مغالطه‌ی کنکورد.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 29-10-2007

دوستی برایم یکی از این نوشته‌های چطور-زندگیِ-مشترک‌مان-را-زیبا-و-مستحکم-کنیم فرستاده است. محتوا؟ چطور بفهمیم که انتخاب‌مان برای زندگیِ مشترک درست بوده است. می‌گوید که اول که عاشـق‌اش شدید از همه چیزش خوش‌تان می‌آمد و خـُل‌بازی‌هایش را دوست می‌داشتید و تلفن‌زدن‌هایش هیجان‌زده‌تان می‌کرد، و غیره. چند سال بعد از ازدواجْ شورِعاشـقانه کم می‌شود و او دیگر حوصله‌تان را سر می‌برَد، و غیره. و در این موقع است که از خودتان می‌پرسید که آیا با شخصِ درستی ازدواج کرده‌اید یا نه. وقتی ازدواج‌کردگان دچارِ این تردید می‌شوند، بعضی‌شان سراغِ روابـطِ بیرون از ازدواج می‌روند، بعضی بیشتر از قبل به کار می‌چسبند، و از این قبیل. و ما البته باید بدانیم [هنوز دارم توضیح می‌دهم که در آن مقاله‌ی کوتاه چه نوشته بود] که هر رابطه‌ای از این فراز و نشیب‌ها دارد و این مرحله مرحله‌ای طبیعی است. و جوابِ آن سؤالْ این است: “کلیدِ موفقیت در ازدواج این نیست که شخصِ درست را پیدا کنید؛ این است که یاد بگیرید که کسی را که پیدا کرده‌اید دوست بدارید.”

درباره‌ی خیلی از پیش‌فرض‌ها یا ادعاهای این‌جور توصیه‌های “روان‌شناختی”ی محافظه‌کارانه می‌شود بحث کرد؛ فعلاً یکی-دو تا را بررسیم.

این‌طور نیست که وقتی کسانی با هم ازدواج می‌کنند، یا رابطه‌ای را شروع می‌کنند که قرار است خیلی کوتاه‌ نباشد، لزوماً باید عاشـقِ هم باشند. خیلی وقت‌ها ملاحظاتِ دیگری در کار است: میل به تنها نبودن، اجبارِ شاید غیرمصرّحِ خانواده، میل به فرار از خانواده، ترس از به گناه افتادن، وضعِ اقتصادی، میل به بچه داشتن، و غیرذلک. همه‌ی اینها فهمیدنی‌اند. و این‌جور چیزها همان طور که انگیزه‌ی شروعِ رابطه‌اند در تصمیم در موردِ ادامه‌‌ دادنِ رابطـه‌ (یا تصمیم ‌نگرفتن برای قطع‌اش) مؤثرند.

چه باید بکنم اگر از رابطـه‌ام راضی نبودم؟ قطعِ رابطـه معمولاً همراه است با گستره‌ای از هزینه‌ها، عاطفی و غیرعاطفی. به نظرم عقلانی بودنِ رفتارمان در این است که هزینه‌ها را بسنجیم و تصمیم بگیریم. اینها—فرض می‌کنم که—از بدیهیات است. می‌خواهم بگویم که یک چیز هست که در نوعِ تصمیمی که از نظرِ من سالم و عقلانی است هیچ نقشِ مستقیمی ندارد: اینکه این رابطـه تا حالا چقدر طول کشیده است. این مهم است که وضعِ روحی‌ام چه تغییری خواهد کرد، و بچه‌ یا بچه‌هایم چه می‌شوند (اگر دارم)، و تأثیرِ جدایی بر شأنِ اجتماعی‌ام چگونه است، و پدر و مادرم چقدر آسیب می‌بینند، و طرفِ دیگرِ رابطـه چه خواهد شد؛ و پنداشتنی است که در هر یک از اینها این مدخلیت داشته باشد که رابطـه تا حالا چقدر طول کشیده است. اما خودِ اینکه تا حالا چقدر با هم بوده‌ایم هیچ اهمیتی ندارد. اگر، بی لحاظ کردنِ سنِّ رابطـه، مجموعاً احساسِ بدبختی می‌کنیم (یا حتی: احساسِ خوشبختی نمی‌کنیم)، و امیدوار هم نیستیم که با هزینه‌ی معقولی اوضاع خوب بشود، باید که تمام‌اش کنیم.

“پس این شش سالی که با هم زندگی کرده‌ایم بیهوده خواهد بود؟” تصمیم‌مان به هیچ معنای غیراستعاری‌ای تاریخچه‌مان را عوض نمی‌کند؛ فقط احمقانه هم خواهیم زیست اگر که صِرفِ تااینجاآمدن‌مان در تصمیم‌گیری‌مان وزنی داشته باشد.


پی‌نوشت. در اینجا درباره‌ی مغالطه‌ی کنکورد (Concorde fallacy) توضیح داده‌اند:

http://chaay.ghoddusi.com/2007/11/post_816.html

برای خواندن.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 14-07-2007

 

لذتِ زیادی دارد کشفِ اینکه آدمِ باهوشِ مهمِ مشهوری که شهرت و اهمیت‌اش بابتِ کارهایش در موضوعاتِ دیگری است درباره‌ی موضوعی که از دل‌مشغولی‌های ما است چیزی نوشته است. از بارهای اخیری که چنین لذتی چشیدم وقتی بود که [1] را دیدم. (احتمالاً برای خیلی از ما راسل‌ از این نظر لذیذ نیست چون در نوجوانی چیزهایی مثلِ [2] خوانده‌ایم و سال‌ها بعد با بعضی کارهای فلسفیِ "خالص"اش آشنا شده‌ایم، اگر که آشنا شده‌ایم. غیر از این، احتمالاً برای خواننده‌ی غیرفلسفه‌کارْ بخشی از اهمیتِ راسل نتیجه‌ی موضع‌های—با معیارهای هفتاد-هشتاد سال پیش—انقلابی‌اش در موردِ موضوع‌های [2] است.)

      کتابی کشف کرده‌ام از رابرت نوزیک، فصلی‌اش درباره‌ی ســ‌‌‌‌‌کـ‌‌‌‌‌س. خواندنی است—با آن نثر و آن توانِ تحلیل، درباره‌ی هر چیزی می‌نوشت خواندنی می‌شد. 

      از جمله می‌گوید که هیجانِ ســ‌‌کـ‌‌ـس عمدتاً در نحوه‌ی تعبیرِ وضعیت است و اینکه ارتباط با دیگری را چگونه درمی‌یابیم—حتی در خیال‌پردازیِ استمنایی هم به کارهایمان با دیگران فکر می‌کنیم: هیجان‌زده‌مان نمی‌کند فکر کردن به خودمان، یا به خودمان در حالِ استمنا در حالِ فکر کردن به خودمان. چیزی که هیجان‌آور است بین‌شخصی است: اینکه دیگری چطور می‌بیندمان، و اینکه رفتارش نشان از چیست. قدری عدمِ قطعیت حتی هیجان‌‌انگیزتر است، در نظرِ نوزیک. و می‌گوید که در رسیدن به اُرگاسم (و منظورش ارگاسمِ حاصل از آمیزش است) کلیدِ کامیابیْ زمان‌بندیِ درست است.

