تعددِ روابط، III.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 14-03-2007

استدلالی بر ضدِ تعددِ روابط هست که بسیار مختصر است: تعددِ روابط با عشق ناسازگار است؛ پس تعددِ روابط چیزِ بدی است. هدفِ این نوشته بررسیِ این استدلال است—بیشتر برای تأمل‌برانگیزی، تا نفی یا تأیید. 

 

 حالا البته صرفِ اینکه الف با ب ناسازگار باشد دلیلی بر بدیِ الف نیست: شاید ب بد باشد—کسی که طرفدارِ تعددِ روابط است می‌تواند از همین مقدمه‌ی ناسازگاریِ روابطِ متعدد و عشقْ بدیِ دومی را نتیجه بگیرد. غیر از این، ناسازگاریِ دو عمل یا وضعیتْ حتی می‌تواند بدیِ هیچ کدام را نتیجه ندهد. نیز، استدلالِ اولِ این متن، حتی به فرضِ صحت، بدیِ تعددِ روابط را نتیجه نمی‌دهد: بدی تعددِ روابط برای فردِ عاشـق را نتیجه می‌دهد، مگر اینکه مثلاً این فرض را اضافه کنیم که تعددِ روابط مانعِ عاشـق‌‌شدن می‌شود و عاشـق‌شدن هم آن‌قدر به طرزِ ویژه‌ای خوب است که همه‌ی موانع‌اش بد است—و این استدلالِ تازه‌ی ضعیف‌شده هم البته الزاماتی دارد که بعضاً شاید برای طرفدارِ حصرِ روابطْ مطلوب نباشد. غرض اینکه متذکر باشیم که موضوع می‌تواند از آنچه می‌نماید پیچیده‌تر باشد. بحث را ساده کنیم و عمدتاً در بابِ مقدمه‌ی استدلال صحبت کنیم—اینکه این دو ناسازگارند: (الف) تعددِ روابط، (ب) عشق [که علی‌الفرض چیزِ زیبا یا خوبی است]. بحث‌ام غیردینی است، و طبیعتاً عمدتاً درباره‌ی قیدهای احتمالی بر رفتارِ عاشـق است، نه معشــوق.

 به نظرم اگر طرفدارِ استدلالی که در بندِ اول نوشتم بر آن باشد که مقوله‌ی عشق (آسمانی است و) تن به تحلیل نمی‌دهد، در این صورت اصلاً بحثی در نمی‌گیرد: برای اینکه بشود بحث کرد باید بشود دلیلی پرسید و شنید برای این مدعا که عشق چنین و چنان است.  

      عاشقـی با تعددِ روابطْ همراه نمی‌شود؟ من دو نوع استدلال برای این مدعا می‌توانم تصور کنم. نوعِ اولْ پیشینی است: اصلاً بخشی از مفهوم یا تعریفِ عشق این است که عاشـق جز به معشـوق حتی فکر نمی‌کند، چه برسد به دوست داشتنِ دیگری یا رابطه‌ی جنسـی با دیگری. کسی که غیر از لیلی کسِ دیگری را می‌خواهد، دست‌کم در آن لحظاتی که آن دیگری را می‌خواهد، عاشـقِ لیلی نیست.

      شخصاً با این‌جور حکم‌ها در موردِ تعریفِ اصطلاحاتِ زبانِ طبیعی مشکلاتِ بنیادی دارم. دغدغه‌های فلسفی به کنار، اصلاً بیایید فرض کنیم که یک نتیجه‌ی تعریفِ "عشق" در زبانِ ما همین است که  مدعیْ مدعی است؛ حالا چرا این مفهوم یا پدیده‌ی عشق چیزِ خوب یا زیـبایی است؟ طرفدارِ تعددِ روابط به‌راحتی می‌تواند ادعا کند که چیزهایی که عشق را زیبا و ممدوح و خواستنی می‌کند مستقل از این جنبه‌ی ادعایی است؛ چیزی که در قیس عامری دوست داریم یا می‌ستاییم این نیست که کسی جز لیلی را نمی‌خواهد: شیفتگی‌اش و شدتِ رفتارهایش و جنون و جانبازی‌اش و فاصله‌اش از روزمرّگی است؛ اگر به سه نفرِ دیگر هم در همان دوران چنان احساسی می‌داشت باز دوست‌اش می‌داشتیم، نامِ احساس‌اش اگر "عشق" می‌بود یا نمی‌بود—بحث‌مان که بحثِ الفاظ نیست…  

      راهِ بهتری برای مخالفِ تعددِ روابط این است که به حرف‌اش محتوای تجربی بدهد: عشق—هر چه که هست—عملاً با تعددِ روابط جور در نمی‌آید. نمی‌شود هم‌زمان بیش از یک نفر را عاشقـانه دوست د
اشت؛ و با کسی غیر از معشـوق اگر بخوابیـم عشق‌مان به آن معشـوق از بین می‌رود.

