تعددِ روابط، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 22-11-2006

 

 

با نیلوفر پارسال آشنا شدم. امسال دوست شدیم، و چهار-پنج ماه هر دو در یک طرفِ اقیانوس بودیم و بارها همدیگر را دیدیم. بسیار ملایم است. بسیار بافرهنگ است، و خردمندی گاهی از نوشته‌هایش می‌تراود… دوست‌اش دارم.

      برایش نوشتم که دوست‌اش دارم، و بارِ اولی نبود که برایش می‌نوشتم که دوست‌اش دارم. از دغدغه‌هایش نوشت، و از اینکه در آن چند ماه گاه غمگین می‌شده است از فکر کردن به تعددِ رابطه‌های من. برایش حرف‌های شدیداً را تکرار کردم: اینکه حسادت و احساسِ مالکیتِ باعث‌‌اش، بر رغمِ طبیعی‌بودنِ احتمالی‌‌شان، رذیلت‌اند و باید مهارشان کنیم. و نوشتم که دوست اگر بداریم کسی را، قاعدتاً باید از خبردارشدن از خوشی‌‌اش—مثلاً خبردارشدن از اینکه با آدمِ به‌نظرِخودش جالبی بوده است—خوشحال بشویم، و از این قبیل. موعظه کردم.

      با ملایمتِ معهودش جواب داد. نوشت که با روابطِ متعددِ موازی [یا در موردِ خودمان بعضاً متقاطع‌!] مشکلِ نظری‌ای ندارد، و نوشت که البته که می‌دانم که او هم روابطِ جسمی-عاطفی‌اش را محدود نمی‌کند؛ توضیح داد که اما، با این حال، مسأله خیلی هم ساده نیست.

      شاید برای بعضی از اینها که نقل می‌کنم جوابی داشته باشم؛ اما فعلاً فقط می‌خواهم موضعِ او را روشن کنم: این تقریرِ من از حرف‌های او است. انگلیسی‌اش دلنشین‌تر از فارسیِ در-اینجا-احتمالاً-ترجمه‌ایِ من است. و این فقط بخشی از حرف‌های او است—بخشی از استدلال‌اش برای این نظرش که، دست‌کم در موردِ خودش، گرایش به روابطِ متعدد نوعی سازوکارِ دفاعی است.

 

شخصاً فکر می‌کنم که در دنیا آن‌قدر آدمِ جالب هست که گاهی گیج می‌شوم. همه را می‌خواهم، و نمی‌توانم همه را به‌دست بیاورم یا اداره کنم یا، اگر هم از عهده‌ی هر دو در موردِ همه بر بیایم، بهایش نرسیدن به کارها و وظایف‌ام است. مهم‌تر اینکه (و شاید دریغا که) معشوقان‌مان بی‌بدیل نیستند: گمان می‌کنم جایشان را می‌شود پر کرد—شاید نه فوراً و به‌سادگی؛ اما علی‌الاصول جایگزین دارند. در واقع به نظرم چیزی که دوستان را بی‌بدیل یا ویژه می‌کند صرفِ امکانِ “دسترس‌پذیری”‌شان است. برای همین است که اینکه بخواهم رابطه‌ام را با کسی ادامه بدهم برای این نیست که این آقا یا خانم تنها عشقِ زندگی‌ام است؛ بلکه برای این است که امکانِ این را دارم که زیادتر ببینم‌اش.

      در خودم مشاهده کرده‌ام (و سین هم یک بار گفت که او هم کمابیش همین‌طور است) که وقتی می‌بینم دوست‌‌ام یا معشوق‌‌ام با کسِ دیگری نزدیک شده است و طبیعتاً و ناگزیر متمایل می‌شود به اینکه وقت‌اش را بیشتر با دیگری یا دیگران بگذراند، من—که نمی‌خواهم خودم را تحمیل کنم—متمایل می‌شوم به اینکه حضورم را کم‌رنگ‌تر کنم و بگذارم او راه‌ِ خودش را برود، گرچه شاید در همان ایّامْ سخت محتاجِ بودن‌اش باشم. این برایم حاصل‌اش عدمِ رضایت است، چون نه چیزی که می‌خواهم را دارم و نه می‌خواهم معشوق‌‌‌ام را وا دارم که به من بیشتر توجه کند.

      اینها  نمی‌گذارد در موردِ رابطه‌ام  احساسِ امنیت‌ کنم—مخصوصاً رابطه‌ای که تازه باشد و در موردش هنوز احساسِ امنیت نکرده باشم. برای من، احساسِ امنیت برای سرمایه‌گذاریِ عاطفی و رسیدن به رابطه‌ی دوطرفه حیاتی است…