[بدونِ ویرایش.]

دسته : (Uncategorized) توسط s در 29-12-2005

[بدونِ ویرایش.]

 

این روزها مشغولِ بلعیدنِ این کتاب‌ام:

 

Neil McKeganey and Marina Barnard, Sex Work on the Streets: Prostitutes and their Clients, Open University Press, Buckingham, 1996.  

 

کتاب نتیجه‌ی پژوهشِ سه‌ساله‌ی نویسندگان‌اش در موردِ زنانِ خیابانیِ دو محله‌ی گلاسکو است—فقط در سالِ دومِ کار ٨١٢ بار با ١٦٧ روسپی گفت‌وگو کرده‌اند. دوست دارم ترجمه‌ای از یک پاراگرافِ مقدمه را در اینجا بیاورم (صص. 1 تا 2).

 

    روسپی‌گری را هم—مثل سکس به‌طور کلی— افسانه‌هایی احاطه کرده ‌است، یکی از آنها اینکه این کار همیشه متضمن کس دیگری است؛ زنی که سکس می‌فروشد هرگز نه مادر ما، دختر ما، یا خواهر ما بلکه شخصِ ناشناسِ دیگری است که بی‌اندازه درمانده‌تر از کسانی است که ما دوست‌شان داریم. مشابهاً کسی که سکس می‌خرد هرگز پدر، برادر، شوهر یا دوست‌پسرِ ما نیست، بلکه کس دیگری است که ما نمی‌شناسیم‌اش و حتی شاید نخواهیم هم که بشناسیم‌اش. پنهان‌کاری‌ای که معامله‌ی سکس با پول را احاطه کرده این افسانه را تقویت می‌کند که روسپی‌گری فقط متضمنِ دیگرانِ ناشناس است. همین که کسی پرده‌ی این پنهان‌کاری را کنار بزند آنچه به‌وفور درخواهد یافت نه امری انحرافی و خارقِ عادت و کمیاب، که امری معمولی و عادی و هرروزه است. زنان و مردانی که در این کتاب ظاهر می‌شوند چهره‌های آشنای مردمانی را دارند که می‌شناسیم‌شان. شرایط مالی‌‌شان شاید با ما متفاوت باشد اما مردمانِ معمولی‌ای هستند که به‌طور عادی زندگی می‌کنند—خرید یا فروشِ سکس‌شان نه مشخصه‌ی تعیین‌کننده‌ی زندگی‌شان، که بخشی از زندگی‌شان است. هدف این کتاب به هیچ وجه این نیست که درباره‌ی کسانی که در حرفه‌ی خرید و فروشِ سکس درگیرند داوری اخلاقی کند. چنین داوری‌هایی بسیاری اوقات بر پایه‌ی نبودِ آگاهی از مردمانی است که این داوری‌ها در موردشان انجام می‌شود. هدف ما در اینجا توصیف واقعیات روزمره‌ی خرید و فروشِ سکس است—قوم‌نگاریِ روسپی‌گری.

 

      عنوانِ فصل‌ها: تحقیق در مورد روسپیان و مشتریان‌شان؛ فروش سکس: نظرهای زنان؛ تأثیر مواد مخدر بر کار زنان؛ خرید سکس: نظرهای مشتریان؛ روسپی‌گری و اچ‌آی‌وی/ایدز؛ مردن برای سکس: روسپی‌گری و خشونت؛ زنان در مقامِ روسپی، زنان در مقامِ عاشق: تدبیرِ هویت؛ مؤخره.

     

نویسندگان مختصراً درباره‌ی مسأله‌ی بوسه هم نوشته‌اند، و گفته‌اند که دیگران وسیعاً گزارش کرده‌اند که روسپیان مشتریان‌شان را نمی‌بوسند (هنوز مراجع‌شان را ندیده‌ام). من حالا حتی قرائنِ بیشتری دارم که موضوعِ ترس از انتقالِ بیماری‌ها از راهِ بوسه را بسیار جدی بگیرم (حاشیه‌ی ٢ی “روسپی‌گری، I“)؛ با این حال، دوست دارم این چند سطر را از این کتاب نقل کنم. متن را ترجمه نمی‌کنم، از جمله چون هنوز نمی‌دانم لهجه‌ی اسکاتلندیِ گوینده را چطور در فارسی بازتابانم.  [در ضمن، هر گونه ارتباط با کسی که در این متن از او نقل کرده‌اند  شدیداً تکذیب می‌شود!]

