سلیقه‌ی شخصی.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 30-06-2005

سلیقه‌ی شخصی.

 

گاه برایم هیجانِ تماشای استمنای زنی از هیجانِ دیدن هم‌بستریِ دو زن هم بیشتر بوده است، خودم در ماجرا حاضر یا داخل بوده باشم یا نه.

 

“بکارت”، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 16-06-2005

“بکارت”، I.

 

دستان به دیدار رودابه می‌رود. مسلم نیست که مهراب و سام به این دل‌دادگان اجازه‌ی ازدواج دهند—حتی تقریباً مسلم است که نمی‌دهند. ملاقاتْ مخفیانه است. تقریباً همه کار می‌کنند: همی بوس بود و کنار و نبید / مگر شیر کاو [= که او] گور را نشکرید.

 

تصور نمی‌کنم تصمیم به حفظِ “بکارت” حاکی از میل به حفظِ غشائی مخاطی باشد که ظاهراً کارکردِ فیزیولوژیک هم ندارد. در نبودِ ملاحظاتِ ایدئولوژیک، این تصمیم گاهی از سرِ ترس از درد است، ترسی که گاه نتیجه‌ی—شاید غیرمستقیمِ— توفیقِ تمهیداتِ نسلِ قبل برای حفظ عفافِ سنتی است، گاه از روی دوراندیشی و حسابگری است، گاه نتیجه‌ی احساس دخترانه‌ای برای نگه داشتنِ دوشیزگی برای معشوق یا عاشقِ “واقعی” است. فعلاً فقط به دومی می‌پردازم که در جامعه‌ی سنتیْ کاملاً فهمیدنی است.

      یک سرِ دیگرِ موضوع مردی است که برایش مهم است که همسرش پیش از ازدواج “باکره” بوده باشد. اما برجا بودنِ این غشاء معمولاً نازک، حتی وقتی همیشه برجا بوده باشد و بودن‌اش نتیجه‌ی بازسازی نباشد، چندان اطلاع‌دهنده نیست: نهایتاً نشان می‌دهد که دختر در وضعیتی نبوده است که مصداقِ  تعریفِ فنیِ زنا باشد، که این علی‌القاعده بسیار کمتر از حدِ انتظارِ شوهرِ غیرتمند است.

      داماد غیور ابله نیست: لابد می‌داند که بازسازی (و صحنه‌سازی) در جوامعِ سنتی رایج‌ است، و این مقدار را هم می‌فهمد که وجودِ hymen  چیز زیادی در مورد بی‌تجربگیِ جنسی نمی‌گوید؛ شاید، اگر که اطلاعات تاریخی و زیست‌شناختی و دینی‌‌اش یاری کند، به کلیتوریس بیراه بگوید یا آرزو کند که پدرِ همسرش را مصداق این حدیث کرده بود که از خوشبختی‌های مرد آن است که دخترش در خانه‌ی او حیض نببیند. زمانه با دامادِ غیور همراهی نمی‌کند.

 

حاشیه.

 

١. متذکر هستم که غیر از احساساتِ قبیلگیْ عواملِ دیگری هم در اهمیتِ “بکارت” دخیل‌اند. این روزها مشغولِ این کتابِ بسیار خواندنی بوده‌ام:

Deanna Holtzman and Nancy Kulish, Nevermore:  The Hymen and the Loss of Virginity, Jason Aronson Inc., Northvale, NJ, 1997.

٢. آن حدیث نبوی از جمله در من لا يحضره الفقيه (شیخ صدوق) آمده است: جلد ٣، صفحه‌ی ٤٧٢، حدیثِ ٤٦٤٧:

http://www.al-shia.com/html/ara/books/faqih/faqih-3/a157.html

٣. گویا  ختنه‌ی دختران هنوز در جاهایی از کشورهای اسلامیِ آفریقا رایج است؛ یک شاهد (یا مدعی؟) فیلمِ Moolaadé است:

http://www.e.bell.ca/filmfest/2004/filmsschedules/description.asp?pageID=filmlist&id=193

 

هروئین: از خوانده‌ها، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 12-06-2005

هروئین: از خوانده‌ها، I.

 

در ١٩٧١رسماً تأیید شد که تعداد زیادی از سربازان امریکایی حاضر در ویتنام به هروئین معتادند. نیکسن که رئیس جمهوری امریکا بود اعتیاد به هروئین را مشکل شماره‌ی یکِ سلامت عمومیِ کشور نامید و برای چاره کردن‌اش دفتری در کاخ سفید تأسیس کرد. همه‌ی سربازان قبل از خروج از ویتنام به‌اجبار آزمایش ادرار می‌دادند و آنانی که معتاد بودند تا چند سال در امریکا تحت نظر می‌ماندند. قرائن زیادی نشان می‌دهد که آمارهای حاصلْ بسیار دقیق بوده‌ است (یک‌ونیم صفحه از مقاله‌ای که اینها را از آن نقل می‌کنم در توضیحِ عوامل مؤثر در حصولِ این دقتِ زیاد است). ٣٤ درصد از سربازان هروئین را آزموده بودند. ٢٠ درصد در زمانی که در ویتنام بودند معتاد بودند. فقط در سپتامبرِ ١٩٧١ بیش از سیزده‌هزار سرباز به امریکا برگشتند.

