مسأله‌ی ذهن-بدن: موضعی دیگر.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 30-08-2006

 

 

جایی مطلبِ یک‌سطری‌ای منتشر کرده بود که شاید حتی استانداردهای بالایش نگذارد که شعر بخواندش. مطلب‌‌اش به نظرِ من عالی بود. دیدم که باید با کسی که چنین می‌نویسد آشنا شوم. هنوز نمی‌دانستم چه شکلی است و نمی‌دانستم که خوش‌اندام است؛ اما  دیدم که چه زیاد می‌خواهم با کسی که این سطر را نوشته مـعا‌‌شقه کنم—یعنی که با او بخو‌‌ا‌بم.  (و حالا از بخت شـُکر دارم و از روزگار هم.)

 

این گزارشِ نسبتاً دقیقی است که با مطلبِ “مسأله‌ی ذهن-بدن” هم سازگار است، یا حتی به‌نوعی مکملِ ایده‌ی آن نوشته است: آنجا کم‌عمقی و شیـّادیِ شخصِ درنظرِاولْ‌هیجان‌انگیزی همه‌ی جاذبه‌ی ج‍‍نـ‍‍سی‌اش برای راوی را از بین برد، اینجا درخشندگیِ اندیشه‌ی آدمِ تقریباً ناشناسی میلِ مانای زیادی در او ایجاد کرد. به نظر می‌رسد که راویِ واحدِ این دو روایتْ اولاً (الف) حداقلی از آدم‌حسابی‌بودن را برای شریکانِ ج‍‍نـ‍‍سی‌اش لازم می‌داند (و آن خانمِ لاف‌زنِ ابتدائاً  هوس‌‌‌انگیز را رها می‌کند)، و ثانیاً (ب) داشتنِ شخصیتی جالب‌تر از حدِ خاصی را برای خو‌‌ا‌بیدن با کسی کاملاً  کافی می‌داند (و هایکوسرا را نادیده می‌خواهد).

      به نظرِ منْ گوینده‌ی پاراگرافِ اول جداً بخت‌یار بوده است، و نه فقط چون با کسی که برایش به‌طورِ پیشینی جذاب بوده خو‌‌ا‌بیده است: تا جایی که به بحثِ فعلی مربوط است، خوش‌اقبالیِ راوی عمدتاً در این بوده—و حالا دارم روایت را تکمیل می‌کنم—که خو‌‌ا‌بیدنِ مکرر با شاعرْ  تجربه‌ی ج‍‍نـ‍‍سیی خوبی هم بوده است. و می‌شد که نباشد.

      در موردِ خودِ من، کسی هست که هرگز نخواستم بارِ دومی بـِچـِشـَم‌اش—تقریباً هم‌سن‌ایم، و سال‌ها بود می‌شناختم‌اش و دوست‌اش می‌داشتم و تحسین‌اش می‌کردم (و هنوز هم تحسین‌اش می‌کنم و دوست‌اش دارم)… گزارش‌های بعضی دوستانِ مجرّب‌ام هم می‌گوید که بسا که ذهنِ کسی را دوست بدارید و حتی بستایید، و مزه‌ی در‌آمیختن با تن‌‌اش را خوش ندارید. غیر از تجربه‌های شخصیِ محقق‌شده هم، به نظر بدیهی می‌آید که ممکن بود که شخصیتِ مثلاً فروغ فرخزاد یا جـِین فوندا یا نوآم چامسکی همین باشد که هست (یا بود)، اما مزه‌ی لب‌ یا بوی پوست یا شکلِ تن‌شان سخت برای بعضی تحسین‌کنندگان‌شان نامطلوب باشد؛ نه؟ حکمِ (ب) را اگر در موردِ میلِ اولیه‌ی خو‌‌ا‌بیدن با کسی بفهمیم شاید درست باشد؛ در موردِ تضمینِ مطلوبیتِ سـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍کـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س اگر بفهمیم‌اش درست نیست، یا دست‌کم در موردِ من و دوستانِ مجرّب‌ام درست نبوده است. به نظرم مدافعِ (ب) اگر هم در مثال‌های نقضِ (ادعاییِ) ما تشکیک می‌کند باید این امکانِ معرفتی که گفتم را رد کند—برهان بر عهده‌ی او است.