      دو پاراگراف از این مقاله‌ را نقل می‌کنم. به فارسی درآوردن‌ِ مقاله برایم آسان نیست، و تصادفاً (؟) در موردِ مطالبِ هر دوی این پاراگراف‌ها‌ ملاحظاتی دارم.

 

[1] Thomas Nagel, “Sexual perversion”, The Journal of Philosophy, 66 (1969), 5-17.

[2] Bertrand Russell, Marriage and Morals, G. Allen & Unwin, 1929.

[3] Robert Nozick, “Sexuality”, in Nozick, The Examined Life: Philosophical Meditations, Simon and Schuster, 1989, pp. 61-67. 

   Sex is not just a matter of frictional force. The excitement comes largely in how we interpret the situation and how we perceive the connection to the other. Even in masturbatory fantasy, people dwell upon their actions with others; they do not get excited by thinking of themselves or of themselves masturbating while thinking of themselves. What is exciting is interpersonal: how the other views you, what attitude the actions evidence. Some uncertainty about this makes it even more exciting. Just as it is difficult to tickle oneself, so too sex is better with an actual partner on the other end. (Is it the other person or the uncertainty that is crucial?) 

     […] 

     Pleasing another feels best when it is an accomplishment, a surmountable challenge. Consequently, an orgasm is less satisfying to the giving partner when it comes too early or too late. Too early and it is no accomplishment, too late and only after very much effort, it states that the giving partner is not exciting and pleasing enough. The secret of success with orgasm, as with comedy, is timing.

–[3], pp. 61-62, 65.

به اقـتـفـای بـِرتـْران.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 15-06-2007

تا همین امروز تقریباً در هر لحظه‌ای که دیده بودم‌اش عینک زده بود و دهان‌بند داشت و داشت روی یکی از دندان‌هایم کار می‌کرد. ظریف و دلنشین بود و تمرکزش و روشنیِ موهایش خیلی زیبا بود. حدوداً سی‌ساله می‌نمود. و باتأمل‌حرف‌زدن‌اش ملاحت‌اش را زیاد می‌کرد.

      با ملاحظاتی نزدیک به حرف‌های مطلبِ "خوابیدن با رئیس"، تا امروز که جلسه‌ی آخرِ دیدارهای حرفه‌ای‌مان بود صبر کرده بودم—نمی‌خواستم او را درگیرِ مسأله‌ی اخلاقیِ پذیرفتن یا نپذیرفتنِ پیشنهادِ بیمارش کنم. در کنارِ این، پولی که بابتِ تعمیر یا اعدامِ دندان‌هایم به او می‌دادم کم نبود و نمی‌خواستم که در پیشرویْ شبهه‌ی مالی‌ای در کار بیاید.

      امروز، بعد از اینکه کار تمام شد، کمی حرف زدیم. بدونِ دهان‌بند کمتر زیبا بود، و حالتِ چشمانِ بی‌عینک‌اش را دوست نداشتم. و دیدم که ملایمت‌اش تا حدی مقتضای حرفه‌اش بوده—برای کمتربدگذشتن به کسی که باید هشتاد دقیقه‌ی متوالی دهان‌اش را باز نگه دارد.

      خیال‌ام راحت شد—دیدم که نمی‌خواهم پیشنهادی بدهم.

حاشیه.

در (حدوداً) اواخرِ یک‌چهارمِ اولِ یک فیلمِ تروفو، شخصیتِ اصلی را می‌بینیم که در خیابان راه می‌رود و دنبالِ زنانی می‌رود. روی تصویر صحبت می‌کند؛ تقریباً می‌گوید بعضی آن‌قدر از پشت زیبا هستند که تردید می‌کنم به‌شان برسم، مبادا که سرخورده شوم. اما هرگز سرخورده نمی‌شوم: وقتی معلوم می‌شود که زشت‌اند، به نوعی احساسِ راحتی می‌کنم چون، متأسفانه، نمی‌توانم همه را به دست بیاورم.

متنِ فرانسه، مطابقِ زیرنویسِ فیلم:

Certaines sont si belles vues du dos que je retarde le moment d’arriver à leur hauteur pour ne pas être déçu. A vrai dire, je ne suis jamais déçu parce que celles qui sont belles de dos et moches de face me donnent une sensation de soulagement puisque malheureusement, il ne pas question de les avoir toutes.  

François Truffaut, L’homme qui aimait les femmes (1977).

(این آشکارا با زیرنویسِ انگلیسی که منبعِ اصلیِ من بوده فرق دارد.)

"خوابیدن با رئیس":

http://annette.persianblog.ir/1384_8_annette_archive.html#4279554

 

تعددِ روابط، IV.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 15-05-2007

 

تجربه‌هایم—هم در موردِ رابطه‌های خودم و هم در موردِ رابطه‌هایی که یکی از طرف‌هایش را از نزدیک می‌شناخته‌ام—این ادعا را تأیید می‌کند: هیچ شخصِ واحدی نمی‌تواند به همه‌ی نیازهای کسی جواب بدهد. این را در موردِ خیلی از نیازها به رسمیّت می‌شناسیم و در موردشان توسل به منابعِ خارج از رابطه‌ی جنسـی و/یا عاطفی را "خیانت" محسوب نمی‌کنیم. همسرِ من شاید ذوقِ خریدِ کفش نداشته باشد یا فرقِ چلسی و منچستریونایتد را نداند؛ دوست‌پسـرم شاید فرقِ مؤتلفه و مشارکت را نداند، دوست‌دخـترم شاید نداند که کوبریک هرگز اسکارِ کارگردانی نگرفت؛ معشـوق‌ام شاید نداند آی‌پاد چیست یا نتواند خاقانی بخواند—حسود اگر نباشیم، یا به او اگر "اعتماد داشته باشیم"، در موردِ این‌جور چیزها می‌پذیریم که همسر یا معشـوق یا دوست‌دخـتر یا دوست‌پسـرمان [مختصراً: همدم‌مان] سراغِ هر کسی برود. 

     چه می‌کنیم اگر همدم‌مان  چیزِ جنسی‌ای بخواهد که نتوانیم بدهیم‌اش؟ او چه باید بکند؟ تقوا پیشه کند؟ تأثیرِ مهارِ این میل‌ها (یا سعی در مهارشان) بر رابطه چیست؟

      همسرش از تصورِ دادنِ (یا گرفتنِ) سـکـسِ دهانی حال‌اش بد می‌شود، و او به‌شدت می‌خواهد (که دست‌کم یک بار امتحان کند)؛ دوست‌پسـرش معمولاً زود "می‌آید"، و او هنوز می‌خواهد؛ دوست‌دختـرش تقریباً هرگز با آمـیزش به ارگاسـم نمی‌رسد؛ آن دیگری دوست دارد گاهی وقتِ آمیزش از خیال‌پردازی‌هایش بگوید و همدم‌اش این را حال‌به‌هم‌زن می‌یابد؛ آن دیگری در هفت سالِ زندگیِ مشترک‌شان در این آرزو مانده که همدم‌اش یک بار وقتِ آمیزشْ  ک-کلمه‌ای بگوید؛ زن و شوهرْ هر دو سه‌تایی می‌خواهند و هیچ کدام میلی به هم‌جنـس ندارند—سیاهه طولانی است. 