      در سال اولِ بعد از بازگشت به ایالات متحده، فقط ٥ درصد از کسانی که در ویتنام معتاد بودند همچنان معتاد بودند. سه سال بعد فقط ١٢ درصد باز معتاد شده بودند، و دوره‌ی اعتیادِ مجددشان هم نوعاً بسیار کوتاه بوده است. این نتیجه حتی با نادیده گرفتن باورهای عامه در مورد درمان‌ناپذیر بودنِ اعتیاد به هروئینْ عجیب می‌نماید: مطابقِ آمارهای نوعی، حدود دوسوم از کسانی که از مراکز ترک اعتیاد بیرون می‌آیند ظرف شش ماه دوباره معتاد می‌شوند.

      میزانِ چشمگیرِ درمانِ اعتیاد به هروئین در میان سربازانِ بازگشته از ویتنام نتیجه‌ی معالجه‌ی ویژه‌ای نبوده است: از بین کسانی که هنگام ترک ویتنام نتیجه‌ی آزمایش‌شان مثبت بود (در آزمایشگاه‌های طبی مثبت‌ یعنی بد!) فقط ٦ درصد به مراکز درمان اعتیاد رفتند—و مهم‌تر اینکه دوسومِ آنانی که به این مراکز رفتند دوباره (عمدتاً در همان روز که مرخص شدند) به حالِ اول برگشتند. در این جامعه‌ی آماریِ بزرگ، موفقیت در ترک اعتیاد (به هروئین یا بقیه‌ی مواد مخدر) ربط معناداری به پرهیزِ مطلق از مواد هم نداشته است: با اینکه تقریباً نیمی از سربازانی که در ویتنام معتاد بودند بعد از بازگشت به امریکا باز هم به سراغ مواد مخدر رفتند، فقط شش درصد دوباره معتاد شدند.

      یک نتیجه‌ی این تحقیقِ گسترده این است که تصویری که از مطالعه‌ی وضع و رفتارِ معتادان به هروئین به‌دست می‌آید به‌شدت گمراه‌کننده است اگر جامعه‌ی آماری منحصر به افرادِ تحت درمان باشد. کسانی که به مراکزِ ترک اعتیاد می‌روند یا می‌برندشان بخشی از کسانی‌اند که خودشان نتوانسته‌اند هروئین را کنار بگذارند، و نوعاً مشکلات‌شان آن‌قدر متعدد و حاد است که با سم‌زدایی و ترکِ هروئینْ حل نمی‌شود. در ماجرای ویتنام توانستند معتادانِ نوعی—و نه فقط معتادانِ تحت درمان—را مطالعه کنند.

      دیگر اینکه این‌طور نیست که لزوماً مصرفِ موادِ “ملایم”تر پیش‌نیازِ مصرف مواد “قوی”تر باشد: بسیاری از سربازانِ امریکایی حاضر در ویتنام هروئین را پیش از الکل آزموده بودند. ملایم (soft) یا قوی (hard) بودن بیش از آنکه به ویژگی‌های خودِ ماده بستگی داشته باشد تابعی از وضعیتِ حقوقی و برنامه‌ی حکومت برای مبارزه با آن است—مثلاً تنباکو که شدیداً وابستگی‌آور است عرفاً ملایم تلقی می‌شود.

 

طبیعتاً خيلی از مطالبِ مهمِ این مقاله و جواب‌هایش به بعضی سؤال/اعتراض‌‌های طبیعی را توضیح ندادم؛ به گزارشِ من اکتفا (و حتی اعتماد) نکنید—این مقاله‌ی مهم را حتماً بخوانید:

Lee N. Robins, “Vietnam veterans’ rapid recovery from heroin addiction: a fluke or normal expectation?” [The sixth Thomas James Okey memorial lecture], Addiction, 88 (1993), 1041-1051.

 

 

بارهای اول.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 08-06-2005

بارهای اول.

