هروئین: هفت تنوینِ نصب.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 27-09-2005

هروئین: هفت تنوینِ نصب.

 

شاید بشود این را تعمیم داد، شاید نشود؛ نمی‌دانم—فقط تأکید می‌کنم که با این مورد از نزدیک آشنا هستم.

      در قسمتِ مهمی از دورانی که در طرفِ دیگرِ اقیانوسِ اطلس بوده‌ام دوستی داشته‌ام که نمی‌خواهم در موردش فعلِ ماضی به‌کار برم. این دوستِ من جوان است، باهوش است، بافرهنگ است، ورزشکارِ حرفه‌ای است، در یک دوره‌ی بعد از لیسانس درس می‌خوانـَد، در خانواده‌اش شاد است. حدودِ چهار سال است که هروئین می‌زند. او هم پیش از امتحانِ هروئین—همچنان که پیش از امتحان کردنِ بقیه‌ی موادی که امتحان کرده—مقدارِ زیادی درباره‌اش خوانده است. یک فرق‌اش با من این است که مطالعات‌اش منحصر به خواندن، و خواندنِ متونِ پزشکی و شبه‌فلسفی، نبوده است؛ فرقِ مهم‌ترش این است که کار را ادامه داده است و یاد گرفته است از هروئین لذت ببرد.

      دوستِ من به هروئین وابستگیِ جسمی یا “روانی” ندارد، گرچه ظنِّ قویِ من این است که نسبت به هروئین تحملِ دارویی دارد. او مسلماً معتاد نیست. (از کجا می‌دانم که دور از چشمِ من مرتباً هروئین نمی‌زند؟ عرض می‌کنم که، غیر از اعتماد به حرف‌اش، اثرِ هروئین بر حال و مخصوصاً بر صدا نه حدیثی است که پنهان مانـَد؛ اگر این اثر را بشناسید نمی‌شود کسی را چندین هفته‌ی متوالی هر روز ببینید و نفهمید که هروئین زده است، چه رسد به اینکه معتاد هم باشد.)

      چگونه است که معتاد نشده است؟ نظریه‌ی خودش این است: هروئین زدن برای او تفریح است، نه مرهم  یا  درمان. هروئین نمی‌زند که غصه‌هایش را فراموش کند یا دردی را کم کند—همچنان که مثلاً شبِ امتحان یا وقتِ تحویلِ پروژه یا روزِ مصاحبه آمفتامین نمی‌خورَد تا کارآیی یا هوشیاری‌‌اش را بیشتر کند. هروئین زدن برایش تجملِ معمولاً پُرمقدمه‌ای است؛ ضرورت نیست. برای لذت است، نه برای تسکین.

      یک باورِ رایجْ این است که موادِ مخدر نوعاً ابتدائاً همین‌طورند و بعداً، تدریجاً یا سریعاً و به هر حال شدیداً، تبدیل به نیاز و ضرورت می‌شوند؛ این مورد نشان می‌دهد (دست‌کم ادعا می‌کنم که به من نشان داده است) که ضرورتاً این‌طور نیست: می‌شود تجمل بودن‌شان را حفظ کرد. اینکه چه کسری از امتحان-  یا مصرف‌کنندگانْ این وضعیت را حفظ می‌کنند امری تجربی است  که با نظریه‌پردازی و نگاه کردنِ سریال‌های تلویزیونی نمی‌شود فهمید.

      متذکر هستم (احتمالاً بیش از شما!) که دوست‌ام آدمِ خاصی است؛ اما، در مقابل، حواس‌مان به این هم باشد که تصویری که از مصرفِ هروئین ساخته‌اند شاید که عمدتاً بر پایه‌ی رفتارِ بخشِ خاصی از معتادان باشد. در این موضوعِ اخیرمایل‌ام بخشی از “هروئین: از خوانده‌ها، I” را که شاهدی قوی بر درستی‌اش داریم تکرار کنم: تصویری که از مطالعه‌ی وضع و رفتارِ معتادان به هروئین به‌دست می‌آید به‌شدت گمراه‌کننده است اگر جامعه‌ی آماری منحصر به افرادِ تحت درمان باشد. کسانی که به مراکزِ ترک اعتیاد می‌روند یا می‌برندشان بخشی از کسانی‌اند که خودشان نتوانسته‌اند هروئین را کنار بگذارند، و نوعاً مشکلات‌شان آن‌قدر متعدد و حاد است که با سم‌زدایی و ترکِ هروئینْ حل نمی‌شود.

      غیر از این، این را مفروض نگیریم که اعتیاد لزوماً بد است. باید بحث کنیم.

 

گفتنِ منظور، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 11-09-2005

گفتنِ منظور، II.

 

زمانی بود که، احتمالاً مثلِ خیلی‌ از هم‌سالان یا هم‌نسلان‌ام، از همان اول به کسی نمی‌گفتم که به جسم‌اش نظر دارم، حتی اگر از همان اول به جسم‌اش نظر داشتم. اگر که نظر داشتم، می‌گذاشتم کمی از آشنایی‌مان بگذرد، کمی نزدیک شویم، کمی محبت جلب کنم، بعد بگویم. (نمی‌گویم که همیشه هشیارانه چنین می‌کردم: گاه این‌طور می‌شد.) بعد از چند موردِ اول، دیگر نوعاً از اول متذکر بودم که چه می‌خواهم، اما باز از اول نمی‌گفتم—شاید جسارت‌ام کم بود، شاید سریع و صریح گفتن را خلافِ ادب می‌دانستم.

