در بابِ ماری‌جوانا، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 25-01-2006

در بابِ ماری‌جوانا، I.

 

در زمانِ انتشارِ کتابی که مشخصات‌اش را در این پایین می‌نویسم، یکی از نویسندگانِ کتاب استادِ جامعه‌شناسی بوده است، دیگری استادِ داروشناسی، هر دو در دانشگاهِ شهریِ نیویورک در امریکا. کتاب کم‌حجم است (و بیش از هفتاد صفحه‌اش هم یادداشت‌های ارجاعی است)، و بسیار خوشخوان است. در هر فصلْ غلط/دروغِ مشهوری در بابِ ماری‌جوانا را بررسی کرده‌اند.

 

فصلی درباره‌ی اعتیادآوریِ این مادّه است. ماری‌جوانا البته وابستگی ایجاد می‌کند، اما نه شدیداً: هر دو تحقیقِ مستقلی که ذکر کرده‌اند وابستگی‌آوریِ ماری‌جوانا را کمتر از هروئین و کوکائین و نیکوتین و الکل اعلام کرده‌اند؛ یکی گزارش کرده که وابستگی‌ای که ماری‌جوانا ایجاد می‌کند کمی کمتر از کافئین است و دیگری گفته که میزانِ وابستگی‌آوریِ این دو یکی است (صفحه‌ی 29).

      غیر از این، آمارهای جالبی هم هست. آماری گرفته‌اند از کسانی در امریکا که بینِ سی و چهل سال‌شان است. هفتادوپنج درصد از کسانی که ماری‌جوانا را امتحان کرده بوده‌اند در یک‌ساله‌ی پیش از بررسی، و هشتادوپنج درصدشان در یک‌ماهه‌ی پیش از بررسیْ ماری‌جوانا مصرف نکرده بوده‌اند. تخمین زده‌اند که در١٩٩٤ سی‌ویک درصدِ اهالیِ ایالاتِ متحده که بیش از دوازده‌ سال‌شان بوده است دست‌کم یک بار ماری‌جوانا را امتحان کرده‌اند، که یازده درصدشان در یک‌ساله‌ی قبل از آمارگیری چنان کرده‌اند. دوونیم درصد به‌طورِ متوسط در هفته یک بار یا بیشتر ماری‌جوانا مصرف می‌کرده‌اند، و فقط هشت‌دهمِ درصد از امریکاییان روزانه یا تقریباً روزانه ماری‌جوانا مصرف می‌کرده‌اند (صفحه‌ی 27). تصویری که از سادگی و رواجِ کنار گذاشتنِ‌ ماری‌جوانا حاصل می‌شود گویا است.

      یک حرفِ مشهور این است که یک بدیِ ماری‌جوانا—غیر از خطرهای ذاتی‌اش—این است که مصرف‌اش دروازه‌ی ورود به عالمِ مصرف‌کنندگانِ موادِ قوی‌تر (هروئین، LSD، کوکائین،…) است؛ فصلِ چهارم (صفحه‌های 32 تا 37) در این مورد است. در اینجا دیگر عددها را نمی‌نویسم. در موردِ هر کدام از سه مادّه‌ای که نام‌شان را در پرانتزی در همین پاراگراف نوشتم آمارگیری‌هایی در سال‌های مختلفْ معلوم کرده است که زیاد و کم شدنِ تعدادِ مصرف‌کنندگان‌ْ مستقل از زیاد و کم شدنِ تعدادِ مصرف‌کنندگانِ ماری‌جوانا بوده است. یک حرفِ اصلیِ این فصل این است که (در امریکا) ماری‌جوانا را بیش از هر مادّه‌ی غیرقانونیِ دیگری مصرف می‌کنند؛ پس طبیعی است که درصدِ زیادی از مثلاً کسانی که هروئین را امتحان کرده‌اند ماری‌جوانا را هم امتحان کرده باشند—در این مورد رابطه‌ی علـّی‌ای در کار نیست.