      اما (الف) حرفِ غریبی است، اگر که در موردِ لذت‌ بردن از سـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍کـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س بفهمیم‌اش و نه چونان ایدئولوژی‌ای که شریکانِ بالقوه‌ی ج‍‍نـ‍‍سی‌مان را غربال ‌می‌کند (چیزی از نوعِ شعارِ “بی عشق هرگز”). در موردِ آدمِ کم‌هوش، شاید سختیِ معاشرت یا سختیِ آداب‌دانیِ لازمِ قبل و بعد از خو‌‌ا‌بیدن است که باعث می‌شود از عطای خو‌‌ا‌بیدن با او بگذریم؟ یا شاید مثلاً برای خانمی نسبتاً آسیب‌پذیر ترس از دردسرهای احتمالیِ بعدی است که نمی‌گذارد با موجوداتِ بی‌فرهنگ بخو‌‌ا‌بد یا از خو‌‌ا‌بیدن لذت ببرد؟ (و شاید عدمِ تقارن در این مورد است که ظاهراً نوعاً مردان را کمتر از زنان به شخصیتِ شریکانِ ج‍‍نـ‍‍سی‌شان حساس می‌کند؟) نظریه‌پردازی نمی‌کنم؛ فقط می‌گویم که تصورِ فعلیِ من این است که علی‌القاعده مطلوبیتِ خالصِ فیزیکی برای لذت بردن از خودِ سـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍کـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍سْ کافی است. متذکرم که توصیفِ دقیقِ “فیزیکی”ی عواملِ مطلوبیتْ ممکن است بسیار دشوار باشد؛ اما، در هر صورت، بعید می‌دانم توسل به مفاهیمی از قبیلِ عشـق و تلقیِ طرف‌ها از شخصیتِ هم چیزی را توضیح دهد—اینها مسأله‌ی اصلی را صرفاً یک مرحله به عقب‌تر می‌برَد.

      در اینجا با ملاحظاتِ فلسفی یا روش‌شناختیِ مؤیدِ مادّه‌گرایی و مخالفِ دوگان‌گرایی کاری نداشته‌ام. بحث هم البته ناتمام است.

 

 

جای جدیدِ شدیداً.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 29-08-2006

جای جدیدِ شدیداً.

 

مِن‌بعد در جای دیگری (http://shadidan.persianblog.ir)  خواهیم نوشت. همچنان سعی می‌کنیم بیشتر تحلیلی باشیم تا احساساتی. همچنان سعی می‌کنیم دقیق بنویسیم، و درباره‌ی موضوعاتِ تجربیْ حرفِ پیشینی (ماقبلِ تجربی) نزنیم: یا از تجربه‌ی مستقیمِ شخصی بنویسیم (و تعمیم ندهیم)، یا متن‌های جدی‌ای را خوانده باشیم و نظر دهیم.

 

 

“خیانت”: نگفتن، گفتن، چه گفتن، de dicto و de re.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 02-08-2006

“خیانت”: نگفتن، گفتن، چه گفتن، de dicto  و de re.

 

در موردِ رابطه‌های جنسی‌ای که قرار است بیش از یک شب بپاید نوعاً “وفاداری” اقتضای عرف است. اگر این تصورِ من درست باشد، آنگاه معقول است که این را بسیار محتمل بدانم که در مواردِ بسیار پُرشماری طرفِ دیگرِ چنین رابطه‌ایْ “وفاداری”ی مرا مفروض می‌گیرد؛ پس اگر نمی‌خواهم رابطه‌های جنسی‌ام را لزوماً به او محدود کنم، اقتضای اخلاق این است که این را از همان اول به‌روشنی بگویم‌. تا اینجا به نظرم از بدیهیات است؛ چیزی که شاید بدیهی نباشد این است که دقیقاً چه چیزی (یا چه نوع چیزی) را باید به شریکانِ جنسی‌‌ام بگویم.

     

(الف) می‌توانم صرفاً این را بگویم: من روابطِ جنسی‌ام را به تو محدود نمی‌کنم.

(ب) می‌توانم موردهای نقضِ “وفاداری” یا قصد یا برنامه‌ی “خیانت” را گزارش کنم—سه‌شنبه ظهر با کتایون خوابیدم، یا  به نظرم با شیوا و بهمن سه‌تایی‌ای در پیش خواهیم داشت، و از این قبیل.

 

موضوعِ‌ دانشْ در (الف) گزاره‌ای است در موردِ رفتارِ من؛ در (ب) در موردِ رابطه‌ها‌ی جنسی‌ام با بعضی اشخاص چیزی می‌گویم.

      من بر آن‌ام که اگرچه آگاهیِ مصرَّح از چیزی از نوعِ (الف) حقِ شریکانِ جنسیِ من است، و اطلاع دادن در موردش وظیفه‌ی من است (مگر آنکه به‌قطع  بدانم‌ که برایشان مهم نیست)، دانستنِ چیزهایی از نوعِ (ب) از حقوقِ آنان نیست. (الف) را باید گفت چون در عرفِ ما پیش‌فرض گرفتنِ خلاف‌اش کاملاً موجّه است؛ اما زوج‌های زیادی را سراغ دارم که برای خود یا رابطه‌شان تحملِ دانشِ از نوعِ (ب) مشکل است و نگفتن‌اش اولی.‌ بعضی تجربه‌های من می‌گوید که در (ب) لذتِ نابی هست، اما این هم هست که زندگی با علم به (ب)ها ظرفیتی می‌خواهد که شاید از اول در ما نباشد.