      شاید بعضی از این ناهماهنگی‌ها را بشود برطرف کرد (و البته که عجیب است که مثلاً میلِ مشترکِ سی‌وپنج درصد از مردم را "انحـراف" یا "بیماری" بینگاریم)؛ اما چیزهای دیگری هم هست. گاهی کسی می‌خواهم که موهایش بلندتر باشد یا قدش کوتاه‌تر باشد یا شکم‌اش بزرگ‌تر یا سـینه‌هایش کوچک‌تر باشد. یا، حالا که پانزده سال از ازدواج‌مان گذشته، من چهل‌ساله‌ام و هم‌چنان خواهان، شوهرم شصت‌ساله و دیگر نه همیشه خواهان. یا همدمِ من بلد نیست با منِ هشت‌ماهه‌باردار درآمیزد. یا همدمِ من در هر دو سال سه ماه افسرده است، و از این قبیل. 

      فارغ از ملاحظاتِ دینی، چرا رابطه‌ی جنسـی با غیرِ همدم نباید مجاز باشد؟ کسانی را می‌شناسم که حتی اسـتمنا را هم "خیانت" می‌شمارند… 

      پژوهش‌های مشهوری هست که نشان می‌دهد در خیلی از زمینه‌ها مردم نوعاً خودشان را بهتر از متوسط می‌دانند—خنده‌دار است و واقعی است. حتی اگر بهتر از حدِ متوسط باشیم، حتی اگر عالی و بی‌نقص باشیم، قرار نیست بتوانیم به همه‌ی نیازهای جنسـیِ همدم‌مان جواب بدهیم. اگر رضایتِ جنسـیْ شرطِ لازمِ ثباتِ رابطه‌ی جنسـی-عاطفی است، شاید لازم باشد به همدم‌مان اجازه بدهیم گاهی سری به بیرون از رابطه بزند.  

حاشیه.

۱. گویا هم‌چنان تکرارِ این لازم است: اگر حرفِ اصلی‌تان این است که وقتی درگیرِ رابطه‌ی جنسـی و/یا عاطفی‌ای هستید اصلاً کسِ دیگری را نمی‌خواهید، در این صورت واردِ بحث نشده‌اید—سؤالْ این است که اگر خواستیم یا خواست چه باید کرد.

۲. باز: بحثْ غیردینی است. (شاید کلِّ این بحث‌ها را بشود بخشی از استدلالِ طولانی‌ای برضدِ این حرفِ به نظرِ من غلط و غیردیندارانه تلقی کرد که حکمِ شرع و عقـل همیشه یکی است.)

تعددِ روابط، III.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 14-03-2007

استدلالی بر ضدِ تعددِ روابط هست که بسیار مختصر است: تعددِ روابط با عشق ناسازگار است؛ پس تعددِ روابط چیزِ بدی است. هدفِ این نوشته بررسیِ این استدلال است—بیشتر برای تأمل‌برانگیزی، تا نفی یا تأیید. 

 

 حالا البته صرفِ اینکه الف با ب ناسازگار باشد دلیلی بر بدیِ الف نیست: شاید ب بد باشد—کسی که طرفدارِ تعددِ روابط است می‌تواند از همین مقدمه‌ی ناسازگاریِ روابطِ متعدد و عشقْ بدیِ دومی را نتیجه بگیرد. غیر از این، ناسازگاریِ دو عمل یا وضعیتْ حتی می‌تواند بدیِ هیچ کدام را نتیجه ندهد. نیز، استدلالِ اولِ این متن، حتی به فرضِ صحت، بدیِ تعددِ روابط را نتیجه نمی‌دهد: بدی تعددِ روابط برای فردِ عاشـق را نتیجه می‌دهد، مگر اینکه مثلاً این فرض را اضافه کنیم که تعددِ روابط مانعِ عاشـق‌‌شدن می‌شود و عاشـق‌شدن هم آن‌قدر به طرزِ ویژه‌ای خوب است که همه‌ی موانع‌اش بد است—و این استدلالِ تازه‌ی ضعیف‌شده هم البته الزاماتی دارد که بعضاً شاید برای طرفدارِ حصرِ روابطْ مطلوب نباشد. غرض اینکه متذکر باشیم که موضوع می‌تواند از آنچه می‌نماید پیچیده‌تر باشد. بحث را ساده کنیم و عمدتاً در بابِ مقدمه‌ی استدلال صحبت کنیم—اینکه این دو ناسازگارند: (الف) تعددِ روابط، (ب) عشق [که علی‌الفرض چیزِ زیبا یا خوبی است]. بحث‌ام غیردینی است، و طبیعتاً عمدتاً درباره‌ی قیدهای احتمالی بر رفتارِ عاشـق است، نه معشــوق.

 به نظرم اگر طرفدارِ استدلالی که در بندِ اول نوشتم بر آن باشد که مقوله‌ی عشق (آسمانی است و) تن به تحلیل نمی‌دهد، در این صورت اصلاً بحثی در نمی‌گیرد: برای اینکه بشود بحث کرد باید بشود دلیلی پرسید و شنید برای این مدعا که عشق چنین و چنان است.  

      عاشقـی با تعددِ روابطْ همراه نمی‌شود؟ من دو نوع استدلال برای این مدعا می‌توانم تصور کنم. نوعِ اولْ پیشینی است: اصلاً بخشی از مفهوم یا تعریفِ عشق این است که عاشـق جز به معشـوق حتی فکر نمی‌کند، چه برسد به دوست داشتنِ دیگری یا رابطه‌ی جنسـی با دیگری. کسی که غیر از لیلی کسِ دیگری را می‌خواهد، دست‌کم در آن لحظاتی که آن دیگری را می‌خواهد، عاشـقِ لیلی نیست.

      شخصاً با این‌جور حکم‌ها در موردِ تعریفِ اصطلاحاتِ زبانِ طبیعی مشکلاتِ بنیادی دارم. دغدغه‌های فلسفی به کنار، اصلاً بیایید فرض کنیم که یک نتیجه‌ی تعریفِ "عشق" در زبانِ ما همین است که  مدعیْ مدعی است؛ حالا چرا این مفهوم یا پدیده‌ی عشق چیزِ خوب یا زیـبایی است؟ طرفدارِ تعددِ روابط به‌راحتی می‌تواند ادعا کند که چیزهایی که عشق را زیبا و ممدوح و خواستنی می‌کند مستقل از این جنبه‌ی ادعایی است؛ چیزی که در قیس عامری دوست داریم یا می‌ستاییم این نیست که کسی جز لیلی را نمی‌خواهد: شیفتگی‌اش و شدتِ رفتارهایش و جنون و جانبازی‌اش و فاصله‌اش از روزمرّگی است؛ اگر به سه نفرِ دیگر هم در همان دوران چنان احساسی می‌داشت باز دوست‌اش می‌داشتیم، نامِ احساس‌اش اگر "عشق" می‌بود یا نمی‌بود—بحث‌مان که بحثِ الفاظ نیست…  

      راهِ بهتری برای مخالفِ تعددِ روابط این است که به حرف‌اش محتوای تجربی بدهد: عشق—هر چه که هست—عملاً با تعددِ روابط جور در نمی‌آید. نمی‌شود هم‌زمان بیش از یک نفر را عاشقـانه دوست د
اشت؛ و با کسی غیر از معشـوق اگر بخوابیـم عشق‌مان به آن معشـوق از بین می‌رود.