      یکی از طولانی‌ترین فصل‌ها درباره‌ی اثرِ ماری‌جوانا بر حافظه و قوای شناختی است. تنها نتیجه‌ی نامطلوبی بر حافظه که در موردش اختلاف نیست درباره‌ی تأثیر بر حافظه‌ی کوتاه‌مدت در زمانی‌ است که هنوز مادّه در بدن هست. (در زمانی که بدن زیرِ نفوذِ ماری‌جوانا است اختلالی در به یاد آوردنِ چیزهایی که قبلاً دیده‌ایم پیش نمی‌آید؛ بعداً هم در به یاد آوردنِ چیرهایی که در این مدت دیده‌ایم مشکلی پیش نمی‌آید.) مشکلی که پیش می‌آید از این نوع است: فهرستی از واژه‌ها به کسی که ماری‌جوانا در بدن‌اش فعال است نشان می‌دهند و بعد، وقتی هنوز اثرِ مادّه از بین نرفته، واژه‌هایی نشان‌اش می‌دهند و می‌پرسند که در آن فهرست بوده یا نه. نوعاً واژه‌ای را فراموش نمی‌کند، اما واژه‌هایی را “به یاد می‌آورَد” که در فهرست نبوده است.

 

کتاب بیست فصل دارد، به اضافه‌ی یک مقدمه و یک مؤخره. در اولِ هر فصل خلاصه‌ای از مطالبِ فصل هست؛ خلاصه‌ای از این خلاصه‌ها را می‌توانید در اینجا ببینید:

 

http://www.drugpolicy.org/marijuana/factsmyths/.

 

مشخصاتِ کتاب:

 

Lynn Zimmer and John P. Morgan, Marijuana Myths, Marijuana Facts: A Review of the Scientific Evidence, The Lindesmith Center, New York, 1997.  xvi + 241pp.

 

حاشیه.

 

١. عمرِ باعزّت کناد کسی که بگوید در بحثِ مواد چه اصطلاحِ فارسیِ غیرمهوّعی می‌شود در برابرِ اصطلاحِ high به‌کار بُرد. مثلاً اينها را چطور می‌شود به فارسی گفت؟:

She got high.

While high on marihuana,…

 

۲. [شخصی.] از خوشی‌های این تبعیدِ خودخواسته‌ی امیدوارم موقت به این شهرِ بدآب‌وهوای قاره‌ی جدید یکی این است که در نزدیکی‌ام کتابخانه‌ای هست، شمارِ ‌کتاب‌هایش بیش‌وکم هم‌چندِ نفوسِ نروژ، که—به قولِ شیخ— برکنـَد دلِ مردِ مسافر از وطن‌اش.

 

——

پی‌نوشت [بدونِ ویرایش]. جمله‌ای که در پاراگرافِ دوم درباره‌ی میزانِ وابستگی‌آوری نوشته‌ام می‌تواند گمراه‌کننده باشد: جمله احتمالاً این‌طور القا می‌کند که نویسندگانْ مراجعی معرفی کرده‌اند که در آنها بعضی  آمارها گزارش شده. به مرجعی که نویسندگان در یادداشتِ 21 صفحه‌ی 176 مشخصات‌اش را نوشته‌اند نگاه کردم؛ فقط صحبت از این است که دو داروشناسْ قابلیتِ وابستگی‌آوریِ این مواد را به چه صورتی رده‌بندی کرده‌اند. بی‌دقتیِ مرا ببخشایید، و لطفاً جواب‌ام به کیوان (ششمِ بهمن، ساعتِ 5:11) راهم ببینید. این هم آن جمله‌ی کتاب است:

Recently, pharmacologists Jack Henningfield and Neal Benowitz independently ranked the dependence potential of six psychoactive drugs: caffeine, nicotine, alcohol, cocaine, and marijuana. Both ranked caffeine and marijuana as the two least addictive. Henningfield gave the two drugs identical scores and Benowitz ranked marijuana as slightly less addicting than caffeine.21 [p. 29]

برای اینکه تصوری از شأنِ علمیِ این دو داروشناس پیدا کنید یک راهِ بدیهی البته نگاه به این دو جا است:

http://innovatorsawards.org/aboutus/henningfield,

http://cc.ucsf.edu/people/benowitz_neal.html.

 

کلیسا و بدعت، طب و موادِ مخدر—دعوت به خواندن.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 17-01-2006

کلیسا و بدعت، طب و موادِ مخدر—دعوت به خواندن.

