تعددِ روابط، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 22-12-2006

 

 

پیشتر—خیلی که جوان بودم—به نظرم می‌رسید که مردم بر دو نوع‌اند: کسانی که در رابطه‌های امن و پایدار اصلاً افرادِ دیگر را نمی‌خواهند (و بسا که اصلاً متوجهِ آدم‌های دیگر نشوند)، و کسانی که آدم‌های جدید را (می‌بینند و) می‌خواهند. از طرفدارانِ رفتارِ نوعِ اول نوعاً چیزی شبیه به این می‌شنیدم که “اگر همسر یا معشـوق‌ام کسِ دیگری را می‌‌خواهد حتماً علـّتْ این است که در من نقصی بوده است”؛ و جوابِ یک‌سطریِ من هم این بود که هیچ کسی‌ نمی‌تواند همه‌ی نیازهای کسی را برآورَد. خودم را از دسته‌ی دوم می‌یافتم، و این را امرِ بسیطِ بی‌نیاز از تبیینی می‌یافتم. به نظرم حالا می‌توانم موضوع را کمی تحلیل کنم.

      الآن تصورم این است که حالتِ “طبیعی” و “سالم”‌ام این است که  اگر آدمِ جدیدِ جالبی دیدم بخواهم‌اش. (از نزدیک کسانی را می‌شناسم که، دست‌کم در موردِ رابطه‌ی جنسـی، حالتِ “طبیعی” و “سالم”شان این است که نه فقط اگر آدمِ جالبی دیدند بخواهندش، که حتی اصلاً گاه  دنبالِ پیدا کردنِ آدم‌های جدیدِ جالب هم باشند.) البته که ممکن است مثلاً افسرده باشم یا منتظرِ جلسه‌ی دفاعِ از پایان‌نامه‌ام باشم و فعلاً خواهانِ (یا آماده‌ی) شروعِ رابطه‌ی جدیدی نباشم؛ اما اگر کسی را ببینم که توصیفِ دقیق‌اش این باشد که سال‌ها است که وضعِ روحی‌اش پایدار است و از وضع‌اش راضی است و کسِ جدیدی هم نمی‌خواهد، در آن صورت—خودم را اگر ملاک بگیرم—خواهم گفت که (احتمالاً بنا بر ملاحظاتی) میلِ طبیعی‌ای را در خودش کشته است.

      [با مبلغی ساده‌سازی.] آدمِ جدیدِ جذابی می‌بینم؛ برای هم جالب‌ایم، و شروع می‌کنیم. هیجان‌زده‌ام، و وقتِ زیادی صرف‌اش می‌کنم که تا حدی مانع از کارهای دیگرَم می‌شود. اگر عمق‌اش کافی بود، اگر که بعد از مدتی به ته‌اش نرسیدم و جذابیت‌اش کم نشد، رابطه‌مان شکل می‌گیرد: کم‌کم رابطه‌ی قدیمی‌ای می‌شود که در آن آرامش و ثبات هست. این آرامش و سکینه‌ی حضورِ معشـوق، غیر از اینکه خودش مایه‌ی راحت و لذت‌ام است، حالا نیرو و میل و اعتماد به نفسِ لازم برای رابطه‌های دیگر را هم به من می‌دهد. چیزی شاید مثلِ داشتنِ خانواده‌ی خوب…

      و توجه کنید که این تا حدی ناقضِ یک باورِ رایج است: این‌طور نیست که به دنبالِ روابطِ جدید می‌روم چون از رابطه‌(ها)ی فعلی‌ام راضی نیستم؛ بلکه وضیعت این‌طور است: حالا که رابطه‌هایم باثبات‌اند می‌توانم به زندگیِ عادی‌ام برسم، که جست‌وجوی روابطِ تازه جزءِ مهمی‌اش است.

 

حاشیه.

 

این متن اساساً نوشته‌ی ویراستارِ (محتواییِ) شدیداً است.

 

١. اگر واکنش‌تان به این بحث این است که وقتی درگیرِ رابطه‌ی عاطفی و/یا جنسـ‌ـی‌ای هستید اصلاً دیگران را نمی‌خواهید، در این صورت اصلاً واردِ بحث نشده‌اید: موضوعِ بحث‌های تعددِ روابط این است که چگونه است که دیگرانی را خارج از روابطِ موجودمان می‌خواهیم یا ممکن است بخواهیم، و اینکه افرادِ مختلف چطور به این میل جواب می‌دهند، و از این قبیل.

٢. وقتی رابطه‌های فعلی‌مان برایمان آرامش‌بخش نیست طبیعی به نظر می‌رسد که به دنبالِ روابطِ دیگر باشیم؛ این لزوماً تعددِ روابط را به همراه نخواهد داشت. به هر حال، بحث‌مان درموردِ وضعیت‌هایی است از رابطه‌هایمان راضی هستیم اما به آنها قانع نیستیم.

٣. بیایید سعی کنیم که این بحثِ خاص کمتر متضمنِ قضاوت و تجویز باشد: نه فقط بحثِ خوب و بدِ اخلاقی نکنیم، که این‌طور هم نباشد که مثلاً یک طرفْ رفتارِ طرفِ دیگر را به حیوانات مانند کـُنـَد و کسانِ درگیر در رابطه را “قربانی” بخواند (که این یعنی بد و منحط)، و طرفِ دیگر هم بگوید که هر که مثلِ ‌او نیست رفتارش انحصارگرایانه است و کسِ درگیر در رابطه “مملوک” است (که این هم یعنی بد و بدوی). صحبت از “طبیعی” متضمنِ داوری نیست—طبیعی بودنِ میل هم البته لزوماً جوازِ رها کردن‌اش نیست.