      چند جواب به این ادعا به ذهنِ من می‌رسد. یکی اینکه اگر زدودنِ تعددِ رابطه‌ها عشق را ناشی از "غیرت"-ِ معشـوق باشد، در این صورت به نظرِ من از بین رفتنِ چنین عشقی اتفاقِ ناخوشایندی نیست، حتی اگر تعددِ رابطه‌ها فی‌نفسه مطلوب نباشد: صرفِ اینکه ببینم کسی حسادت می‌کند و در موردم احساسِ مالکیت می‌کند در نظرِ من از مرتبه‌ی معشـوق‌بودن پایین می‌آورَدش. حسادت و انحصارطلبی از نظرِ من رذیلت‌های بزرگی است؛ نمی‌توانم جلوه‌ی خارجیِ اینها را در کسی ببینم و هم‌چنان عاشـق‌اش باشم، همان‌طور که نمی‌توانم عاشـقِ آدمِ کم‌هوش بشوم یا وقتی بفهمم کسی دزدی می‌کند هم‌چنان عاشـق‌اش بمانم. (معشـوقان‌ام البته معصوم و کامل نیستند: ممکن است محافظه‌کار باشند یا گاهی نتوانند خشم‌شان را مهار کنند یا گاهی رفتارشان در مقابلِ حاکمِ ظالم را دوست نداشته باشم، و هم‌چنان شیفته‌شان باشم؛ اما چیزهایی هست که کشف‌شان در کسی کـُشنده‌ی عشق‌ام به‌ او است یا بازم می‌‌دارد از اینکه عاشـق‌اش بشوم. در گفتنِ اینها هم هم‌چنان در اخلاقْ نسبی‌گرا هستم: من این ویژگی‌ها را سخت ناخوش می‌دارم؛ ادعا نمی‌کنم که اینها به مفهومی عینی مذموم‌اند.)

     اما، غیر از این، می‌شود پرسید: چرا گمان می‌کنیم که عملاً شروعِ رابطه‌ی جدیدْ رابطه‌ی قدیم را کم‌رنگ می‌کند؟ (اینکه کم‌رنگ‌شده بودنِ رابطه میل به شروعِ رابطه‌های جدید را زیاد می‌کند حرفِ دیگری است که به نظرم به استدلالی که داریم بررسی‌اش می‌کنیم ربطی ندارد.) در موردِ خودِ من این‌طور بوده است که هر قدر کسانِ بیشتری را دوست داشته‌ام و بر کسانِ بیشتری عاشـق شده‌ام قابلیتِ دوست داشتن و عاشقـی کردن‌ام و شدتِ عشق‌‌هایم بیشتر شده، و هر قدر روابطِ جسـمی‌ام گسترده‌تر بوده آرامش‌ام بیشتر شده است و بیشتر دوست داشته‌ام و عشق ورزیده‌ام. و این سؤالِ کامو را بسیار دوست دارم [با تقریرِ پرُتحریفِ من]: چرا گمان می‌کنیم آنان که کسانِ زیادی را دوست می‌دارند نمی‌توانند زیاد دوست بدارند؟

با مبهم گذاشتنِ‌ فرقِ دوست داشتن و عشق آیا مغالطه کرده‌ام؟ فرض کنیم که بپذیرید که رابطه‌ی جـنسـیِ عاشـق با غیرِ معشـوقْ عشق‌اش را از بین نمی‌برَد، و اینکه دیگران را دوست بدارد هم ناقضِ عشق‌اش نیست؛ اما آیا می‌شود هم‌زمان عاشـقِ بیش از یک نفر بود؟ اگر یکی از رابطه‌های عاطفیِ متعدد تبدیل به عشق شد و جا بر عشقِ قبلی تنگ کرد چه؟

      حتی اگر ظرفیتِ من برای عاشقـی زیاد باشد می‌شود فرقی قائل شد بینِ عشق و رابطه‌ی عاشقـانه؛ پس، اعتراض: می‌پذیرم که تعددِ رابطه‌های تو لزوماً عشقِ تو به معشـوق‌ات را از بین نمی‌برَد؛ اما بسیار محتمل است که عشقِ او به تو را مخدوش کند و رابطه‌تان را خراب کند. برای اینکه این‌طور بشود لازم نیست‌معشـوق‌ات حسادت کند یا حتی از روابطِ دیگرت خبر داشته باشد: کافی است—و طبیعی هم به نظر می‌رسد که این اتفاق بیفتد—که غرق‌شدن‌ات در رابطه‌های جدیدت نگذارد به او مثلِ قبل بپردازی، و این ناراضی‌اش کند.

      امیدوارم به‌زودی درباره‌ی عاشـق‌شدن و رابطه‌ی عاشقـانه (بیشتر فکر کنم و) به‌تفصیل بنویسم.

حاشیه.

لطفاً حاشیه‌های قسمتِ قبلیِ این بحث را هم ببینید.

١. منظورم از "تعددِ روابط" تقریباً همان است که در انگلیسی به آن promiscuity می‌گویند و ظاهراً در تداولِ عامْ بارِ منفی دارد ("هـرزگی"؟ "بی‌بندوباری"؟). یک تداعیِ محتملِ این واژه‌ی انگلیسی هم این است که شخصِ promiscuous  در انتخابِ طرف‌های رابطه‌هایش سخت‌گیر نیست، و این بخشی از معنایی که من ازمفهوم مراد می‌کنم نیست: آن‌طور که من اصطلاح می‌کنم، کسی که روابطِ متعدد دارد ممکن است در انتخاب‌هایش سخت‌گیر باشد یا نباشد. این روابط هم ممکن است عاطفی باشد یا جنسـی یا هر دو.

٢. با کسی که می‌گوید عشق تحلیل‌ناپذیر است هم می‌شود بحث کرد: بحثی در این مورد که عشق تحلیل‌پذیر هست یا نه. اما بعید است چنین کسی بتواند در موردِ ناسازگاریِ چیزی با عشق استدلال کند. نکته‌ی متن بیشتر برای سد کردنِ راهِ "جواب"هایی به استدلال‌های این متن است که متشکل‌‌اند از تک‌جمله‌هایی عرفانی (و نوعاً زیبا) از مثلاً احمد غزالی و جلال‌الدین بلخی.

٣. حرفِ کامو (در ترجمه‌ی انگلیسی):

“Why should it be essential to love rarely in order to love much?” (Albert Camus, “Don Juanism”, The Myth of Sisyphus and other Essays, translated from the French by Justin O’Brien, Vintage Books, 1959, p. 52.)

 

در صفتِ روی بتِ سَـعـْتـَری، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 13-01-2007

 

فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک، به نظرِ من دوجـ‍‍ن‍‍ـ‍‍س‌گرایی از بزرگ‌ترین موهبت‌هایی است که ممکن است نصیبِ کسی شده باشد. در نبودِ این موهبت، موهبتِ بزرگِ بعدی—باز هم به نظرِ من و باز هم فارغ از ملاحظاتِ ایدئولوژیک—داشتنِ شریکِ ج‍ـ‍ن‍ـ‍س‍یِ دوجـ‍‍ن‍‍ـ‍‍س‌گرا است.