 

توماس ساس معتقد است که مقوله‌ی به‌اصطلاح سوءمصرفِ دارویی (drug abuse) اصالتاً نه طبی که “اخلاقی” است—مشکلِ جامعه با موادِ مخدر این نیست‌ که این مواد مضرّند: اولاً مثلاً ضررِ تنباکو کمتر از ضررِ ماری‌جوانا نیست، و ثانیاً صِرفِ ضررداشتنِ چیزی دلیلِ کافی برای ممنوع کردنِ خرید یا فروش یا مصرف‌اش نیست. با این حال، ابزارِ اصلیِ حکومت‌ها برای توجیهِ ممنوعیتِ استفاده از موادِ مخدرْ تبلیغات در موردِ ضررهای این مواد است، و هرچه بیشتر جنبه‌ی اخلاقیِ موضوع را نادیده بگیرند بیشتر ناگزیرند امورِ واقعِ مربوط به مواد را تحریف کنند. (ساس این را با مسأله‌ی استمنا مقایسه می‌کند: تا مدت‌ها استمنا را منشأ یا علامتِ گستره‌ی وسیعی از بیماری‌ها اعلام می‌کردند؛ امروزهیچ متنِ پزشکی‌ای چنین نمی‌کند.)

      ساس استدلال می‌کند که مشکلِ موادِ مخدر در واقع این است که مصرف‌کننده‌ سیطره‌ و انحصارِ طب را به رسمیت نمی‌شناسد و خودش تصمیم می‌گیرد که با بدن‌اش چه کند. می‌گوید که این وضعیت شبیهِ وضعیتِ اعتقاداتِ مذهبی در قرونِ وسطی است: در دورانِ موسوم به تفتیشِ عقاید، این جزوِ حقوقِ مردم تلقی نمی‌شد که در موردِ مذهب یا نحوه‌ی عبادت‌شان تصمیم بگیرند—تنظیمِ “رابطه‌ی انسان با خدا” در انحصارِ کلیسا بود، وعمل نکردن طبقِ آموزه‌ها و دستورهای کلیسا را بدعت می‌خواندند. امروز تن ندادن به دستورهای پزشکی و عملِ مستقلانه در موردِ داروها را سوءمصرفِ دارویی یا حتی گاه نوعی بیماریِ روانی می‌خوانند.

      ساس طرفدار و مبلـّغِ شکستنِ این انحصار و مدافعِ آزادیِ فرد در رفتار با بدن‌اش است. او هم البته مثلِ من و شما متوجه هست که این انحصارشکنی می‌تواند باعثِ ضررهای جسمی‌ای شود (و حقِ آزادیِ رفتارِ شخص با بدن‌اش را هم منحصر به افرادِ بالغ می‌داند)؛ پس به یادِ ما می‌آورَد که علی‌القاعده در قرونِ وسطی هم نگرانیِ توجیه‌کننده‌ی انحصارِ کلیسا و مجازاتِ خاطیانْ این بوده است که تابعِ‌ کلیسا نبودن می‌تواند باعثِ گمراهی و آسیب به روح بشود—اما در سده‌های اخیر ارزشِ آزادیِ اندیشه را بیشتر از خطرِ گمراهی می‌دانیم، یا می‌دانند…

 

این که نوشتم گزارشِ خلاصه‌شده‌ای از یک مقاله‌ی ساس است که اولین بار در ١٩٧١ منتشرش کرده است؛ نسخه‌ای که من خوانده‌ام این است:

Thomas S. Szasz, “The ethics of addiction”, reprinted in David E. Smith and Donald R. Wesson, eds., Uppers and Downers, Prentice-Hall, 1973, pp. 131-141.

 

حاشیه.

 

١. موادِ مخدر اصطلاحِ مناسبی نیست: مثلاً عجیب است که کسی اِکستسی را جزوِ “موادِ مخدر” بداند—این مادّه تخدیرکننده نیست. متأسفانه اصطلاحِ فارسیِ مناسبی در مقابلِ drug نمی‌شناسم.

