دسته : (Uncategorized) توسط s در 18-05-2006
”
از خانه که داشتیم بیرون میرفتیم کاندومِ مصرفشدهمان را پیدا نمیکردیم… بالاخره گفتم “ببین، به نظرم خیلی مهم نیست: تقریباً بدیهی است که خواهرم میداند کلیدِ خانهاش را برای چه گرفتهام (گرچه شاید نداند که دقیقاً برای که گرفتهام)؛ حالا کاندوم را که پیدا کند خیالاش راحت میشود که حواسام به STDها هست.”
چند روز بعد معلوم شد که حواسمان به چیزِ مهمِ دیگری نبوده است: جا ماندنِ کاندوم در مهبل.
“
دسته : (Uncategorized) توسط s در 02-05-2006
در بابِ مهمترینبودن
[متنِ تقریباً دستناخوردهی قسمتی از گفتوگویی تلفنی].
برای خودِ سین که ناماش fah است.
–ببین: شقایق که اسباببازی است؛ تو حتی از کیمیا هم مهمتری..
–لطفاً نگو که آدممُهـِمّه منام؛ دوست ندارم بشنوم.
–میخواهی بیشتر توضیح بدهی؟
–مسأله این است که چیزی که مهم است و خوب است و باعثِ لذتبردنمان میشود خودِ باهمبودن و کارهای لذتبخشی است که با هم میکنیم. اگر روی بهترینبودن تأکید کنیم ممکن است این تصور برایمان ایجاد شود که لذتی که میبریم به خاطرِ بودن با “مهمترین”مان است. مخصوصاً اگر این تصادفاً مدتی با لذتهای دیگر همزمان شود کاملاً ممکن است که با هم اشتباهشان بگیریم، در حالی که میشود حالتی را تصور کرد که همین قدر لذت ببریم و من—با حفظِ کیفیت—دیگر مهمترین نباشم.