مِتیل فِنیدات هیدروکلرید، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 09-01-2007

 

 

یک بسته‌ی ده‌تاییِ ریتالین را برایم خریده بود به دوهزاروپانصد تومان. تابستانِ هشتادوچهار. نیمه‌شب هر کدام‌مان سه تا خوردیم (من بارِ اول‌ام بود) و دو ساعت تلفنی صحبت کردیم. احساس می‌کردم مردمک‌های چشمان‌ام به‌شدت گشاد شده است—یادِ توصیف‌اش از اثرِ کوکائین افتاده بودم: می‌گفت تک‌تکِ خرده‌های ریزِ نان را که روی میز ریخته بود به‌وضوح می‌دیده است. احساسِ هشیاریْ لذت‌بخش بود، و پرحرفی‌ام برایم عجیب و تازه بود. احساس می‌کردم نه فقط در جدل، که در بحثِ جدیِ نظری هم هماورد نخواهم داشت. توهّمِ حسی‌ای نداشتم. تا صبح نخوابیدم، و فردا سرِ حال نبودم.

      چند ماه بعد یک بار دو تا خوردم، و هرگز نفهمیدم که چرا هیچ اثری نداشت. این بار هم با کسی با هم خوردیم، و حالا می‌دانم که بر او‌ چرا اثر نکرد: در روزهای کاری‌اش—دو یا سه روز در هفته—گاه تا سه قرصِ E (اِکستِسی) می‌خورْد.

      چهار-پنج بارِ بعد برای تفریح نبود که می‌خوردم: می‌خوردم که بتوانم هفت-هشت ساعت با شدت و تمرکز کار کنم. ده یا یازدهِ شب می‌خوردم و ساعت‌ها می‌خواندم و می‌نوشتم. بارِ آخر تقریباً یک‌نفس از نیمه‌شب تا هفتِ صبح مقاله‌ی مشکلی را می‌خواندم و بخشی از فصلِ مشکلی را می‌نوشتم—مشکل‌ترینی که تا حالا نوشته‌ام، و بهترین و بدیع‌ترینی که تا حالا تولید کرده‌ام، اگر که تشویق‌های منتقدِ حرفه‌ایِ سخت‌گیرم را ملاک بگیریم. و تقریباً یک‌نفس: در حالِ کار FreeCell بازی ‌می‌کردم و ده بارِ متوالی بُردم، و دست‌کم یک بار رکوردم در موردِ صورتِ پیشرفته‌ی مین‌روب را بهتر کردم. تصورم این است که، مخصوصاً در موردِ بازیِ اول، موفقیتِ برای‌خودم‌بسیارکم‌سابقه‌ام بیشتر ناشی از حسِ تشدید‌شده‌ی مبارزه‌طلبی‌ام بود تا زیاد شدنِ تمرکز. کارم که تمام شد هوا روشن شده بود. مدتی در فضای آزاد راه رفتم، و شاد بودم و تن‌‌ام تقریباً هیچ توان نداشت و ذهن‌ام فعال و خوش‌بین و گسترده بود.

      فرداهای شب‌های ریتالینی البته همه در خواب و بی‌حالی بودم، اما می‌ارزید—و یاد گرفته بودم که افسرده و بدخلق نشوم. تنها ملاحظه‌ام این بود که فاصله‌ی خوردن‌ها آن‌قدر نباشد که در موردش مقاومتِ دارویی پیدا کنم. نکردم، و، تازه، در بارهای آخرْ نصفِ یک قرصِ ده‌میلی‌گرمی برایم کافی بود. اما بعد از بارِ آخر برای بیش از دو هفته خواب‌ام به‌شدت مختل شد: در شبانه‌روز بیش از چهار یا پنج ساعت نمی‌توانستم بخوابم، و تقریباً هرگز خواب‌ام بیش از دو ساعتِ متوالی طول نمی‌کشید. خسته بودم، و نمی‌توانستم بخوابم. کمی ترسیده‌ام.

      ریتالین خوردن، بر خلافِ‌ مثلاً تزریقِ هروئین، آدابِ ویژه‌ی پیچیده‌ای ندارد که دل‌‌ام برایش تنگ بشود؛ حالِ خوبِ ساعت‌های اولیه‌ی بعدش است که خواستنی است، باز بر خلافِ (برای من) هروئین. این روزها دل‌ام برای آن حدّتِ ذهن و تمرکزِ غریب تنگ می‌شود، اما احتیاط می‌کنم و به سراغ‌اش نمی‌روم. دوستی هم که در “هروئین: هفت تنوینِ نصب” درباره‌اش نوشته‌ام می‌گویدم که او هم مدتی است از ترسِ بامدادِ خمار کمتر به سراغِ—اصطلاحاً— قوی‌ترینِ مواد می‌رود.

 

حاشیه.

 

یک موردِ پزشکیِ مصرف‌ِ دارویی که Ritalin یک نامِ تجاری‌اش است درمانِ اختلالِ کم‌توجهی-بیش‌فعالی (ADHD) است.

http://www.racgp.org.au/cmi/nvcrtlor.pdf

 

 

تعددِ روابط، II.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 22-12-2006

 

 

پیشتر—خیلی که جوان بودم—به نظرم می‌رسید که مردم بر دو نوع‌اند: کسانی که در رابطه‌های امن و پایدار اصلاً افرادِ دیگر را نمی‌خواهند (و بسا که اصلاً متوجهِ آدم‌های دیگر نشوند)، و کسانی که آدم‌های جدید را (می‌بینند و) می‌خواهند. از طرفدارانِ رفتارِ نوعِ اول نوعاً چیزی شبیه به این می‌شنیدم که “اگر همسر یا معشـوق‌ام کسِ دیگری را می‌‌خواهد حتماً علـّتْ این است که در من نقصی بوده است”؛ و جوابِ یک‌سطریِ من هم این بود که هیچ کسی‌ نمی‌تواند همه‌ی نیازهای کسی را برآورَد. خودم را از دسته‌ی دوم می‌یافتم، و این را امرِ بسیطِ بی‌نیاز از تبیینی می‌یافتم. به نظرم حالا می‌توانم موضوع را کمی تحلیل کنم.

      الآن تصورم این است که حالتِ “طبیعی” و “سالم”‌ام این است که  اگر آدمِ جدیدِ جالبی دیدم بخواهم‌اش. (از نزدیک کسانی را می‌شناسم که، دست‌کم در موردِ رابطه‌ی جنسـی، حالتِ “طبیعی” و “سالم”شان این است که نه فقط اگر آدمِ جالبی دیدند بخواهندش، که حتی اصلاً گاه  دنبالِ پیدا کردنِ آدم‌های جدیدِ جالب هم باشند.) البته که ممکن است مثلاً افسرده باشم یا منتظرِ جلسه‌ی دفاعِ از پایان‌نامه‌ام باشم و فعلاً خواهانِ (یا آماده‌ی) شروعِ رابطه‌ی جدیدی نباشم؛ اما اگر کسی را ببینم که توصیفِ دقیق‌اش این باشد که سال‌ها است که وضعِ روحی‌اش پایدار است و از وضع‌اش راضی است و کسِ جدیدی هم نمی‌خواهد، در آن صورت—خودم را اگر ملاک بگیرم—خواهم گفت که (احتمالاً بنا بر ملاحظاتی) میلِ طبیعی‌ای را در خودش کشته است.

