً—یادتان هست؟—آمفِتامینها میتوانند بهسرعت تحملِ داروییِ بسیار زیادی ایجاد کنند.
وابستگی (dependence) تعریفاش مشکلتر است. یکی از جنبههای وابستگیِ روانی به ب عطش شدید (craving) به استفاده از ب و رفتنِ بهاصطلاح بیاختیار به طرف آن است. وابستگی جسمی به ب با قطع ناگهانی مصرف ب و با آشکار شدنِ نشانههای ترک دارو
(withdrawal symptoms) معلوم میشود—مثلاً در مورد کسی که به هروئین وابسته است اوجِ نشانههای ترک در فاصلهی ٣٦ تا ٧٢ ساعت بعد از آخرین بارِ مصرف ظاهر میشود؛ تهوع یکی از این نشانهها است. تا وقتی ب در دسترس است وابستگی به ب میتواند بیعارضه باشد. وابستگی لازم نیست با تحمل دارویی همراه باشد.
اعتیاد (addiction) مقولهی متفاوتی است. اینکه ج در من تحمل دارویی ایجاد کرده است یا نه، یا اینکه آیا به ج وابسته هستم یا نه را علیالاصول میتوان با معاینهی من فهمید—تحمل دارویی و وابستگیْ مفاهیمی طبیاند. اعتیاد مفهومی اجتماعی است: اینکه به ج معتاد هستم یا نه تابعی از این هم هست که ج در جامعهی من چه موقعیتی دارد. کسی را تصور کنید که به تجویز پزشکاش مرفین مصرف میکند (مثلاً سرطانِ پیشرفتهای دارد) و به مرفین وابسته شده است و دیررسیدناش حالاش را بهشدت بد میکند. چنین کسی را معتاد تلقی نمیکنند. اما کسی که بدون صلاحدیدِ اولیهی پزشک وابسته شده باشد و همان نشانههای ترک در او ظاهر شود معتاد است—و دارم در مورد جامعهای صحبت میکنم که شهرونداناش مجاز نیستند هر وقت خواستند مرفین “بزنند”. باز هم مثال بزنم؟ کافئین (که در قهوه هست) وابستگی ایجاد میکند؛ حالا این طور نیست که نیمی از مردمِ کشورهای اسکاندیناوی به قهوه معتاد باشند، چرا که خریدن و نوشیدن قهوه هیچ قانونِ عرفی یا مصوبی را نقض نمیکند. اما فرض کنید کسی از اهالی این کشورها را ناگهان به نقطهای از فضا-زمان ببریم (چرا باید با او این کار را بکنیم؟) که در آن قهوه ممنوع یا حرام باشد و ممنوعیت یا حرمتاش جدی باشد؛ او را معتاد به حساب خواهند آورد.
حاشیه.
١. فرق گذاشتن بین وابستگی جسمی و روانی میتواند گمراهکننده باشد—صفحهی 31 در این مقالهی خواندنی را ببینید:
David J. Nutt, Paul Glue, and David Ball, “Clinical features of drug tolerance and dependence”, in J.A. Pratt, ed., The Biological Bases of Drug Tolerance and Dependence, Academic Press, London, 1991, pp. 29-47.
کوکائین مثال مهمی از مادهای است که “اعتیادآور” است اما وابستگی جسمی ایجاد نمیکند.
٢. بحثام در مورد تعریفِ اعتیاد آشکارا ناتمام است و این فقط نتیجهی کمیِ دانشام نیست. تعریفِ اعتیاد محلِ بحث است: آیا چیزی باید “مضر” باشد تا وابستگی به آن را اعتیاد تلقی کنند؟ آیا وابستگی باید “غیرطبیعی” باشد؟ (وابستگی به هروئین را، که نتیجهی استفادهی با تواترِ بیش از حدِ مشخصی از هروئین است، با وابستگی به انسولین مقایسه کنید که—بیایید فرض کنیم که—نتیجهی استفاده از انسولین نیست.) آیا این وابستگی باید با رفتار نابهنجاری (غیر از خودِ مصرف) همراه باشد؟
٣. این بحث دقیقتر میبود اگر معادل فارسیای برای drug abuse میشناختم (سوء مصرفِ دارویی؟). ناپسند بودنْ یک جنبهی اساسیِ مفهومِ مستفاد از این اصطلاح است. فرضِ من این است که اعتیاد هم عرفاً ناپسند است. [برای اینکه مصرف دارویی مصداقِ drug abuse باشد لازم نیست وابستگی ایجاد کند—مثال: LSD ("اسید").]