٢. توماس ساس (متولدِ ١٩٢٠ در مجارستان) پزشک است و استادِ ممتازِ دانشگاهِ ایالتیِ نیویورک در سیراکیوسِ امریکا است، و نظرهایش در موردِ مقوله‌ی بیماریِ روانیْ مشهور است. مثلِ تقریباً هر نظرِ مشهورِ دیگری، شاید بهتر باشد که امّهاتِ متون را خواند (و مثلاً در موردِ ساس و بیماری‌های روانیْ به دیدنِ وبلاگ‌ها یا به شنیدن یا خواندنِ حرفِِ تام کروز درباره‌ی مشکلاتِ اخیرِ بروک شیلدز اکتفا نکرد!)؛ مقاله‌ی کلاسیکِ ساس در موردِ مفهومِ بیماریِ روانی را می‌توانید در اینجا ببینید:

http://psychclassics.yorku.ca/Szasz/myth.htm.

 

شدتِ E [بدونِ ویرایش].

دسته : (Uncategorized) توسط s در 10-01-2006

شدتِ E [بدونِ ویرایش].

 

حوالیِ دوی صبح، دو ساعت قبل از اینکه از هم جدا شویم، یک قرصِ E (اِکستِسی) خوردم. از یک ساعت بعد از آن لامسه‌ام لذتِ زیادِ نامتعارفی به من می‌داد. میلِ جنسی‌—به مفهومی که عرفاً مراد می‌کنند—از بین رفته بود. محبت بیش از معمول بود، و چیزی غیر از محبت هم: چیزی که برایش در انگلیسی واژه‌ی empathy هست (هم‌دلی؟)، در مقابلِ sympathy.

      یک نوع کارِ معمول بعد از مصرفِ E فعالیتِ شدیدِ بدنی است (نوعاً رقصِ پرتحرکِ طولانی)؛ تنها هم اگر نبودم احتمالاً چنان نمی‌کردم. سعی کردم با هوشیاریِ فوق‌العاده‌ای که گریبان‌ام را گرفته بود کاری کنم. نشستم و چیزی نوشتم—از چهارِ صبح تا نهِ صبح بی‌وقفه می‌نوشتم (تقریباً بی‌وقفه: یک یا دو بار، هر بار برای کمتر از یک دقیقه، از پشتِ [یا جلوی؟] کامپیوتر بلند شدم و آب نوشیدم).

      توانایی‌ام در دیدنِ موضوعِ واحد از منظرهای بسیار متعددْ شگفت‌انگیز بود؛ میلِ زیادم به حاشیه‌روی هم. دل‌ام می‌خواست بر هر جمله و بر بسیاری از کلماتِ هر جمله و حتی بر (حاشیه‌های) حاشیه‌های هر جمله حاشیه بزنم؛ جمله‌ها و بعضاً پاراگراف‌ها معترضه در معترضه می‌شد، و بحثِ اصلی را هم—تا جایی که بشود از هیچ “بحثِ اصلی”‌ای حرف زد—گم نمی‌کردم. (صورتِ بسیار شدیدتری از مثلاً مقدمه‌ی مهدی اخوان‌ثالث بر آخرین مجموعه‌ی شعرش را تصور کنید.) متنِ تقریباً پنج‌هزار‌کلمه‌ای‌ای که نوشتم در مقابل‌ام است، و می‌بینم که اینها که وصف کردم توّهم نبوده است—مگر اينکه همین الآن هم  که ده روز از آخرین (اولین) تجربه گذشته هنوز در توّهم باشم!

      دیگر اینکه حتی با معیارهای منِ خرده‌گیرِ ملانقطی هم شدتِ پرداختن‌ام به جزئیاتِ صوری و زبانی عجیب بود.

      بارِ بعد—اگر بارِ بعدی در کار باشد—سعی خواهم کرد در موضوعِ تخصصی‌ام (که ربطی به بحث‌های اینجا ندارد) چیزی بنویسم: می‌خواهم ببينم که آیا مطلبِ “عمیق”ای هم می‌شود تولید کرد یا نه. پیش از بارِ بعد سعی خواهم کرد درباره‌ی این مادّه‌‌ی عجیب چیزهایی یاد بگیرم، و خواندنیِ جدیِ معتبرِ چاپ‌شده کم نیست. این کتاب، که فعلاً فقط مقدمه و دو بخش‌اش را خوانده‌ام، بیش از چهارصد صفحه است:

Julie Holland, ed., Ecstasy: The Complete Guide—A Comprehensive Look at the Risks and Benefits of MDMA, Park Street Press, Vermont, 2001.