      [با مبلغی ساده‌سازی.] آدمِ جدیدِ جذابی می‌بینم؛ برای هم جالب‌ایم، و شروع می‌کنیم. هیجان‌زده‌ام، و وقتِ زیادی صرف‌اش می‌کنم که تا حدی مانع از کارهای دیگرَم می‌شود. اگر عمق‌اش کافی بود، اگر که بعد از مدتی به ته‌اش نرسیدم و جذابیت‌اش کم نشد، رابطه‌مان شکل می‌گیرد: کم‌کم رابطه‌ی قدیمی‌ای می‌شود که در آن آرامش و ثبات هست. این آرامش و سکینه‌ی حضورِ معشـوق، غیر از اینکه خودش مایه‌ی راحت و لذت‌ام است، حالا نیرو و میل و اعتماد به نفسِ لازم برای رابطه‌های دیگر را هم به من می‌دهد. چیزی شاید مثلِ داشتنِ خانواده‌ی خوب…

      و توجه کنید که این تا حدی ناقضِ یک باورِ رایج است: این‌طور نیست که به دنبالِ روابطِ جدید می‌روم چون از رابطه‌(ها)ی فعلی‌ام راضی نیستم؛ بلکه وضیعت این‌طور است: حالا که رابطه‌هایم باثبات‌اند می‌توانم به زندگیِ عادی‌ام برسم، که جست‌وجوی روابطِ تازه جزءِ مهمی‌اش است.

 

حاشیه.

 

این متن اساساً نوشته‌ی ویراستارِ (محتواییِ) شدیداً است.

 

١. اگر واکنش‌تان به این بحث این است که وقتی درگیرِ رابطه‌ی عاطفی و/یا جنسـ‌ـی‌ای هستید اصلاً دیگران را نمی‌خواهید، در این صورت اصلاً واردِ بحث نشده‌اید: موضوعِ بحث‌های تعددِ روابط این است که چگونه است که دیگرانی را خارج از روابطِ موجودمان می‌خواهیم یا ممکن است بخواهیم، و اینکه افرادِ مختلف چطور به این میل جواب می‌دهند، و از این قبیل.

٢. وقتی رابطه‌های فعلی‌مان برایمان آرامش‌بخش نیست طبیعی به نظر می‌رسد که به دنبالِ روابطِ دیگر باشیم؛ این لزوماً تعددِ روابط را به همراه نخواهد داشت. به هر حال، بحث‌مان درموردِ وضعیت‌هایی است از رابطه‌هایمان راضی هستیم اما به آنها قانع نیستیم.

٣. بیایید سعی کنیم که این بحثِ خاص کمتر متضمنِ قضاوت و تجویز باشد: نه فقط بحثِ خوب و بدِ اخلاقی نکنیم، که این‌طور هم نباشد که مثلاً یک طرفْ رفتارِ طرفِ دیگر را به حیوانات مانند کـُنـَد و کسانِ درگیر در رابطه را “قربانی” بخواند (که این یعنی بد و منحط)، و طرفِ دیگر هم بگوید که هر که مثلِ ‌او نیست رفتارش انحصارگرایانه است و کسِ درگیر در رابطه “مملوک” است (که این هم یعنی بد و بدوی). صحبت از “طبیعی” متضمنِ داوری نیست—طبیعی بودنِ میل هم البته لزوماً جوازِ رها کردن‌اش نیست.

 

 

تعددِ روابط، I.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 22-11-2006

 

 

با نیلوفر پارسال آشنا شدم. امسال دوست شدیم، و چهار-پنج ماه هر دو در یک طرفِ اقیانوس بودیم و بارها همدیگر را دیدیم. بسیار ملایم است. بسیار بافرهنگ است، و خردمندی گاهی از نوشته‌هایش می‌تراود… دوست‌اش دارم.

      برایش نوشتم که دوست‌اش دارم، و بارِ اولی نبود که برایش می‌نوشتم که دوست‌اش دارم. از دغدغه‌هایش نوشت، و از اینکه در آن چند ماه گاه غمگین می‌شده است از فکر کردن به تعددِ رابطه‌های من. برایش حرف‌های شدیداً را تکرار کردم: اینکه حسادت و احساسِ مالکیتِ باعث‌‌اش، بر رغمِ طبیعی‌بودنِ احتمالی‌‌شان، رذیلت‌اند و باید مهارشان کنیم. و نوشتم که دوست اگر بداریم کسی را، قاعدتاً باید از خبردارشدن از خوشی‌‌اش—مثلاً خبردارشدن از اینکه با آدمِ به‌نظرِخودش جالبی بوده است—خوشحال بشویم، و از این قبیل. موعظه کردم.

      با ملایمتِ معهودش جواب داد. نوشت که با روابطِ متعددِ موازی [یا در موردِ خودمان بعضاً متقاطع‌!] مشکلِ نظری‌ای ندارد، و نوشت که البته که می‌دانم که او هم روابطِ جسمی-عاطفی‌اش را محدود نمی‌کند؛ توضیح داد که اما، با این حال، مسأله خیلی هم ساده نیست.

      شاید برای بعضی از اینها که نقل می‌کنم جوابی داشته باشم؛ اما فعلاً فقط می‌خواهم موضعِ او را روشن کنم: این تقریرِ من از حرف‌های او است. انگلیسی‌اش دلنشین‌تر از فارسیِ در-اینجا-احتمالاً-ترجمه‌ایِ من است. و این فقط بخشی از حرف‌های او است—بخشی از استدلال‌اش برای این نظرش که، دست‌کم در موردِ خودش، گرایش به روابطِ متعدد نوعی سازوکارِ دفاعی است.

 

شخصاً فکر می‌کنم که در دنیا آن‌قدر آدمِ جالب هست که گاهی گیج می‌شوم. همه را می‌خواهم، و نمی‌توانم همه را به‌دست بیاورم یا اداره کنم یا، اگر هم از عهده‌ی هر دو در موردِ همه بر بیایم، بهایش نرسیدن به کارها و وظایف‌ام است. مهم‌تر اینکه (و شاید دریغا که) معشوقان‌مان بی‌بدیل نیستند: گمان می‌کنم جایشان را می‌شود پر کرد—شاید نه فوراً و به‌سادگی؛ اما علی‌الاصول جایگزین دارند. در واقع به نظرم چیزی که دوستان را بی‌بدیل یا ویژه می‌کند صرفِ امکانِ “دسترس‌پذیری”‌شان است. برای همین است که اینکه بخواهم رابطه‌ام را با کسی ادامه بدهم برای این نیست که این آقا یا خانم تنها عشقِ زندگی‌ام است؛ بلکه برای این است که امکانِ این را دارم که زیادتر ببینم‌اش.

