30
“خیانت”، II.
دسته : (Uncategorized) توسط s در 30-11-2005
“خیانت”، II.
احساساتِ شدید در این موضوع زیاد است؛ نرم و با حوصله پیش رَویم.
در اثبات یا توضیحِ لزومِ “وفاداری” و بدیِ “خیانت” استدلالهایی شنیدهام. یکی البته این حرفِ آشنا است که اگر به هم وفادار نباشید، آن وقت معلوم نخواهد بود که بچهتان بچهی کیست. گمان نمیکنم لازم باشد وقتی صرفِ این استدلال کنیم (گرچه—با دزدیدنِ تعبیرِ اخیراًمعروفشدهای از هیلـِری پاتنـَم—کارِ جالبی خواهد بود که همهی خطاهای این استدلال را فهرست کنیم). مخالفام را جدی میگیرم و فرض نمیکنم که با این استدلال بوده که متقاعد شده است “خیانت” بد است؛ اما فرض میکنم که نظرش دربارهی بدیِ “خیانت” مبتنی بر استدلالی است، یا به هر حال علیالاصول ممکن است استدلالی باعث شود نظرش را عوض کند—نبودِ این فرضِ اخیر درِ گفتوگو را میبندد.
یک دلیلِ محکمتر برای “وفاداری” این است:
(ح) بخواهیم یا نخواهیم، و با هر اسمی که بخوانیماش، حسادت در همهی ما هست. (نمیگویم خوب است؛ فقط میگویم هست.) بودنِ همسر یا معشوق با کسانِ دیگر نمونهی اعلا و مثالِ کلاسیکِ چیزی است که حسادت را تحریک میکند. حسادت برای حسود آزاردهنده است. با خیانتِ ما همسر یا معشوقمان حسادت خواهد کرد، و این حسادت کردنْ به تمامِ معنا میآزاردش. (اگر که آدمِ حسابیای باشد، مشاهدهی اینکه دارد حسادت میکند هم شاید آزارِ مضاعفی برایش باشد.) کسی را که دوست داریم آزار ندهیم. وفادار باشیم.
استدلالهای دیگری هم البته هست؛ فعلاً با این کار دارم—بحث ادامه خواهد داشت.
به یک نکته خوب توجه کنیم: نتیجهی (ح) این نیست که “خیانت” بد است؛ نتیجه نهایتاً میتواند این باشد که تو، ای مخاطبِ استدلال، “خیانت” مکن. به نظرم فرقِ اینها فرقِ جدیای است. توضیح میدهم.
تا جایی که به خودِ این استدلال مربوط میشود، مطلب این است که ممکن است همسر یا معشوقِ من آنقدر پخته یا مهذب نباشد که حسادت نکند؛ پس، تا آزارش نرسانم، باید که حسادتاش را تحریک نکنم. این حرف، با اینکه از نظرِ من معقول است، در موردِ بد بودنِ گستردگیِ روابط چیزی نمیگوید؛ مشخصاً: (ح) نمیگوید که معشوق یا همسرِ من هم نباید “خیانت” کند. اینکه او متوجهِ زشتیِ حسادت نیست یا نمیتواند حسادتاش را مهار کند یا به هر حال حسادتاش را مهار نمیکند، میتواند باعث شود من رابطههایم را محدود کنم (مشروط بر اینکه صرفِ اینکه بفهمم همسر یا معشوقام حسود است باعث نشود خودش را رها کنم)؛ اما من میدانم حسادتْ دونِ شأنِ من است و میدانم که احتمالاً ناشی از احساسِ مالکیت است؛ پس از او نخواهم خواست که خودش را محدود کند. من سعی میکنم رفتار و احساسام را مهار کنم. سعی میکنم حسادت نکنم. [لطفاً مطلبِ بیستوهفتمِ فروردین را ببینید.]
با قبولِ این خطر که شاید موضعام را ضعیفتر بنمایانم، این را هم—چونان مقدمهای بر قسمتِ بعدی—اضافه کنم: نتیجهی (ح) نهایتاً میتواند این باشد که من نباید با کسی غیر از همسر یا معشوقام رابطهی نزدیک داشته باشم [یای مانعةالجمع!]. این با این فرض است که همسر یا معشوقِ من از روابطِ من خبردار خواهد شد: رابطهای که از آن خبر نداشته باشد باعثِ حسادتاش نمیشود (گرچه شاید باعثِ چیزهای ناخوشایندِ دیگری بشود). نظرِ مجرّبِ من این است که اینطور نیست که برای خبردار نشدنِ معشوق یا همسرم از روابطِ دیگرم لازم باشد که به دروغ متوسل شوم. توضیح خواهم داد.
حاشیه.
١. یک پیشفرضِ من این است که حسادت بد است، یا به هر حال تواناییِ مهارِ حسادت (یا دستکم تواناییِ مهارِ جلوههای بیرونیِ حسادت) نوعی فضیلت است.
٢. متوجه هستم که طرفدارِ (ح) میتواند بگوید که این استدلالْ معشوق یا همسرِ تو را هم متقاعد خواهد کرد که او هم “خیانت” نکند؛ پس هیچ کس نباید خیانت کند، و این فرقی با این ندارد که بگوییم خیانت بد است. سلـّمنا که شاید (ح) معشوقِ مرا هم متقاعد کند. اما باز حرفْ این است که این دلیلی بر بدیِ “خیانت” نیست—نهایتاً دلیلی برای این است که اگر ضعیف و آسیبپذیر مییابدم رابطههایش را محدود کند. کاری که فینفسه بد باشد تابعِ این ملاحظات نیست: اگر مثلاً معتقد باشیم که تجاوز بد است، دیگر مهم نیست که قربانیِ تجاوزْ آزار دیده باشد یا نه، یا اینکه متجاوز با استدلالهای ما موافق باشد یا نه— اگر تجاوز را بد بدانیم و کاری را مصداقِ تجاوز بدانیم، کنندهاش را مستقل از فضای ذهنیاش و مستقل از وضعِ قربانیاش محکوم میکنیم. موردِ “خیانت”، دستکم تا آنجا که به (ح) مربوط میشود، اینطور نیست.
٣. [ نامربوط.] این نمایشنامه را اخیراً (بعد از نوشتنِ این مطلب) خواندهام؛ بسیار زیبا است:
Harold Pinter, Betrayal, Eyre