 

We were talking about how Annette made the distinction between sex with her clients and with her partner. “Cos I don’t feel nothin’ when I’m out there, I don’t feel a thing and because of the things that I don’t do out there like kiss and oral sex. I mean anal sex I don’t do that at all wi’ anybody [laughs] but they two things I enjoy and I keep them for mysel’. I mean I do enjoy sex wi’ Todd because it’s different, I mean, I’m involved in it, I’m responding.’

روسپی‌گری، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 26-12-2005

روسپی‌گری، II.

 

بیست‌ودوساله است. هوشمند است. زیبا است. قیمت‌اش نسبت به خیابانی‌ها خیلی زیاد است و در حدِ قیمتِ متوسطِ تلفنی‌ها است. مؤنث است. شیک و موقر و ملایم و خوش‌صحبت و مؤدب است. داریم با هم دوست می‌شویم—شاید هم با هم دوست شده‌ایم.

 

 

می‌خواهم درباره‌ی روسپی‌گری و درباره‌ی بعضی روسپیانی که دیده‌ام یا می‌شناسم بنویسم. یک مشکلْ این است که برای مفهوم‌های اصلیِ بحثْ واژه‌های فارسیِ مناسبی سراغ ندارم. تقریباً همه‌ی لغت‌هایی که در این زمینه می‌شناسم توهین‌آمیزند (احتمالاً لازم نیست یک‌یک‌شان را ذکر کنم)، و بیشترشان را هم فقط برای  خانم‌ها به‌کار می‌برند. به تن‌فروشی هم البته فکر کرده‌ام؛ یک اشکال‌اش این است که معلوم نیست کسی را که چنین می‌کند چه باید خواند: تن‌فروش، غیر از اینکه به گوش‌ام ناآشنا است، بیشتر مفهومِ قوّاد را به ذهن‌ام می‌آورَد تا روسپی را. بهترین انتخاب به نظرم می‌آید که روسپی و روسپی‌گری باشد. با این حال، با لغتِ روسپی‌گری هم خیلی راحت نیستم: احساس‌ام در موردِ واژه‌ی روسپی (یا روسبی) را یک شعرِ شاملو خراب کرده است ["خراب"؟]، احساس‌ام در موردِ پسوندِ -گری را اسمِ چند کتاب‌ِ کسروی‌تبریزی.

      از بحثِ الفاظ بگذریم—گرچه خوب است یادمان نرود که همین نداشتنِ واژه‌ی خنثی برای این مفهوم شاید که در موضع‌گیری‌مان در موردِ مصادیق‌اش مؤثر باشد.

     

این هم خیلی روشن نیست که چه کسی را می‌شود روسپی خواند. یک شرطِ لازم البته این است که برای سکس مزد بگیرد—هم سکس به مفهومِ عام، هم مزد به مفهومِ عام. اما این البته کافی نیست: بعضی معتقدند که در بعضی جوامعِ سنـّـتیْ زنان در واقع بابتِ سکس از همسران‌شان مزد (به مفهومِ عام: مسکن، پول، تضمینِ امنیت،…) می‌گیرند. به نظر می‌آید که باید این شرط را هم اضافه کرد که روسپیان نوعاً در بازه‌ی زمانیِ واحد شریکانِ جنسیِ متعدد و گذرا دارند؛ اما این هم کفایت نمی‌کند: بازیگرِ حرفه‌ایِ فیلم‌های پورنوگرافیک هم چنین است، اما عرفاً روسپی محسوب‌اش نمی‌کنند. شاید بشود گفت که روسپی خدمات‌اش را به کسانِ متعدد عرضه می‌کند و از شریکانِ جنسی‌اش (و نه مثلاً از تهیه‌کننده‌ی فیلم) مزد می‌گیرد. می‌دانم که این هم اشکال‌هایی دارد…

      تعریف دشوار است، بحثِ ما هم در علومِ دقیقه نیست (نهایتاً شاید در پایانِ بحث باشد که بشود تعریفی به دست داد). فقط تصریح می‌کنم که برای من روسپی‌گری نامِ یک شغل است: در این بحث‌ها با بردگیِ جنسی کاری ندارم. متوجه هستم—و به این موضوع خواهم پرداخت—که احتمالاً بسیاری برآن‌اند که بسیاری از روسپیان به‌اجبار چنین می‌کنند که می‌کنند؛ فعلاً فقط می‌خواهم اجبارِ‌ ناشی از دشواریِ معیشت را از مثلاً ماجرای زنانِ کره‌ای و اشغال‌گرانِ ژاپنی جدا کنم: در اینجا با “روسپی‌گری”ی نوعِ اخیر کاری ندارم.

