در صفتِ روی بتِ سَـعـْتـَری، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 13-01-2007

 

فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک، به نظرِ من دوجـ‍‍ن‍‍ـ‍‍س‌گرایی از بزرگ‌ترین موهبت‌هایی است که ممکن است نصیبِ کسی شده باشد. در نبودِ این موهبت، موهبتِ بزرگِ بعدی—باز هم به نظرِ من و باز هم فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک—داشتنِ شریکِ ج‍ـ‍ن‍ـ‍س‍یِ دوجـ‍‍ن‍‍ـ‍‍س‌گرا است.

مِتیل فِنیدات هیدروکلرید، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 09-01-2007

 

 

یک بسته‌ی ده‌تاییِ ریتالین را برایم خریده بود به دوهزاروپانصد تومان. تابستانِ هشتادوچهار. نیمه‌شب هر کدام‌مان سه تا خوردیم (من بارِ اول‌ام بود) و دو ساعت تلفنی صحبت کردیم. احساس می‌کردم مردمک‌های چشمان‌ام به‌شدت گشاد شده است—یادِ توصیف‌اش از اثرِ کوکائین افتاده بودم: می‌گفت تک‌تکِ خرده‌های ریزِ نان را که روی میز ریخته بود به‌وضوح می‌دیده است. احساسِ هشیاریْ لذت‌بخش بود، و پرحرفی‌ام برایم عجیب و تازه بود. احساس می‌کردم نه فقط در جدل، که در بحثِ جدیِ نظری هم هماورد نخواهم داشت. توهّمِ حسی‌ای نداشتم. تا صبح نخوابیدم، و فردا سرِ حال نبودم.

      چند ماه بعد یک بار دو تا خوردم، و هرگز نفهمیدم که چرا هیچ اثری نداشت. این بار هم با کسی با هم خوردیم، و حالا می‌دانم که بر او‌ چرا اثر نکرد: در روزهای کاری‌اش—دو یا سه روز در هفته—گاه تا سه قرصِ E (اِکستِسی) می‌خورْد.

      چهار-پنج بارِ بعد برای تفریح نبود که می‌خوردم: می‌خوردم که بتوانم هفت-هشت ساعت با شدت و تمرکز کار کنم. ده یا یازدهِ شب می‌خوردم و ساعت‌ها می‌خواندم و می‌نوشتم. بارِ آخر تقریباً یک‌نفس از نیمه‌شب تا هفتِ صبح مقاله‌ی مشکلی را می‌خواندم و بخشی از فصلِ مشکلی را می‌نوشتم—مشکل‌ترینی که تا حالا نوشته‌ام، و بهترین و بدیع‌ترینی که تا حالا تولید کرده‌ام، اگر که تشویق‌های منتقدِ حرفه‌ایِ سخت‌گیرم را ملاک بگیریم. و تقریباً یک‌نفس: در حالِ کار FreeCell بازی ‌می‌کردم و ده بارِ متوالی بُردم، و دست‌کم یک بار رکوردم در موردِ صورتِ پیشرفته‌ی مین‌روب را بهتر کردم. تصورم این است که، مخصوصاً در موردِ بازیِ اول، موفقیتِ برای‌خودم‌بسیارکم‌سابقه‌ام بیشتر ناشی از حسِ تشدید‌شده‌ی مبارزه‌طلبی‌ام بود تا زیاد شدنِ تمرکز. کارم که تمام شد هوا روشن شده بود. مدتی در فضای آزاد راه رفتم، و شاد بودم و تن‌‌ام تقریباً هیچ توان نداشت و ذهن‌ام فعال و خوش‌بین و گسترده بود.

      فرداهای شب‌های ریتالینی البته همه در خواب و بی‌حالی بودم، اما می‌ارزید—و یاد گرفته بودم که افسرده و بدخلق نشوم. تنها ملاحظه‌ام این بود که فاصله‌ی خوردن‌ها آن‌قدر نباشد که در موردش مقاومتِ دارویی پیدا کنم. نکردم، و، تازه، در بارهای آخرْ نصفِ یک قرصِ ده‌میلی‌گرمی برایم کافی بود. اما بعد از بارِ آخر برای بیش از دو هفته خواب‌ام به‌شدت مختل شد: در شبانه‌روز بیش از چهار یا پنج ساعت نمی‌توانستم بخوابم، و تقریباً هرگز خواب‌ام بیش از دو ساعتِ متوالی طول نمی‌کشید. خسته بودم، و نمی‌توانستم بخوابم. کمی ترسیده‌ام.

      ریتالین خوردن، بر خلافِ‌ مثلاً تزریقِ هروئین، آدابِ ویژه‌ی پیچیده‌ای ندارد که دل‌‌ام برایش تنگ بشود؛ حالِ خوبِ ساعت‌های اولیه‌ی بعدش است که خواستنی است، باز بر خلافِ (برای من) هروئین. این روزها دل‌ام برای آن حدّتِ ذهن و تمرکزِ غریب تنگ می‌شود، اما احتیاط می‌کنم و به سراغ‌اش نمی‌روم. دوستی هم که در “هروئین: هفت تنوینِ نصب” درباره‌اش نوشته‌ام می‌گویدم که او هم مدتی است از ترسِ بامدادِ خمار کمتر به سراغِ—اصطلاحاً— قوی‌ترینِ مواد می‌رود.

 

حاشیه.

 

یک موردِ پزشکیِ مصرف‌ِ دارویی که Ritalin یک نامِ تجاری‌اش است درمانِ اختلالِ کم‌توجهی-بیش‌فعالی (ADHD) است.

http://www.racgp.org.au/cmi/nvcrtlor.pdf