      چند جواب به این ادعا به ذهنِ من می‌رسد. یکی اینکه اگر زدودنِ تعددِ رابطه‌ها عشق را ناشی از "غیرت"-ِ معشـوق باشد، در این صورت به نظرِ من از بین رفتنِ چنین عشقی اتفاقِ ناخوشایندی نیست، حتی اگر تعددِ رابطه‌ها فی‌نفسه مطلوب نباشد: صرفِ اینکه ببینم کسی حسادت می‌کند و در موردم احساسِ مالکیت می‌کند در نظرِ من از مرتبه‌ی معشـوق‌بودن پایین می‌آورَدش. حسادت و انحصارطلبی از نظرِ من رذیلت‌های بزرگی است؛ نمی‌توانم جلوه‌ی خارجیِ اینها را در کسی ببینم و هم‌چنان عاشـق‌اش باشم، همان‌طور که نمی‌توانم عاشـقِ آدمِ کم‌هوش بشوم یا وقتی بفهمم کسی دزدی می‌کند هم‌چنان عاشـق‌اش بمانم. (معشـوقان‌ام البته معصوم و کامل نیستند: ممکن است محافظه‌کار باشند یا گاهی نتوانند خشم‌شان را مهار کنند یا گاهی رفتارشان در مقابلِ حاکمِ ظالم را دوست نداشته باشم، و هم‌چنان شیفته‌شان باشم؛ اما چیزهایی هست که کشف‌شان در کسی کـُشنده‌ی عشق‌ام به‌ او است یا بازم می‌‌دارد از اینکه عاشـق‌اش بشوم. در گفتنِ اینها هم هم‌چنان در اخلاقْ نسبی‌گرا هستم: من این ویژگی‌ها را سخت ناخوش می‌دارم؛ ادعا نمی‌کنم که اینها به مفهومی عینی مذموم‌اند.)

     اما، غیر از این، می‌شود پرسید: چرا گمان می‌کنیم که عملاً شروعِ رابطه‌ی جدیدْ رابطه‌ی قدیم را کم‌رنگ می‌کند؟ (اینکه کم‌رنگ‌شده بودنِ رابطه میل به شروعِ رابطه‌های جدید را زیاد می‌کند حرفِ دیگری است که به نظرم به استدلالی که داریم بررسی‌اش می‌کنیم ربطی ندارد.) در موردِ خودِ من این‌طور بوده است که هر قدر کسانِ بیشتری را دوست داشته‌ام و بر کسانِ بیشتری عاشـق شده‌ام قابلیتِ دوست داشتن و عاشقـی کردن‌ام و شدتِ عشق‌‌هایم بیشتر شده، و هر قدر روابطِ جسـمی‌ام گسترده‌تر بوده آرامش‌ام بیشتر شده است و بیشتر دوست داشته‌ام و عشق ورزیده‌ام. و این سؤالِ کامو را بسیار دوست دارم [با تقریرِ پرُتحریفِ من]: چرا گمان می‌کنیم آنان که کسانِ زیادی را دوست می‌دارند نمی‌توانند زیاد دوست بدارند؟

با مبهم گذاشتنِ‌ فرقِ دوست داشتن و عشق آیا مغالطه کرده‌ام؟ فرض کنیم که بپذیرید که رابطه‌ی جـنسـیِ عاشـق با غیرِ معشـوقْ عشق‌اش را از بین نمی‌برَد، و اینکه دیگران را دوست بدارد هم ناقضِ عشق‌اش نیست؛ اما آیا می‌شود هم‌زمان عاشـقِ بیش از یک نفر بود؟ اگر یکی از رابطه‌های عاطفیِ متعدد تبدیل به عشق شد و جا بر عشقِ قبلی تنگ کرد چه؟

      حتی اگر ظرفیتِ من برای عاشقـی زیاد باشد می‌شود فرقی قائل شد بینِ عشق و رابطه‌ی عاشقـانه؛ پس، اعتراض: می‌پذیرم که تعددِ رابطه‌های تو لزوماً عشقِ تو به معشـوق‌ات را از بین نمی‌برَد؛ اما بسیار محتمل است که عشقِ او به تو را مخدوش کند و رابطه‌تان را خراب کند. برای اینکه این‌طور بشود لازم نیست‌معشـوق‌ات حسادت کند یا حتی از روابطِ دیگرت خبر داشته باشد: کافی است—و طبیعی هم به نظر می‌رسد که این اتفاق بیفتد—که غرق‌شدن‌ات در رابطه‌های جدیدت نگذارد به او مثلِ قبل بپردازی، و این ناراضی‌اش کند.

      امیدوارم به‌زودی درباره‌ی عاشـق‌شدن و رابطه‌ی عاشقـانه (بیشتر فکر کنم و) به‌تفصیل بنویسم.

حاشیه.

لطفاً حاشیه‌های قسمتِ قبلیِ این بحث را هم ببینید.

١. منظورم از "تعددِ روابط" تقریباً همان است که در انگلیسی به آن promiscuity می‌گویند و ظاهراً در تداولِ عامْ بارِ منفی دارد ("هـرزگی"؟ "بی‌بندوباری"؟). یک تداعیِ محتملِ این واژه‌ی انگلیسی هم این است که شخصِ promiscuous  در انتخابِ طرف‌های رابطه‌هایش سخت‌گیر نیست، و این بخشی از معنایی که من ازمفهوم مراد می‌کنم نیست: آن‌طور که من اصطلاح می‌کنم، کسی که روابطِ متعدد دارد ممکن است در انتخاب‌هایش سخت‌گیر باشد یا نباشد. این روابط هم ممکن است عاطفی باشد یا جنسـی یا هر دو.

٢. با کسی که می‌گوید عشق تحلیل‌ناپذیر است هم می‌شود بحث کرد: بحثی در این مورد که عشق تحلیل‌پذیر هست یا نه. اما بعید است چنین کسی بتواند در موردِ ناسازگاریِ چیزی با عشق استدلال کند. نکته‌ی متن بیشتر برای سد کردنِ راهِ "جواب"هایی به استدلال‌های این متن است که متشکل‌‌اند از تک‌جمله‌هایی عرفانی (و نوعاً زیبا) از مثلاً احمد غزالی و جلال‌الدین بلخی.

٣. حرفِ کامو (در ترجمه‌ی انگلیسی):

“Why should it be essential to love rarely in order to love much?” (Albert Camus, “Don Juanism”, The Myth of Sisyphus and other Essays, translated from the French by Justin O’Brien, Vintage Books, 1959, p. 52.)