      در خودم مشاهده کرده‌ام (و سین هم یک بار گفت که او هم کمابیش همین‌طور است) که وقتی می‌بینم دوست‌‌ام یا معشوق‌‌ام با کسِ دیگری نزدیک شده است و طبیعتاً و ناگزیر متمایل می‌شود به اینکه وقت‌اش را بیشتر با دیگری یا دیگران بگذراند، من—که نمی‌خواهم خودم را تحمیل کنم—متمایل می‌شوم به اینکه حضورم را کم‌رنگ‌تر کنم و بگذارم او راه‌ِ خودش را برود، گرچه شاید در همان ایّامْ سخت محتاجِ بودن‌اش باشم. این برایم حاصل‌اش عدمِ رضایت است، چون نه چیزی که می‌خواهم را دارم و نه می‌خواهم معشوق‌‌‌ام را وا دارم که به من بیشتر توجه کند.

      اینها  نمی‌گذارد در موردِ رابطه‌ام  احساسِ امنیت‌ کنم—مخصوصاً رابطه‌ای که تازه باشد و در موردش هنوز احساسِ امنیت نکرده باشم. برای من، احساسِ امنیت برای سرمایه‌گذاریِ عاطفی و رسیدن به رابطه‌ی دوطرفه حیاتی است…

 

ر‌و‌سـپی‌گری و اخـلاق: مسأله‌ی مشتری.

دسته : (Uncategorized) توسط s در 15-10-2006

 

 

هدفِ این نوشته نقدِ مقدماتیِ این استدلال است، که زیاد می‌شنویم:

 

  (س)   ر‌و‌سـپی‌ای که با تو می‌خـوابد، با تو نمی‌خـوابید اگر قرار نبود پولی از تو بگیرد (یا اگر پولی از تو نگرفته بود). ر‌و‌سـپی تن‌ات را نمی‌خواهد و برای لـذت (جسمی یا روحی) نیست که با تو می‌خوابد. صِرفِ دانستنِ همین باید کافی باشد برای اینکه نخواهی‌اش؛ اگر کافی نیست، به این هم توجه کن که فشارِ زندگی است که باعث می‌شود ر‌و‌سـپی تن‌اش را عرضه کند، و حتماً ناراضی است از وضع‌اش. تویی که با او می‌خـوابی داری استفاده می‌کنی از بدبختیِ او. این ملاحظات نشان می‌دهد که مراجعه به ر‌و‌سـپیانْ خلافِ اخلاق است.

 

قبل از ورود به بحث خوب است که اینها را صریحاً بگویم.

      اول اینکه بحث‌ام خارج از دین است—مسلـّماً نهیِ دین‌ از انواعی از کارهای جـنسـی کافی‌ است برای اینکه دین‌دار عملاً سراغِ هیچ ر‌و‌سـپی‌ای نرود و حتی بپذیرد که رابطه‌ی جـنسـی با ر‌و‌سـپیانْ اخلاقاً بد است؛ موضوعِ بحثِ من در اینجا این است که آیا  استدلالِ (س) متقاعدکننده هست یا نه.

      دیگر اینکه “ر‌و‌سـپی‌گری”، آن‌طور که من اصطلاح می‌کنم، نامِ یک شغل است: “ر‌و‌سـپی” دشنام نیست (یا دست‌کم دشنامِ مستقیمی نیست: نهایتاً مثلِ این است که کسی که سـانسور را غیراخلاقی می‌داند بگوید که فلانی مأمورِ دولتیِ ممیّزیِ کتاب است). ر‌و‌سـپی کسی است که مستقیماً بابتِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س پول می‌گیرد. مؤنث بودن برای این شغل لازم نیست، مشتری هم لزوماً مذکر نیست.

      دیگر اینکه لازمه‌ی اینکه چیزی را شغلِ کسی بدانیم این است که بر آن باشیم که حداقـلی از انتخاب برای آن کس مطرح بوده است. این حداقـلْ چندان زیاد نیست و کافی است کار را از بردگیْ ممتاز کند (شاید صِرفِ مزد گرفتنْ کافی باشد): حتی اگر تنها کاری که برای پول درآوردن می‌توانم بکنم این باشد که دست‌شوییِ پارک را تمیز کنم، و از این کار هم متنفر باشم، باز این می‌تواند شغلِ من باشد. ر‌و‌سـپی‌گری با بردگیِ جـنسـی فرق دارد، و در بحثِ تحلیلی علاقه‌ای به صحبتِ استعاری از “بردگی” ندارم.

 

برایم روشن نیست که چرا طرفدارِ (بخشِ اولِ) استدلال معتقد است که برای بی‌اشکال بودنِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س میلِ طرف‌ها لازم است، یا چرا لازم است که همه‌ی طرف‌ها احتمال بدهند که از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س لـذ‌ت ببرند—به نظرِ من رضایتِ طرف‌های رابطه کافی است. احتمالاً نوعاً معلم‌های خصوصیِ مثلاً ریاضیاتِ دبیرستانی از این لـذ‌ت‌ چندانی نمی‌برند که به نوجوانی در خانه‌اش قانونِ سینوس‌ها را یاد بدهند، و احتمالاً یاد نمی‌دادند اگر قرار نبود بابت‌اش پولی بگیرند؛ آیا این امر کارِ دانش‌آموز یا والدین‌اش را غیراخلاقی می‌کند؟ معلمِ خصوصی چه بسا که اگر شغلِ بهتری برایش مهیّا بود درسِ خصوصی نمی‌‌داد، هم‌چنان که شاغلانِ خیلی از شغل‌های دیگر هم؛ و احتمالاً خیلی‌ها اصلاً کار نمی‌کردند اگر که درآمد یا  به هر حال پولِ کافی می‌‌داشتند. آیا، پس، مراجعه‌ی در قالبِ معامله به تقریباً هر صاحبِ شغلی غیراخلاقی است؟

      بله، درست است: طرفدارِ (س) می‌تواند بگوید که لـذ‌ت بخشِ اساسی‌ای از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، اما قرار نیست بخشِ اساسی‌ای از آموزشِ قانونِ سینوس‌ها باشد. بیایید فعلاً این را بپذیریم؛ اما ربطِ این حکم به موضوعِ بحث را نمی‌فهمم: یادگرفتن هم بخشِ اساسی‌ای از آموزش است، و احتمالاً معلمِ خصوصی‌ چیزِ زیادی از ماجرا یاد نمی‌گیرد؛ این آیا استفاده از خدمت‌اش را غیراخلاقی می‌کند؟

      آیا مشکل در این است که ر‌و‌سـپی با جسمِ ما سروکار دارد و شاید که این برایش به طرزِ ویژه‌ای ناخوشایند باشد؟ کسی که موی از ساق‌مان می‌زُداید یا دندانِ خراب‌شده‌مان را در دهانِ بدبویمان ترمیم می‌کند هم احتمالاً بخش‌های مربوطِ جسم‌مان را دوست ندارد. یا مشکل آیا در این است که ر‌و‌سـپی از تن‌اش استفاده می‌کند؟ این تمایزِ ذهن-بدن را خوش نمی‌دارم؛ اما، به هر حال، اولاً آیا باربر یا معلمِ تنیس در شغل‌اش از بدن‌‌اش استفاده نمی‌کند؟ و، ثانیاً، چرا گمان می‌کنیم که “فروختن”-ِ بدن سخت‌تر از “فروختن”-ِ ذهن است؟ می‌گویید حس کردنِ تنِ نامطلوبِ بیگانه‌ی نامحبوب بر تن‌تان ناخوشایند است؟ تا حالا به نوجوانِ‌ کم‌هوشِ خانواده‌ی ثروتمندی درس نداده‌اید؟ نوشته‌ی رئیسِ کم‌سوادتان را ویرایش نکرده‌اید؟ چرا فرض می‌کنیم باید از شغل لـذ‌ت بُرد؟