      چند باری چنان شد که طرفِ بی- یا کم‌تجربه “عاشق”ام شد قبل از آنکه من گفته باشم چه می‌خواهم و رابطه را چرا ادامه داده‌ام، و این بد بود: هم معشوق‌بودن مسؤولیت می‌آورْد (و من گریزان بودم)، و هم این ناجوانمردانه می‌نمود که از آدمِ عاشق چیزی بخواهی که در حالتِ عادی از تو دریغ می‌کرد. و من همچنان می‌خواستم، و نمی‌خواستم هم که خواستن‌ام را مهار کنم. چاره؟

      تصمیم گرفتم که از اول به‌روشنی بگویم. آسان نبود، ولی سرعت و درصدِ توفیق—که در اینجا یعنی کشاندنِ زنِ مطلوب به بستر—خوب بود. اما مشکلی در کار آمد: گاه می‌دیدم که موفق نمی‌شدم اگر که این‌قدر جسورانه و نامعمولانه نگفته بودم، و این باز بد بود. توضیح می‌دهم.

      مسأله این بود که همان طور که در موردهای پاراگرافِ دوم گاه تصورم این بود که شیفتگیِ طرف نمی‌گذاشت که جوابی بدهد و کاری کند که با معیارهای مواقعِ عادی‌اش سازگار باشد، در موردهای پاراگرافِ قبل هم پیش می‌آمد که احساس کنم بهت‌زدگی‌اش نگذاشته است مطابقِ ملاک‌های معمول‌اش عمل کند (من—باور کنید، یا فرض کنید که—جداً جسورانه پیشنهاد می‌کردم). در نوعِ اولْ با منِ معشوق می‌خوابیدند، در نوعِ دوم با منِ جسورِ غیرمتعارف؛ در هر دو شقّ، پنداشتنی و محتمل بود که چیزی (”عشق” به من، یا ضربه‌ی جسارتِ نامتعارفِ من) تصمیم‌گیری‌شان را مختل کرده بوده باشد. خوابیدن با کسی که با تو می‌خوابد چون مبهوتِ شجاعتِ تو است که بی هیچ سابقه‌ و مقدمه‌ای به او گفته‌ای “می‌خواهم اغفال‌تان کنم”، معلوم نیست که کمتر از خوابیدن با کسی ناجوانمردانه/غیراخلاقی باشد که با تو می‌خوابد‌ چون، به اصطلاح، بر تو عاشق است.

      اینکه چه کردم یا چه می‌کنم موضوعِ بحث‌ام در اینجا نیست؛ حرف‌ام این است که، دست‌کم در مواجهه با کم‌تجربه‌ها، بسا که گفتنِ صریح و سریعِ منظور هم به همان اندازه‌ی نگفتن یا کم‌کم‌گفتن‌اش غیراخلاقی باشد.

 

حاشیه.

 

١. تصریح کنم: هیچ نگفته‌ام که چه کاری غیراخلاقی هست یا نیست؛ فقط گفته‌ام که دو نوع برخوردی که شرح کردم شاید به لحاظِ اخلاقی وضعیت‌شان مشابه باشد. منظورم از اخلاق هم البته اخلاقِ فارغ از ملاحظاتِ دینی است.

٢. این بحث می‌تواند به‌سرعت به موضوعاتِ شبه‌فلسفی‌ای برسد، از جمله اینکه آیا حتی با استدلالِ خالص—بدونِ‌ دل‌‌ربایی و بدون مبهوت‌سازی—مجاز هستم بر تصمیم‌گیری‌های کسی اثر بگذارم یا نه، و آیا تغییر دادنِ ملاک‌های معمولِ کسی مجاز هست یا نه، و آیا اصلاً استدلال و متقاعد کردن می‌تواند “خالص” باشد یا نه. سعی می‌کنم فعلاً درگیرِ اینها نشوم.

 

گفتنِ منظور، I
[به‌جای مقدمه، از فیه ما فیهِ جلال‌الدین بلخی].

دسته : (Uncategorized) توسط s در 01-09-2005

گفتنِ منظور، I

[به‌جای مقدمه، از فیه ما فیهِ جلال‌الدین بلخی].

 

بقالی زنی را دوست می‌داشت. با کنیزکِ خاتون پیغام‌ها کرد که من چنین‌ام و چنان‌ام و عاشق‌ام و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دی چنین بودم و دوش بر من چنان گذشت—قصه‌های دراز فرو خواند.

      کنیزک به خدمتِ ‌خاتون آمد. گفت بقال سلام می‌رسانـَد و می‌گوید که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم. گفت به این سردی؟ گفت او دراز گفت، اما مقصود این بود. اصل مقصود است؛ باقی دردِ سر است.

 

حاشیه.

 

نسخه‌ی مطلوبِ من متنِ ‌مصحَحِ بدیع‌الزمان فروزانفر است که در دسترس‌ام نیست. این را بدونِ حفظِ رسم‌الخط و سجاوندی از گزیده‌ای که حسین الهی‌قمشه‌ای فراهم کرده نقل کردم (گزیدهٔ فیه ما فیه (مقالات مولانا)، چاپ چهارم، انتشارات علمی و فرهنگی، ١٣٧٤، ص. ٤٢).‌