 

مسأله‌ی ذهن-بدن.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 14-12-2005

مسأله‌ی ذهن-بدن.

 

صدای گرمِ مخصوص‌اش قبلاً هم توجه‌ام را جلب کرده بود. حالا داشت با کسِ دیگری از شعرِ فارسی حرف می‌زد. اسمِ امین‌پور و احمدی و آزاد را شنیدم. هوم… خانمِ بیست‌وپنج-شش‌ساله‌ای که شاعرانی را می‌شناسد که هر کسی نمی‌شناسد. موهایش چه شکلی است؟ اسمِ خوئی را که شنیدم دیگر طاقت نیاوردم: رفتم و کنارش نشستم . زود بحث را از چنگِ آن دیگری درآوردم و خودم ادامه‌اش دادم.

      به نظر می‌آمد که خوش‌اندام هم باشد. نامزدداشتن‌اش آیا کارم را سخت خواهد کرد؟ گفت که البته ارادت‌ِ بسیار زیادی هم به شاملو و شفیعی دارد. برهنه تصورش می‌کردم. اسمِ اوجی را هم گفت. گفتم که فقط شعرِ درخشان‌ِ منتهی به هوای باغ نکردیم و دورِ باغ گذشتاش را می‌شناسم، و صدای ناله‌های پرلذت‌اش [ناله‌های او، نه منصور اوجی!] را تصور می‌کردم. نزدیکِ اُرگاسم‌اش نخواهم گذاشت چشمان‌اش را ببندد….

      اما یک‌دفعه دیدم که شعرِ بسیار بسیار مشهورِ سرشک را دارد به بامداد منسوب می‌کند. جوابی‌اش مطمئن‌ام کرد که اشتباهْ لـُپی نیست. و نسبتاً به‌سرعت مبرهن شد که از آثار و حتی از صاحبانِ آن نام‌ها چیزی نمی‌داند. حیف… دوباره با روسری دیدم‌اش. بلند شدم و رفتم. نشناختنِ شعرِ معاصر البته ناقضِ هوشمندی نیست و می‌تواند حتی ناقضِ بافرهنگی هم نباشد و مسلما لزوماً با آدم‌حسابی‌بودنْ ناسازگار نیست؛ اما اسم‌پرانیِ بی‌پشتوانه و تظاهر به دانستنِ چیزهایی که نمی‌دانیم… شنیع است.

      در سال‌های اخیر این را نشانِ این گرفته‌ام که دیگر خیلی جوان نیستم: با کسی نمی‌خواهم بخوابم که احترام‌ام را جلب نکرده باشد—نهایتاً، در بعضی روزهای به‌شدت بی‌کس‌ماندگی، برایم مهم نبوده است که طرفْ محققـاً آدمِ حسابی‌ای باشد: پیش آمده است که در این مورد تحقیق نکنم؛ اما با کسانی که در ذهن‌ام تحقیرشان کرده‌ام هرگز نخواسته‌ام بخوابم. چند سالی است که هیچ تنی را آن‌قدر نخواسته‌ام که برایم مهم نباشد تنِ کیست—که چه مغزی در آن تن است. بحثِ دوست داشتن نیست؛ صحبت از ذهنی است که به چیزی بیرزد، با معیارهای من.

      چند مثال که احتمالاً می‌شناسید: با جِین فوندا (ی سی-چهل سال پیش!) حتماً می‌خواهم. با جنیفر لوپز احتمالاً هرگز نخواهم خواست. در حالتِ عادی، با زیتاجونز و جولی نمی‌خواهم، یا دست‌کم پیش از گفت‌وگوی نیم‌ساعته‌ای نمی‌خواهم.