      تصورِ من این است که توسل به هر جنبه‌ای از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س مدافعِ (س) را ملتزم به غیراخلاقی‌بودنِ بسیاری از کارهای شهوداً بلااشکالِ دیگر خواهد کرد، و این معقول نیست مگر اینکه مدافعِ (س) حاضر باشد که اصولاً هر معامله‌ای را غیراخلاقی اعلام کند. مدعیِ غیراخلاقی‌بودنِ مراجعه به ر‌و‌سـپیان می‌تواند بگوید که س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س مقوله‌ی پیچیده‌ی مجزایی است که چندان تن به تحلیل نمی‌دهد. شاید درست بگوید، اما این حرفْ دیگر امکانِ استدلال را از بین می‌برَد. هر کس البته مختار است بگوید که شهود می‌کند که فلان کار بد است؛ اما وقتی در حرف‌اش “چون” و “بنابراین” می‌آورَد باید بتواند موضوع را تحلیل کند. نه؟     

      در موردِ قسمتِ دومِ (س) فقط دو نکته می‌گویم—حرف‌های قبلی‌ام به گمان‌ام در موردِ قسمتِ دوم هم صادق باشد. اول اینکه، بر خلافِ تکدی، ر‌و‌سـپی‌گری شغل است. در مواردی (مثلاً وقتی که وضعِ اقتصادی جوری است که علی‌الاصول می‌شود شغلی پیدا کرد) پول دادن به متکدی ترویجِ تن‌پروری است: گدا خدمتی عرضه نمی‌کند (مگر اینکه مثلاً دعا کردن‌اش را خدمتی تلقی کنیم) و پول طلب می‌کند؛ ر‌و‌سـپی به نیازِ جدی‌ای جواب می‌دهد. ر‌و‌سـپی، هر “بدبختی”ای که باعث شده باشد ر‌و‌سـپی‌گری کند، به هر حال دارد کار می‌کند؛ مراجعه نکردنِ ما درآمدش را کم می‌کند، و نمی‌دانم که این دل‌سوزیِ ما چه فایده‌ای می‌تواند برایش داشته باشد. دیگر اینکه گویا گاه فراموش می‌کنیم که ر‌و‌سـپی‌گری—مخصوصاً وقتی غیرقانونی باشد و مشمولِ مالیات نشود—کارِ بسیار پردرآمدی است. اگر مراجعه به آدمی که از روی استیصال به شغلی روی آورده است غیراخلاقی باشد، معقول است که اول به شاغلانِ کارهای با درآمدهای کمتر نگاه کنیم—مقایسه کنید: [در تابستانِ هشتادوپنج در تهران،] (الف) آقای الف، بعد از هفت ساعت کارِ روزانه، در خیابان می‌چرخد و مسافر جا‌به‌جا می‌کند؛ دوهزار تومان می‌دهم‌ تا نیم‌ساعت رانندگی کند و به خانه‌ام برسانـَدم. (ب) خانمِ ب پنجاه‌هزارتومان از من می‌گیرد برای نیم‌ساعت هم‌آغوشی، و در شلوغ‌ترین روزهای کاری‌اش بیش از پنج-شش ساعت کار نمی‌کند.

 

در کنارِ همه‌ی اینها، به نظرم می‌آید که یک پیش‌فرضِ (س) این است که کارِ ر‌و‌سـپیان به طرزِ شدیدی برایشان ناخوشایند است. آیا واقعاً چنین است؟ مدافعِ (س) آیا فقط به خودش و احتمالاً نزدیکان‌اش نگاه می‌کند و حکمِ کلـّی می‌دهد؟ چند ر‌و‌سـپی را از نزدیک دیده‌ است؟ آيا میداند میانگینِ درآمدشان چقدر است؟ با چند نفرشان صحبت کرده است؟ با چند ر‌و‌سـپی آن‌قدر نزدیک بوده که از احساس‌شان در وقتِ کار خبردار شده باشد؟ 

 

حاشیه.

 

١. توجه کنید که صرفِ اینکه چیزی را شغل بدانم متضمنِ این نیست که مشروع هم بدانم‌اش: فرض کنید درآمدِ لوکا از این راه باشد که هر کس را که ویتو دستور می‌دهد بکشد و برای این کار مزد بگیرد؛ این از نظرِ من شغلِ لوکا است، گرچه، از نظرِ من، کاری که لوکا می‌کند غیراخلاقی است.

٢. در مثالِ آموزش، طرفدارِ هوشمندِ (س) خواهد گفت که  لـذ‌ت جـنسـی همه‌ی طرف‌ها بخشِ اساسی‌ای از س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، در حالی که چیزی‌یادگرفتنِ همه‌ی طرف‌ها بخشِ اساسی‌ای از آموزش نیست. نمی‌دانم چرا باید این ادعا در موردِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س را بپذیرم؛ اما بیایید فرض کنیم که لـذ‌ت‌بردنِ همه‌ی طرف‌ها ذاتیِ س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س باشد. با این فرض، کارِ جـنسـی‌ای که با ر‌و‌سـپی می‌کنیم نوعاً س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س نیست و چیزِ دیگری است؛ این آیا آن چیزِ دیگر را غیراخلاقی می‌کند؟ کاری را در نظر بگیرید که (فقط در این بحث) “*س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س” می‌خوانم‌اش: *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س همان س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س است، با این تفاوت که لازم نیست همه‌ی طرف‌های داخل در آن از آن لـذ‌ت ببرند (و لازم نیست که همه‌ی طرف‌ها برای شروع‌اش میلِ جـنسـی داشته باشند). حالا اگر کسی شغل‌اش این باشد که در مقابلِ *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س پول بگیرد آیا خوابیدن با او غیراخلاقی است؟ مشخصاً: شباهتِ *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س با س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س آیا کارِ مراجعه‌کننده را غیراخلاقی می‌کند؟ متناظر با *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س و در جهتِ عکس، به چیزی فکر کنید که به آن “آموزش*” می‌گویم که شبیهِ آموزش است، غیر از اینکه یک بخشِ اساسی‌اش این است که همه‌ی طرف‌ها چیزی یاد می‌گیرند. همان‌قدر که احتمالاً معا‌شـقه به س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س نزدیک‌تر است تا به *س‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍ک‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ـ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍س، گفت‌وگو و تضاربِ آراء هم احتمالاً به آموزش* نزدیک‌تر است تا به آموزش. گفت‌وگو چیزِ زیبایی است؛ اما آیا این باعث می‌شود که کارمان غیراخلاقی باشد اگر به کسی برای آموزشی که از جنسِ آموزش* نیست پول بدهیم؟