      کسی که (الف) را اعلام می‌کند و در موردهای از نوعِ (ب) ساکت است آیا، مخصوصاً اگر شریکِ جنسی‌ای دارد که وقتِ زیادی را با او می‌گذرانـَد، ناگزیر از دروغ ‌گفتن یا دست‌کم مجبور به پنهان‌کاری نمی‌شود؟ به (مثلاً) همسرم بگویم که پریروز ظهر کجا بودم؟ یا چگونه است که اخیراً این‌همه با نامزدِ شیوا تلفنی حرف می‌زنم؟

      به نظرم این سؤال یا اعتراض فقط با این فرض می‌تواند موضوعیت داشته باشد: اگر کسی بیش از حدِ‌ مشخصی به من نزدیک‌ باشد (شوهرم، معشوق‌ام، دوست‌دخترم، و از این قبیل)، بینِ من و او رازِ مهمی نباید در کار باشد—او می‌داند (یا حق دارد بداند‌ یا حتی باید بداند) که من چه برنامه‌هایی دارم، چه می‌خواهم، با که حرف می‌زنم. با صمیمیتِ بیشتر، او حتی می‌تواند نامه‌های مرا بخواند، تلفن‌هایم را گوش کند، و غیرذلک. نزدیکی و صمیمیتِ زیادْ حجابی باقی نمی‌گذارد، مطابقِ این فرض.

      نه چنین است. به رسمیّت شناختنِ حریمِ خلوتِ کسی لازمه‌ی احترام به او است. شرطِ لازم برای اینکه رابطه‌ام با کسی انسانیو محترمانه باشد (و نه من بازجو باشم و او بازداشت‌شده‌ای بی حق و حقوق، یا من مالک باشم و او برده، یا او صغیر باشد و من قیـّم) این است که قرار نباشد که من از همه چیزش باخبر باشم. این  او است—نه من—که انتخاب می‌کند که چه چیزهایی را چه موقع به من بگوید. می‌توانم خواهش کنم که بعضی چیزها را نگوید (در این مورد، ندانستنْ حقِ من است)، اما وظیفه ندارد هر چه بخواهم یا مهم تشخیص دهم را بگویدم.

      به معشوقی فکر می‌کنم که در چندین سال هم‌خانگی حتی یک بار از هم نپرسیدیم امروز یا دیروز چه شد، و هر که هر چه خودش می‌خواست می‌گفت. به این فکر می‌کنم که وقتی با هم به خانه نمی‌رفتیم—حتی اگر به‌خانه‌رفتن‌مان در موقعِ عادیِ هرروزه بود—تلفن می‌زدیم، مبادا در خانه در حالی باشد که نخواهد ببینیم‌اش…

 

 

حاشیه.

 

١. این مطلب در ادامه‌ی نقدِ استدلال‌های منتهی به حکم به غیراخلاقی بودنِ “خیانت”  نیست: تأملی است—پیشینی و پسینی—در موردِ اینکه زندگی بدونِ محدود کردنِ شریکانِ جنسی چگونه می‌تواند باشد. (می‌فهمم که کسی که “خیانت” را اخلاقاً بد می‌داند می‌تواند بگوید که حتی تحملِ (ب) هم نتیجه‌ی غرق شدن در گناه و از دست رفتنِ معصومیت است؛ لذت بردن از دانستنِ مواردِ مشخصِ نقضِ “وفاداری”ی شریکِ‌ جنسی که لامحاله نشانه‌ی انحطاط است.) این سؤالْ خارج از موضوعِ بحث است که چه باید کرد اگر رابطه‌ای دانستنِ (الف) را هم تاب نیاورَد. امیدوارم بعداً توضیح دهم.

٢. [بدونِ ویرایش.] ملاحظاتِ رفتارگرایانه‌ی ویراستار متقاعدم کرد که در پایانِ پاراگرافِ ماقبلِ آخرِ متن ننویسم “(منِ مهذب‌تر، حتی تمایل به دانستن نخواهم داشت، چه برسد به اینکه پیش نهم یا—دور باد—آمرانه بخواهم که بگوید)”.

٣. اگر فرقِ (الف) و (ب) برایتان روشن نیست به این مثالِ کلاسیک توجه کنید. من به درستیِ این گزاره آگاهی دارم (فقط کافی است به معنای جمله توجه کنم): کوتاه‌قدترین جاسوسِ خارجی‌ای که در ایران فعالیت می‌کند جاسوس است. در اینجا چیزی که می‌دانم شبیهِ (الف) است. اما  در موردِ کوتاه‌قدترین جاسوسِ خارجی‌ای که در ایران فعالیت می‌کند این را—که شبیهِ موردهای (ب) است—نمی‌دانم: او جاسوس است (مثلاً اگر این شخص با نامِ نفیسه‌السادات علی‌‌پور در قم زندگی می‌کند و تصادفاً همسایه‌ی من هم هست، این را نمی‌دانم که خانمِ علی‌پور‌جاسوس است).

 

پیشکش، با احترام، به  زیباییِ ملایمِ خاکستری-بنفش‌اش.