بامدادِ خمار، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 07-07-2009

سقراطِ افلاطون می‌گویدمان که بخشِ حیوانیِ روح‌مان را اگر مهار نکنیم کارمان زار است. دیوی است که هر روز بیشتر می‌خواهد، و سیری‌اش نیست.


هر بار که به اینجای جمهوری می‌رسیدم به نظرم می‌رسید که خطای جدیدی در افلاطون پیدا کرده‌ام: سیرناشدنی‌بودنِ این بخشِ روح آیا حقیقتی تجربی است؟ افلاطون آیا چگونه به این نتیجه رسیده است؟ در ادامه، چونان مثالی ناقض، می‌گفتم که بخشِ دیوانه‌ی شخصیتِ من با این راضی خواهد شد: ادامه‌ی رابطه با بهترین شریکانِ جنسی‌ام (دو-سه نفر)، به اضافه‌ی هفته‌ای-یک-بار اضافه‌شدنِ کسی به سیاهه‌ی کسانی که با آنان خوابیده‌ام. بیش از این چیزی نخواهم خواست—یا چنین می‌پنداشتم.


با هیچ نوع وابستگی (دارویی و عاطفی و غیره) به صرفِ اینکه وابستگی است مشکلی ندارم—سال‌‌ها است که با وابستگی به شکلات و باخ و سکس زندگی کرده‌ام. اما به توانایی‌های خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم که در پرتوفیق‌ترین ایامِ عمرم، وقتی خوابیدن‌های خوب‌ام بر جا بوده و هفته‌ای یک یا حتی دو موردِ جدید هم داشته‌ام، در پایانِ یک دوره‌ی بیست‌وچهارساعته‌ی بی حادثه به آستانه‌ی مرگ می‌رسیده‌ام از فرطِ حوصله‌سررفتگیِ جنسی. باید هر روز کسِ جدیدی پیدا کنم، که نمی‌توانم. شاید حرفِ افلاطون در حالتِ کلـّی و در موردِ همه درست نباشد؛ اما من مسلماً باید تنوع‌خواهی‌ام را مهار کنم. برای رسیدن به بسیاری از موردهای خوبی که ببینم سعی خواهم کرد، اما دیگر این‌طور نخواهد بود که دنبالِ موردهای جدید بگردم به‌طورِ کلـّی. (مقایسه کنید کسی را که کوه‌نوردی دوست دارد و در سفری از کنارِ کوهی رد می‌شود که قبلاً ندیده بوده است. تسلیمِ وسوسه‌ی فتح می‌شود، و می‌کوشد به قدرِ وسع. حالا کوه‌نوردِ دیگری را تصور کنید که حوصله‌اش سر رفته و می‌خواهد کوهِ جدیدی پیدا کند برای فتح. از نوعِ کوه‌نوردِ دوم بودن آرامشِ مرا کم کرده است. و البته هر دوی اینها سراغِ کوه‌های محبوبِ قدیمی‌شان هم می‌روند.)

بامداد خمار، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 02-07-2009

کسی را دوست دارید و می‌خواهید تصمیم بگیرید که اولین سکس‌تان را تجربه کنید. چقدر در تصمیم‌تان تأثیر خواهد گذاشت اگر این احتمال را بدهید که پانزده سال بعد واکسنی کشف شود که خطر ابتلا به پنج نوع شایع سرطان را به مقدار قابل توجهی کم می‌کند اما فقط بر کسانی اثر می‌کند که هرگز رابطهٔ جنسی نداشته‌اند؟

HPV ویروسی است که با تماس نزدیک منتقل می‌شود. بیشتر آدمها دست‌کم یک بار در زندگی در معرض این ویروس که معمولاً بی‌خطر است قرار می‌گیرند. HPV با سرطان دهانهٔ رحم، حنجره، و چهار سرطان کمتر معمول رابطهٔ مستقیم دارد. دولت بریتانیا طرح سراسری واکسیناسیون بچه‌های [فعلاً فقط دختران] دوازده ساله را در سال ۲۰۰۸ شروع کرد. هدف این است که بچه‌ها را قبل از اینکه رابطهٔ جنسی را شروع کنند در برابر HPV ایمن کنند. کسانی هستند که معتقدند این جور کارها (منظور واکسیناسیون است) باعث رواج بی‌بندوباری در نوجوانان می‌شود.

سلیقه‌ی شخصی.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 01-07-2009

این آقای شصت‌ساله همیشه سرِ غذا حرف می‌زند در حالی که غذا در دهان‌اش است. صدای بدِ ملچ و ملوچ، تصویرِ بدِ غذای نیم‌جویده. ایشان یا سلیقه‌اش با من متفاوت است و به نظرش این‌طور نیست که صدا و تصویرِ نازیبایی تولید می‌کند، یا اینکه تا حالا به فکرش نرسیده که کاری که می‌کند زشت است. با معیارهای من، یا بدسلیقه است یا کم‌هوش. هیچ‌کدامِ اینها رذیلتِ اخلاقی نیست، و احتمالاً با کمی آموزش—مثلاً اگر در چهارسالگی مادرش به او گفته بود مامان جان، آدم وقتی غذا تو دهنشه حرف نمی‌زنه“—غذاخوردن‌اش با سلیقه‌ی من ناسازگاری نمی‌داشت. این آقا را به لحاظِ اخلاقی محکوم نمی‌کنم، اما از او خوش‌ام نمی‌آید و احترام‌اش نزدم بسیار کمتر از حالتی است که چنین عادتی نمی‌داشت.

حالا، فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک، خانمِ بیست‌وپنج‌ساله‌ای را در نظر بگیرید که تجربه‌ی جنسی‌ای فراتر از شاید یکی-دو بار بوسه و آغوش نداشته است. با پسری آشنا شده، و همدیگر را می‌خواهند. دختر می‌ترسد—از ترسِ دردِ دخول می‌ترسد، و از بارداری می‌ترسد. و ترس‌اش ترسی است که از عمل بازش می‌دارد. یا خانمِ سی‌وچهارساله‌ای را در نظر بگیرید که هنگامِ قاعدگی از سکس می‌پرهیزد. مثلِ خانمِ قبلی، بخشی از داستانِ من این است که ایشان هم هیچ تعلقی به هیچ مذهبِ ابراهیمی‌ای ندارد؛ وقتی که پرهیز می‌کند حرف‌اش هم این نیست که خوش‌ام نمی‌آید. می‌گوید که سکس هنگامِ قاعدگی ضرر دارد“. و به هر منبعی هم که ارجاع‌اش بدهی فایده‌ای ندارد. این دو نفر هم به نظرم، تا آنجا که از توصیفِ من بر‌می‌آید، رذیلتِ اخلاقی‌ای ندارند، و بسا که اگر در نظامِ آموزشیِ بهتری، یا در دامانِ مادربزرگِ معقول‌تری، بزرگ شده بودند رفتارِ بهتری—یعنی رفتاری هماهنگ‌تر با سلیقه‌ی من—می‌داشتند. با این حال، مثلِ موردِ آن آقا، از این خانم‌ها هم خوش‌ام نمی‌آید. احترام‌شان نزدم بیشتر بود اگر این ویژگی‌هایشان را نمی‌شناختم.