مغالطه‌ی کنکورد.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 29-10-2007

دوستی برایم یکی از این نوشته‌های چطور-زندگیِ-مشترک‌مان-را-زیبا-و-مستحکم-کنیم فرستاده است. محتوا؟ چطور بفهمیم که انتخاب‌مان برای زندگیِ مشترک درست بوده است. می‌گوید که اول که عاشـق‌اش شدید از همه چیزش خوش‌تان می‌آمد و خـُل‌بازی‌هایش را دوست می‌داشتید و تلفن‌زدن‌هایش هیجان‌زده‌تان می‌کرد، و غیره. چند سال بعد از ازدواجْ شورِعاشـقانه کم می‌شود و او دیگر حوصله‌تان را سر می‌برَد، و غیره. و در این موقع است که از خودتان می‌پرسید که آیا با شخصِ درستی ازدواج کرده‌اید یا نه. وقتی ازدواج‌کردگان دچارِ این تردید می‌شوند، بعضی‌شان سراغِ روابـطِ بیرون از ازدواج می‌روند، بعضی بیشتر از قبل به کار می‌چسبند، و از این قبیل. و ما البته باید بدانیم [هنوز دارم توضیح می‌دهم که در آن مقاله‌ی کوتاه چه نوشته بود] که هر رابطه‌ای از این فراز و نشیب‌ها دارد و این مرحله مرحله‌ای طبیعی است. و جوابِ آن سؤالْ این است: “کلیدِ موفقیت در ازدواج این نیست که شخصِ درست را پیدا کنید؛ این است که یاد بگیرید که کسی را که پیدا کرده‌اید دوست بدارید.”

درباره‌ی خیلی از پیش‌فرض‌ها یا ادعاهای این‌جور توصیه‌های “روان‌شناختی”ی محافظه‌کارانه می‌شود بحث کرد؛ فعلاً یکی-دو تا را بررسیم.

این‌طور نیست که وقتی کسانی با هم ازدواج می‌کنند، یا رابطه‌ای را شروع می‌کنند که قرار است خیلی کوتاه‌ نباشد، لزوماً باید عاشـقِ هم باشند. خیلی وقت‌ها ملاحظاتِ دیگری در کار است: میل به تنها نبودن، اجبارِ شاید غیرمصرّحِ خانواده، میل به فرار از خانواده، ترس از به گناه افتادن، وضعِ اقتصادی، میل به بچه داشتن، و غیرذلک. همه‌ی اینها فهمیدنی‌اند. و این‌جور چیزها همان طور که انگیزه‌ی شروعِ رابطه‌اند در تصمیم در موردِ ادامه‌‌ دادنِ رابطـه‌ (یا تصمیم ‌نگرفتن برای قطع‌اش) مؤثرند.

چه باید بکنم اگر از رابطـه‌ام راضی نبودم؟ قطعِ رابطـه معمولاً همراه است با گستره‌ای از هزینه‌ها، عاطفی و غیرعاطفی. به نظرم عقلانی بودنِ رفتارمان در این است که هزینه‌ها را بسنجیم و تصمیم بگیریم. اینها—فرض می‌کنم که—از بدیهیات است. می‌خواهم بگویم که یک چیز هست که در نوعِ تصمیمی که از نظرِ من سالم و عقلانی است هیچ نقشِ مستقیمی ندارد: اینکه این رابطـه تا حالا چقدر طول کشیده است. این مهم است که وضعِ روحی‌ام چه تغییری خواهد کرد، و بچه‌ یا بچه‌هایم چه می‌شوند (اگر دارم)، و تأثیرِ جدایی بر شأنِ اجتماعی‌ام چگونه است، و پدر و مادرم چقدر آسیب می‌بینند، و طرفِ دیگرِ رابطـه چه خواهد شد؛ و پنداشتنی است که در هر یک از اینها این مدخلیت داشته باشد که رابطـه تا حالا چقدر طول کشیده است. اما خودِ اینکه تا حالا چقدر با هم بوده‌ایم هیچ اهمیتی ندارد. اگر، بی لحاظ کردنِ سنِّ رابطـه، مجموعاً احساسِ بدبختی می‌کنیم (یا حتی: احساسِ خوشبختی نمی‌کنیم)، و امیدوار هم نیستیم که با هزینه‌ی معقولی اوضاع خوب بشود، باید که تمام‌اش کنیم.

“پس این شش سالی که با هم زندگی کرده‌ایم بیهوده خواهد بود؟” تصمیم‌مان به هیچ معنای غیراستعاری‌ای تاریخچه‌مان را عوض نمی‌کند؛ فقط احمقانه هم خواهیم زیست اگر که صِرفِ تااینجاآمدن‌مان در تصمیم‌گیری‌مان وزنی داشته باشد.


پی‌نوشت. در اینجا درباره‌ی مغالطه‌ی کنکورد (Concorde fallacy) توضیح داده‌اند:

http://chaay.ghoddusi.com/2007/11/post_816.html