 

این را می‌دانم که لذت بردن از رابطه‌ی کاملِ جنسی امری است  یادگرفتنی. چیزهای دیگری هم هستند که این‌طورند: قهوه‌ی تلخ، کویرپیمایی، سمفونی‌های ستراوینسکی، قصیده‌های ناصرِ خسرو—مثالْ کم نیست. چیزی که گاه برایم مسأله‌ای است این است که تقریباً هرگز از بارِ اولِ درآمیختن با کسی لذتِ جنسیی زیادی نبرده‌ام، حتی وقتی آن کس از من باتجربه‌تر بوده است. ذائقه‌ی قصیده‌خوانی (یا ذائقه‌ی قصیده‌ی‌فلان‌شاعر‌خوانی) که پیدا کردیم می‌شود از همان بارِ اولِ خواندن قصیده‌ای هم لذت برد؛ اما گاه به نظرم می‌آید که در موردِ هر تنِ خاص باید لذت بردن از آن تنِ خاص را یاد گرفت. یا هنوز انواعی از تن‌ها هستند که نمی‌شناسم‌ و هر بار با  نوعِ جدیدی آشنا می‌شوم؟ یا شاید در هر بارِ اولْ مستِ این بوده‌ام که سیاهه‌ی کسانی که با آنان خوابیده‌ام را طولانی‌تر کرده‌ام؟ نمی‌دانم.

 

پورنوگرافی، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 04-06-2005

پورنوگرافی، II.

 

مصائبِ مسیح را که در سینماها نشان می‌دادند یکی از کارگزارانِ فیلمْ میهمان برنامه‌ی امریکاییِ عامه‌پسندی بود. اولین سؤال درباره‌ی نمایش زیادِ خشونت در فیلم بود. جواب: “اول از همه، نباید فراموش کنیم که اینها واقعی نیست بلکه رنگ و گریم است….” تو گویی مثلاً تارانتینو واقعاً چشم بازیگران‌اش را از حدقه درمی‌آورَد!

      شاید یکی از چیزهایی که ممیّزِ پورنوگرافی از بقیه‌ی انواع فیلم است این باشد که در خیلی از صحنه‌های فیلم‌های پورنو بازیگران بازی نمی‌کنند؛ واقعاً عمل می‌کنند. با این‌همه، دیدن فیلم پورنوگرافیک تقریباً هرگز برای من زیاد تحریک‌کننده نبوده است—دقیق‌تر: بعد ازتمام شدنِ فیلم، به یاد آوردن هیچ صحنه‌ای‌ا‌ش، اگر که اصلاً صحنه‌ای به یادم بیاید، تحریک‌ام نمی‌کند. چرا؟ شاید از جمله چون در صحنه‌ها نوعاً هیجان‌زدگی و تحریک‌شدگی نمی‌بینم. هر آنچه می‌توانسته‌اید تصور کنید—و بسیاری از آنچه نمی‌توانسته‌اید هم—نشان‌تان می‌دهند، اما همه را آن‌چنان که گویی دارند ظرف می‌شویند یا بی‌تمرکزْ ذکر می‌گویند. سکس برای من هیچ نیست اگر هیجانی درش نباشد. و تماشای (غیرمسقیمِ) سکس برای من تقریباً هیچ نیست اگر که جایی برای تخیل‌ام نمانده باشد. حتی برای “تدارک موضوعِ تازه برای استمنا” هم سکانسِ هم‌آغوشیِ ناتمامِ اَنائیس و جون )در هنری و جون( از چندین فیلمِ صریحِ پورنوگرافیک بهتر است.

 

حاشیه.

 

١. متوجه هستم که نابه‌‌اندامیِ غیرطبیعیِ بسیاری از بازیگرانِ این فیلم‌ها هم (بسنجید با مثلاً ناب‌اندامیِ اوما  ترمنِ جوان) در کم‌اثریِ فیلم‌های پورنو مؤثر است. اضافه کنید کیفیت پایینِ همه‌ی عواملِ فیلم را—گویا این فیلم‌ها را نوعاً با بودجه‌ی بسیار کمی می‌سازند: دست‌کم در بعضی قسمت‌های یک مجموعه‌ی بسیار مشهور، فیلم‌بردار و کارگردان شخصِ واحدی‌اند! پنداشتنی است که بودجه‌ی بیشترْ  این مشکلات را حل کند (مثلاً با آوردنِ بازیگرانی که بتوانند هیجان‌زدگیِ مندرج در یک فیلم‌نامه‌ی خوب را بازی کنند)؛ اما حتی در این صورت هم مشکلِ تخیل برجا است.

٢. در جامعه‌ی به لحاظِ جنسی بسته، البته صراحتِ پورنوگرافی بی‌فایده هم نیست: کسانی را می‌شناسم که آشنایی ابتدایی‌شان با موضوعاتِ اولیه‌ی آناتومیِ جنسی به واسطه‌ی دیدنِ پورنوگرافی بوده است.

٣. من فیلم پورنوگرافیک بسیار کم دیده‌ام (آنهایی هم که دیده‌ام همه امریکایی بوده‌اند، که گویا نوعاً ضعیف‌تر از فیلم‌های اروپایی‌اند)، و درباره‌ی پورنوگرافی هم کم خوانده‌ام؛ اینها مجموعه‌ای از تأملاتِ ابتداییِ من است، و شاید تعمیم‌هایم نابجا و نظردهی‌هایم عجولانه باشد. (دارم تلویحاً ادعا می‌کنم که در موضوعاتِ دیگری که درباره‌شان می‌نویسم وضع‌ام بهتر است!)