بامدادِ خمار، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 07-07-2009

سقراطِ افلاطون می‌گویدمان که بخشِ حیوانیِ روح‌مان را اگر مهار نکنیم کارمان زار است. دیوی است که هر روز بیشتر می‌خواهد، و سیری‌اش نیست.


هر بار که به اینجای جمهوری می‌رسیدم به نظرم می‌رسید که خطای جدیدی در افلاطون پیدا کرده‌ام: سیرناشدنی‌بودنِ این بخشِ روح آیا حقیقتی تجربی است؟ افلاطون آیا چگونه به این نتیجه رسیده است؟ در ادامه، چونان مثالی ناقض، می‌گفتم که بخشِ دیوانه‌ی شخصیتِ من با این راضی خواهد شد: ادامه‌ی رابطه با بهترین شریکانِ جنسی‌ام (دو-سه نفر)، به اضافه‌ی هفته‌ای-یک-بار اضافه‌شدنِ کسی به سیاهه‌ی کسانی که با آنان خوابیده‌ام. بیش از این چیزی نخواهم خواست—یا چنین می‌پنداشتم.


با هیچ نوع وابستگی (دارویی و عاطفی و غیره) به صرفِ اینکه وابستگی است مشکلی ندارم—سال‌‌ها است که با وابستگی به شکلات و باخ و سکس زندگی کرده‌ام. اما به توانایی‌های خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم که در پرتوفیق‌ترین ایامِ عمرم، وقتی خوابیدن‌های خوب‌ام بر جا بوده و هفته‌ای یک یا حتی دو موردِ جدید هم داشته‌ام، در پایانِ یک دوره‌ی بیست‌وچهارساعته‌ی بی حادثه به آستانه‌ی مرگ می‌رسیده‌ام از فرطِ حوصله‌سررفتگیِ جنسی. باید هر روز کسِ جدیدی پیدا کنم، که نمی‌توانم. شاید حرفِ افلاطون در حالتِ کلـّی و در موردِ همه درست نباشد؛ اما من مسلماً باید تنوع‌خواهی‌ام را مهار کنم. برای رسیدن به بسیاری از موردهای خوبی که ببینم سعی خواهم کرد، اما دیگر این‌طور نخواهد بود که دنبالِ موردهای جدید بگردم به‌طورِ کلـّی. (مقایسه کنید کسی را که کوه‌نوردی دوست دارد و در سفری از کنارِ کوهی رد می‌شود که قبلاً ندیده بوده است. تسلیمِ وسوسه‌ی فتح می‌شود، و می‌کوشد به قدرِ وسع. حالا کوه‌نوردِ دیگری را تصور کنید که حوصله‌اش سر رفته و می‌خواهد کوهِ جدیدی پیدا کند برای فتح. از نوعِ کوه‌نوردِ دوم بودن آرامشِ مرا کم کرده است. و البته هر دوی اینها سراغِ کوه‌های محبوبِ قدیمی‌شان هم می‌روند.)

دیدگاه ها:

دیدگاهتان را بنویسید