ازدواج، III.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010

یکی از دوستان‌‌ام اخیراً ازدواج کرده است. نمی‌دانم در تصمیم‌اش تغییری ایجاد می‌شد یا نه اگر نظرِ چند دوستِ مزدوج‌‌اش را می‌پرسید.

در این سؤال‌ها منظورم از همسردقیقاً مفهومِ شرعی/قانونی‌اش نیست؛ همسرِ من، آن طور که در این بحث‌ها اصطلاح می‌کنم، هر کسی است که با او هم‌خانه هستم و رابطه‌مان دست‌کم تقریباً رسمی است. مشابهاً در موردِ مفهومِ مرتبطِ ازدواج.

اگر در زمانِ ازدواج احساس‌تان نسبت به همسرتان همین بود که الآن هست، آیا با او ازدواج می‌کردید؟

اگر می‌شد بدون هیچ هزینه‌ای (مالی، عاطفی، موقعیتِ اجتماعی) این زندگیِ مشترک را تمام کنید آیا تمام‌اش می‌کردید؟

اگر تصویری که از ازدواج و نتایج‌اش دارید همین بود که الآن هست، آیا اصلاً—با همسرِ فعلی‌تان یا با هیچ کسِ دیگری—ازدواج می‌کردید؟ (منظورم از نتایجِ ازدواج چیزهایی از این دست است: میزانِ خلوتی که برایتان باقی مانده است، وقتی که باید صرفِ چیزهایی کنید که برایتان مطلوب نیست، برنامه‌هایی که باید برای حفظِ زندگیِ مشترک‌تان نادیده بگیرید، آرامشی که برایتان ایجاد شده است، رفاهی که حاصل شده.)

ازدواج، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010

خبر داده است که می‌خواهد طلاق بگیرد. مادرِ آشفته سبب می‌پرسد. دختر می‌گوید که احساسِ خوشبختی نمی‌کند در این ازدواجِ سه‌ساله.

یعنی چه؟ این هم شد دلیل؟

در نظرِ مادر، دختر لوس و بی‌مسؤولیت است. و دختر شک ندارد که دست‌کم بخشی از برآشفتگیِ مادر از آن است که خود سی سال است احساسِ بدبختی می‌کند و ادامه می‌دهد.

ایده‌ی مطلب از بخشی از یک سخنرانیِ ایشان است: http://www.brown.edu/Departments/Philosophy/faculty/arpaly.html

مربوط به این بحث: http://shadidan.persianblog.ir/post/14

ازدواج، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 31-01-2010

احساسِ من این است که زندگیِ مشترک با معشوقْ اشکالِ مهمی دارد. من می‌خواهم هر بار که معشوق‌ام را می‌بینم این دیدار حادثه‌ی مهمی باشد؛ می‌خواهم دیدارهایمان یا اتفاق‌های نامنتظـَری باشد یا نتیجه‌ی برنامه‌ریزی‌ای پرهیجان، و به نظرم می‌آید که زندگیِ مشترک با او این را ناممکن می‌کند. وقتی که با هم زندگی می‌کنیم، دیدارِ‌ معشوقْ اصل است، قاعده است، روالِ‌عادی است.

ازدواج‌ناکرده، ممکن است معشوق‌‌ام و من یک هفته هر روز بخواهیم با هم باشیم (اگر بتوانیم)، و ممکن است نـُه روزِ متوالی نخواهیم همدیگر را ببینیم. اما در زندگیِ مشترک اصل بر این است که صبح که بیدار می‌شویم همدیگر را می‌بینیم‌، بخواهیم یا نه. این برای من بسیار نامطلوب است.

حاشیه.

۱. کاملاً معقول است که تصمیم در موردِ ازدواج کردن و مزدوج ماندن صرفاً و مستقیماً مبتنی بر تعقل یا احساس نباشد—مثلاً ممکن است مذهب‌ام به‌تأکید سفارش‌ام کند به ازدواج و من به توصیه‌اش عمل کنم، مستقیماً مطابقِ عقـل و احساس‌ام باشد یا نه. در اینجا سعی کرده‌ام احساس‌ام را توضیح بدهم، مستقل از ملاحظاتِ ایدئولوژیک.

۲. ازدواج لابد خوبی‌هایی هم دارد؛ اینکه سعی کردم شرح کنم به نظرِ من از بدی‌هایش است. و این بدی، به نظرِ من، دلیلی است برای ازدواج نکردن با معشوق. مثلِ خیلی موردهای دیگر، این دلیل هم فیصله‌بخش نیست و بسا که ملاحظاتِ دیگری نهایتاً عقلاً متقاعدمان کند که جورِ دیگری رفتار کنیم—مثلاً چه باید کرد اگر (به هر دلیلی) لازم باشد ازدواج کنیم، و امر دائر باشد بر ازدواج با معشوق و ازدواج با غیرِ معشوق؟

۳. به نظرم می‌رسد که قوّتِ این دلیل چونان دلیلی برای ازدواج نکردن (با معشوق) کمتر است از قوّت‌اش چونان دلیلی برای جدا شدن. احساسِ محافظه‌کارانه‌ی من این است که نوعاً تغییرِ احتمالاً پرهزینه‌ی وضعِ موجود چیزی بیش از این‌جور دلیل‌ها لازم دارد.

۴. این بحث به طورِ خاص مربوط به ازدواج نیست: مربوط به زندگیِ مشترک با معشوق است. ایده‌ی این مطلبِ خاص هم از من نیست.